|
مفهوم کله باد از لابلای اشعار شاعران لرستان (برگرفته از وبلاگ چکامه های نامیرا) كله باد(kalahbad ): بادي كه در باور عموم مردم ديار لرستان اواخر بهمن ماه يا اوايل اسفند ماه شباهنگام خيز بر مي دارد و صبح كه مردم چشم مي گشايندغباري سرخ روي برف ها مي نشيند و خوره برف ها مي شود و بلافاصله برف ها را آب مي كند . شاعران لك زبان در مقابل حكمت «كله باد» يا «كله وا» سكوت نكرده و لب به سخن گشوده اند و كله باد را در مثنوي هاي بحررجز مربع مرفل خود سروده اند كه به بادسروده ها مشهور شده اند. |
|
سرزمين ايلياتي لرستان سال هاي قبل از 1300 هجري شمسي سرزميني كاملا دست نخورده و بكر بود به ويژه مناطق شمال آن كه در زمستان ها، قطبي ترين روزگار خود را سپري مي كرد. عموم مردم اين ديار شغل دامداري داشتند و ييلاق و قشلاق مي كردند دردشت گسترده ي كوهدشت محل زيست مرحوم تركه «ميرآزادبخت» و سرزمين سردسير الشتر محل سكونت «ملاهاي كوليوند و سياهپوش» به جز معدود روستانشيناني - كه در كومه ها يا كپرهاي به هم پيوسته زندگي مي كردند - خبري از دنياي شهرنشيني امروز نبود پاييز كه فرا مي رسيد مردمان سختكوش خود را براي روزسردكوتاه و شب قطبي طولاني و مرگ زاي پاييز و زمستان آماده مي كردند روزگاري كه نه خيابان بود و نه بوق وكرناي ماشين ها نه خبري ازاين ساختمان هاي آباد امروزي بود نه زندگي مدني، نه برق و نه آب نه جاده و نه راه نه ابزارارتباط جمعي نه تلفن نه راديو نه تلويزيون نه درهاي باز و نه پنجره هاي اينچنين و لوسترهاي زيبا .... همه ي اين ها حتي به صورت روياهايي سرگردان درذهن اين قبيله هاي شكسته خطور نمي كرد تمام زندگي مردم خلاصه مي شد در يك اتاق كوچك يا كومه اي به اندازه قد يك انسان ، اتاقكي بي زيرانداز كه نفس آدميان آن را گرم مي كرد. از اول پاييز تا آخر زمستان بعضي از سال ها برف هايي سنگين زمين را به تصرف خود در مي آورد اين برف لعنتي كه گاهي به آن «غَضو» (غضب)مي گفتند روزگار را بر مردمان شكم گرسنه- كه گاه با نان بلوطي رفع گرسنگي مي كردند- سخت مي كرد در چله ، چله ها ارتباط بين روستاها بسيار يخي مي شد ضعف گرسنگي و زور سرما مردم را به كنار اجاق هايي مي كشاند كه قرار بود هرگز خاموش نشوند چرا كه هم چراغ شب بودند و هم منقل روز . راستي كه انگار باطن زمستان هاي اين سال ها هم رفته است گويي آسمان فقط با نسل بي سلاح گذشته سر جنگ داشت، نسلي كه بي بالاپوش ابريشمين و زير اندازهاي پنبه اي شب را به صبح مي رساندند ، چه صبحي؟! صبحي كه وقتي چشم مي گشودند «درز» وترك درب چوبين كومه ها ،«چوزمل» (يخهاي بلورين آويزان) بسته بود . پاييز است و بعد از گذشت شش ماه از سال شش ماه كار و هروله در بهار و تابستان پي گله يا در مزرعه مرد ماكم كمك خود را آماده مي سازد تا براي استراحت جبري زمستانه اش - كه هيچ علاقه اي به آن ندارد – مقدماتي فراهم كند كه يكي از آن ها آوردن هيزم و انبار كردن آن برا ي روشن كردن آتشي است كه هر گز در طول اين شش ماه نبايدخاموش شود . زبان نرم و پر از استغاثه شاعر قلب و روح بي تكليف اورا آشكار مي سازد و به سرود وي لطافتي عرفاني و حزني انساني مي بخشد . و حق پنج تن آل عبايين ائمه عظام بوعشر اثنين ژملك دامان باز هم آخيزكر جنگ يخبنان الماسه ريز كر «تركه مير» «تور ا سوگند مي دهم به پنج تن آل عبا راهنمايان پاك دوازده گانه يك بارديگر ازنشيب زمين برخيز و با يخبندان و سوز سرما در ستيزآي» اميد به زنده ماندن و بودن و گريز از فنا و نابودي! شاعر را به استغاثه مي كشاند تا كله باد را به غيرت اندازد و روياهاي بهاري اورا به حقيقت پيونددهد و او را از آرواره ي دهشتناك زمستاني رهايي بخشد چراكه او هنوز مي خواهد زنده بماند هنوز ميل دارد تا پس از گذشت روزگاري سخت دوباره به ساحت دشت و دمن برود . هني دل مايل سيران دشتن هني دشت وينه روضه بهشتن هني باغ محرم باغچه بنانن نسيم شانه زلف سياه چمانن «ملا حقعلي» «اي كله باد! بيا و نگذار در پنجه ي زمستان اسير بمانيم فرصت زيستن را از دست بدهيم چرا كه ..... هنوز دل ميل سياحت دشت بهاري دارد و هنوز دشت فرصت اين را دارد كه مثل باغ بهشت پر از گل و شكوفه شود و هنوز باغ مي تواند محرم باغبان باشد و نسيم صبح بهاري مي تواند شانه زلف دلبران سياه چشم گردد كه در نسيم تفرج مي كنند» راستي كه با وزش «كله باد» مي توان در قلب زمستان بهاررا باور كرد! يك مقايسه كوتاه : از آنجايي كه مقايسه «كله باد» سرودها در حوصله اين بحث نبوده است بنا نيست كه به تفصيل در خصوص اين مقال سخن گفته شود اما به صورت گذرا اشاره اي به اين موضوع خواهد شد باشد كه ديگران به تفصيل پي اين مجمل گيرند. در ميان شاعران لك زبان حداقل كساني كه ما به آثارشان دسترسي داشته و داريم تنها 3 نفر از بهترين شاعران لك زبان داراي «كله باد» سروده هستند.
در نگاهي گذرا به اين كله باد سروده ها در مي يابيم كه كله باد سروده ي مرحوم تركه مير آزادبخت كه الهام بخش ديگر شاعران كله باد سرا شده است حكايت ديگري است زبان ساده و سخت بي تكلف مرحوم آزادبخت به راستي كه ترجمان حالات شاعرانه ي او در برابر زيستگاه و اكولوژي روزگار خويش است كله باد سروده ي او شعري است «جوششي» نه «كوششي» وي در اين كله باد سروده دردي جگر سوز را ناله مي كند كه با كمي دقت خواننده را باخود به حال وهواي يخ آلود آن روزگار مي برد صداي او صداي خودش و دردش واقعا" همان است كه زبانش به آن اعتراف مي كند در اين سروده چند وجهي اميدها و آرزوها تنگناها و تلخكامي هاي زندگي به تصوير كشيده شده است. آنچه كه از مطالعه كله بادهاي ملا منوچهر و ملاحقعلي سياهپوش استنباط مي شود صورت كوششي آن هاست! سوزي كه در سرايش بيت بيت كله باد «تركه مير» حس مي شود در كله بادهاي اين دو شاعر جاي پايي ندارد مرحوم ملا منوچهركوليوند دركله باد سروده ي خود پس از معرفي خود «كله باد» مسير حركت آن تا رسيدن به ديار الشتر را يكي يكي نام مي برد و آرزوهاي وصال آن را حسن ختام كلام خود مي كند . ملاحقعلي سياهپوش نيز در كلامي كاملا" ادبي و هنري وبا مطلعي زيبا به تعريف خود كله باد مي پردازد ودر14 بيت كله باد و حكمت ومعجزه اورا آهنگين و با موسيقايي تمام به تصوير كشانده ودر پايان با استغاثه ي زيبايي كه ناشي از دغدغه بودن و جاودانگي انسان است كله باد را فرا مي خواند و آن را از آيات رحمت خدا مي داند . در حوزه موسيقي خوانندگان لر كله بادها را به تصنيف كشيده اند «فرجي» كله باد ملاحقعلي سياهپوش و عليرضا نادري «كله باد تركه مير» و «ملاحقعلي سياهپوش» را درتصنيف هاي زيبا اجرا نموده اند و ايرج رحمانپور وشكارچي هم كاست كله باد را تنظيم و به بازار موسيقي لري عرضه نمودند كه خود يكي از شاهكارهاي موسيقي لري است. |
بابا طاهر عریان، عارف، شاعر و دوبیتی سرای اواخر سده چهارم و اواسط سده پنجم هجری ایران(سده 11 میلادی) و معاصر طغرل بیگ سلجوقی بودهاست .بابا لقبی بوده که به پیروان وارسته میدادهاند و عریان به دلیل بریدن وی از تعلقات دنیوی بودهاست .ترانه ها یا دو بیتیهای باباطاهر در بحر هزج مسدس محذوف و به لری سروده شدهاست. دو قطعه و چندغزل با گویش لری و مجموعه کلمات قصار به زبان عربی و کتاب سرانجام از آثار دیگر وی است. به تصريح منابع، در حافظة جمعى ايرانيان نيز باباطاهر «همدانى» است. اما لُر يا لُري يا لرستانى و يا از قوم لر به شمار آمدن وي، به گواهى پارهاي منابع (نك: I/840 , 2 ؛ EIمينوي، 54؛ صبا، 495)، امري است كه بىگمان، معلول لهجة لري بعضى از اشعار اوست (نك: صفا، 2/384؛ براون، ؛ I/83 اديب، 1؛ گُبينو، 318-319). از خاندان و تحصیلات و زندگی بابا طاهر اطلاعات صحیحی در دسترس نیست اما بنا به نوشته راوندی درراحه الصدور، بابا طاهر در سال ۴۴۷ هجری با طغرل سلجوقی دیدار کرده و مورد احترام او نیز قرار گرفتهاست. در یکی ازدوبیتی های مشهورش سال تولدش را به حروف ابجد گنجانیده :
من آن بحرم که در ظرف آمدستم
من آن نقطه که در حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی برآید
الف قدم که در الف آمدستم
که پس از محاسبه توسط میرزا مهدی خان کوکب به سال ۳۲۶ هجری رسیدهاست. او پس از ۸۵ سال زندگی وفات یافتهاست. در شهرخرم آباد بنایی به نام بقعه باباطاهر وجود دارد که به اعتقاد برخی زادگاه بابا طاهر است .
مه درویش لکم اعجاز دیرم
مه دوسی چو خوشین دمساز دیرم
مه معشوقی وه نام فاطمه لر
صنوبر قامت و پر ناز دیرم
مه اژ علم لدن سرمایه دیرم
قلای کم که اژ کوپایه دیرم
اگر غم بی خوراک شو و روژم
مه دوسی چو خوشین هْمسایه دیرم
----
خریوم عاشقی افسرده حالم
چومرغی خسته و بشکسته بالم
بوری ای ماه پیکر یاریم
که اسیرم آرزومند وصالم
منم طاهر بیابونگرد و عاشق
به سینه داغ دیرم چون شقایق
اسیر پنجه مرگم دریغا
جیا اژ بزم یاریل موافق
مه طاهر ساکن پای گرینم
مه درویش مسلک و آگر درینم
بوری در باغ خوآوم لحظه ای چند
که شاید وقت خوآو روی تو بینم
مه اژ دامان هجران می گریزم
ز شهر بیوفایان می گریزم
اژ ای ماتم سرا با پای عریان
بزون تا خاک دلفان می گریزم
دانلود رباعیات باباطاهر بصورت PDF دو بيتي باباطاهر با صداي ايرج خواجه اميري
|
سیلت (نگاهت) شاعر: ایرج رحمانپور |
|
هه دَرمَنه دِل بی کِش (ای درمانده دل خاموش) دِ ویر بُردمَه آسایش (ز خاطر برده ام آسایش) وا سِیلت برفِ دل وا رَت (با نگاهت برف دل ذوب شد) افتا وا جُو دلِ شَکَت (و جانی افتاد به دل خسته) وِ سیلت کِردِمه عادت (به نگاهت کرده ام عادت) بیمه دائولِ در حونَت (شده ام مترسک در خونت) وا سیلت آسمونم قِنج (با نگاهت آسموونم زیبا) زِمینم ئو زِمونم قنج (زمینم و زمونم زیبا) وا سیلت روزگارم خوش (با نگاهت روزگارم خوش) پائیزم ئو بهارم خوش (پائیزم و بهارم خوش) بی سیلت سال بی بارو (بدون نگاهت سال بی بارون) بی سیلت زنه ِئی زِندو (بی نگاهت زندگی زندون) دِئٌو چَشه مَسِتِه وِردار (دو چشم مستت رو بردار) بَوار وِ دشتِ بی گلزار (و ببار بر دشت بی گلزار) وا سیلت چَشمَه می گُشیَه (از نگاهت چشمه (ها) می جوشد) دیوِ شهرِ شِوء می کُشیه (دیو سیاه شب کشته و(می خروشد)) وا سیلت سِوزم و سَر بَرز (با نگاهت افراشته و سبزم) بی سیلت چی هَریزِمَرز (بی نگاهت چون علف هرزم) بی سیلت دارِسو بیمار (بی نگاهت جنگل بیمار) زنه ئی تَل و بی تیمار (زندگی تلخ و بی تیمار) دِئٌو چَشه مَسِتِه وِردار (دو چشم مستت را بردار) بَوار وِ دشتِ بی گلزار (و ببار بر دشت بی گلزار) واسیلت شِعر تَر دارِم (با نگاهت شعر تازه دارم) هزار سودا دِ سر دارم (هزار سودا به سر دارم) وا سیلت دفترم وازه (از نگاهت دفترم بازه) پُره دِ بیتیا تازَه (مملو از بیت های تازه) خوشی مِه زیر و ری نَکو (خوشی ام را زیر و رو نکن) نَفسِه شعرمِه نَئسُو (نَفسِ شعرم را ز من مستان) وِ سیلت کِردِمه عادت (به نگاهت کرده ام عادت) وا سیلت برف دل وا رَت (با نگاهت برف دل وا رفت)
|
|
سِوزه سُوآر بانو بِهار شاعر : ایرج رحمانپور
|
|
مناجات نامه بی نقطه لرستان مرحوم محمود قبادی فرزند مرادبگ حکیم در سال 1303 شمسی در کوهدشت لرستان بدنیا آمد . این شاعر لک زبان لرستان خود در مورد زندگی اش می گوید : «...در سال 1329 پس از جدا شدن از پدر ازدواج کردم و مدتی به کسب پرداختم اما چون از فن کاسبی اطلاعی نداشتم در مرحله اول شکست خوردم و مبلغی که بر دوشم سنگینی می کرد بدهکارشدم . در مقابل نه وجه و نه کالائی در دست داشتم که جوابگوی طلبکار باشد ، بسیار ناراحت و نگران بودم تا اینکه با قلبی شکسته به درگاه خداوند متعال پناه بردم که دین مرا از خزانه غیبش ادا فرماید و چنین نیز شد.» مناجات بی نقطه مرحوم محمود قبادی برگرفته از« دیوان محمود »که شامل مجموعه اشعار لکی این شاعر لرستانی است و توسط فرزندش محسن قبادی جمع آوری و به چاپ رسیده است. |
|
دل و لاله لال آل و طاهاکم و عصرو طور دائم دعاکم مطالعه حمد، رعد و اعلی کم و صاد و خود سوره اسرا کم و درگاه الله و طور گداکم درد دل ار در مال مولا کم مدام و دعا دس او سماکم وو درگاه او کمر دولا کم راحل وار دائم دس و عصامن وصحرا عمل دو سل صدا کم اگر مهر دهر و دل سوا کم سمع و صدا آل رسول الله کم حرص و طمع و مال اکر رها کم ما وراه اسلام اوسا ادا کم سر و مال داده راه الله کم و دور مکه کامم روا کم عمرم ار و حد سال صدهاکم رو و محکمه کامم روا کم عمل صالح مه و همرا کم و درگاه داور مولا مولا کم وی طوره اگر دردم دوا کم ادا مهرا و مگر اوسا کم هرگاه که لحدمه و ماواکم اوسا و ارحام دوسل وداکم ار در مال دوس و طور گداکم وارد و محل آدم حوا کم محمودم دعا ارا صدها کم واولاد طاهر اسدالله کم |
|
راز انار شاعر : ایرج رحمانپور کُمی چَشَه که بِینَت و وِ گوشِ دل نِیارَت کُم دلَه طاقت بیاره و وِخاطر نَسپارَت قِشنگی هر چی که داشته دِ چَشیا تو جا نیایَه رِنگینی تونِ مِینَه کمی یاش یادِش میایه تو چنو خُوئی که ..... ری ادامه مطلب کلک بکید |
ادامه مطلب>>>
|
تك بيتي هاي لري |
| ||
|
رتمه وِ رنگ رزو جُومه بَکِنم رنگ (رفتم به رنگرزی که پیرهنم رو بکنم رنگ)
| |||
ادامه مطلب>>>
|
شاعر : مرحوم دكتر حشمت الله محمدي (1345- 1375) |
| ||
|
شهر كوهدشت نيز در قرن هاي متاخر بيشتر به طرهان و قوتل معروف بوده است. وجه تسميه آن را برخي از ريشه عربي .....
ری ادامه مطلب کلک بکید | |||
ادامه مطلب>>>
|
نقش بسته يا علي سر تا سر استان لر شاعر : محمد ساماني |
|||
|
چون بود حب علي سرمايه ايمان لر در قماش جان لر چون حب او را بافتند خلقت لر از اضافه طينت پاك علي است تار و پودش بگسلد گر بندبند از همدگر پس بود حب علي خود همطراز جان لر هست بالاتر ز جان پس با علي پيمان لر زان جهت بادش علي در وزن حق ميزان لر مي شود محكم تر و پاينده تر ايمان لر | |||
ادامه مطلب>>>
|
تك بيتي هاي لري
|
|
رِيت بُوئيت وه دالكم كُركت مُرده (برويد بمادرم بگوييد كه پسرش مرده) تَرَنِه دِ سر درآره بَوَن وه گُرده (سربندش را از سر درآره و بكمرش ببنده ) |
|
روزگاره لعن وه تو كه زي گذشتي ( روزگار لعنت بهت كه زود گذشتي) كِرديمه پلنگ پيري وَنيم ده دشتي ( پير پلنگم كرده و انداختي تو دشتي) |
|
رتي و داغ غَمِت مَنه دِ جونِم ( رفتي و داغ غمت مونده تو جونم) تا قيامت سوختِمَه غم گرونِم ( تا قيامت مي سوزونه غم سنگين درونم ) |
|
رَتِمه وِ جا مالگه او كونَه يارم (رفتم به منرلگه آن كهنه يارم) بي وفايي دِ مِه بي ميآس بُونگ وِر آرم ( بيوفايي از من بود بايست بنالم) |
|
روزگاره ِ كم بَني داغ وِ دلِ تنگ ( روزگار كمتر بگذار داغ بر دل تنگ) تاكي واسوخته دِلو داري سَرِ جنگ ( تا به كي با سوخته دلها داري سر جنگ) |
|
تك بيتي هاي لري حامد فيضيان |
|
دوسكم ها بار ميكه جُو دِ دِلم ني (دل تو دلم نيست که دوستم داره از اینجا میره) وش گوتِم اگر رويي روزِم موَه سي (بهش گفتم اگر بري روزم می شه سياه و تيره ) |
|
دل نِميله بَميرم دِ دردِ ديري ( دل نمي گذاره بميرم از درد دوري) چه خُوِ يارم بيا دي وختِ پيري ( چه خوبه يارم بياد همين وقت پيري) |
|
دِلِكَه كم طاقَتِم سي دينِ يار ( دل من كم طاقته براي ديدن يار) ميشينه شو تا سحر هه ميزنَه زار ( مي شينه شب تا سحر هي مي زنه زار) |
|
داغ تو تا وِ ابد ها دِ سِخُونم (داغ تو هست تا ابد تو استخوانم) پير پيرم ار چني ميني جِوونِم ( پير پيرم گر چه بيني که جوانم) |
|
دِلِكم غمي گِرت يه غم سختي ( دلمو غمي گرفت يك غم سختي) بي كسي دِ كُشتمه چي تك درختي ( بي كسي كشته منو چو تك درختي) |
|
تک بیتی لُری |
ترجمه فارسی |
|
دس بُونِم دُ گردنم وه میل دوسی چتریات والازِنی زیرِشون بُوُسی |
دست بیاندازم تو گردنت بمیل دوستی چتریهایت را بالا بزنی زیرش رو ببوسی |
|
دوس خُوَه کوچک بُوه هه چی شَمومه چی تِماکو بَوَنیش وِ پر جُومه |
دوست خوبه کوچک باشه مثله دستمبو چون تنباکو ببندیش به گوشه لباست |
|
داغ نیایی وِ دِلم داغِ ِ دیاری هر کجا سیل می کِنم تو وام دیاری |
داغ گذاشتی به دلم یه داغ سختی هر جا چشم میاندازم تو را می بینم |
|
درد دل کُشتمه بیشتر حرفِ مَردِم وِر دارم کشکولم و کل جا بَگردِم |
درد دل کشته منو ز حرف مردم کشکولم رو بردارم همه جا بگردم |
|
دردمه دونِم ولی درمون شه نونم چی درختی ریشه زه دِ مینه جونم |
دردمو می دونم اما درمونش رو ندونم چون درختی ریشه زده میون جونم |
|
هر که آمد در لرستان بار خود پیچید و رفت شاعر: اسدالله امیرپور(امرایی) دوبیت داخل پرانتز بمناسبت مطلب قبلی (امیر احمدی ) به شعر اضافه شده است | |
|
هر که آمد در لرستان بار خود پیچید و رفت هر رئیسی که ز ثبت آمد روزی روی کار با پلاک اصل و فرع و حیله های مختلف با تحیر شو دمی خیره به عمال طرق این مظالم جمله انجام وظیفه نام داشت احمد آقا آن امیر مقتدر در بدو امر (با خزائن و غنائم یا که دزدی از لرستان (آن نشان ذوالفقارو هم سپهبد اولی را روی کار آمد ز بعد وی خزاعی قصاب هر کجا آزاده مرد شیرگیری داشتیم نوبت فرماندهی زان پس به شاه بختی رسید گیگو آن سرهنگ خون آشام آسوری نژاد دیدی آخر شیر محمد با رحیم نیک نفس بین آنها نیز بودند کسانی مفت خور یک دو روزی ..... شد راهش به مجلس باز ما هم اندر مجلس شورا وکیلی داشتیم مزرعه باشد جهان ، اولاد آدم چون علف |
بر لرستانی ساده دل زیر لب خندید و رفت از پی تضییع حق مالکین کوشید و رفت گوشت وپوست یک یک الوار را بلعید ورفت هر رئیس و هر مباشر پولها دزدید ورفت هرکس آمد چون کَنِه بر پای لر چسبید ورفت مدتی با مردم غیور لر جنگید و رفت چه مستغلاتی که درتهران او ارثید ورفت) هردو از سرکوب الوار احمدی قاپید ورفت) باجنایت، کار آن فرمانده انجامید و رفت دستهایش را بخون پاکش آلایید و رفت گوشت یابو زیر دندان،لقمه ها جوید و رفت هستی اولاد سید مهدی ز بن چاپید و رفت حین خدمت چوبه های داررا بوسید ورفت هریک زین خوان یغما کاسه ها لیسید ورفت بی نوا از بی سوادی روی برتابید و رفت پنج دوره شد وکیل و کس ازو نشنید و رفت عاقبت بینی که اندک مدتی خشکید و رفت |
|
تک بیتی لُری |
ترجمه فارسی |
|
دلكم چي زنگ تر ها ري بخاري يه سرش وِ سُوزمُو يكي وِ زاري |
دلم همچون چوب خيسي رو بخاري يك سرش به سوختن و يك سر به زاري |
|
دوسكم دوسي گِرِت نه نارضامه ايسه كه بي كس بيمه هه يه سزامه |
دوست من دوستي گرفت من نارضايم حالا كه بي كس شدم همينه سزايم |
|
دوسكم دوسي گرت دَ مِنِه وَر دَه ار كه دِ خُوم بيتره آزا نگرده |
دوست من دوستي گرفت منو رها كرد اگه از من بهتره سالم نمونه |
|
دوسياكم رتَن هر كوم وِ لايي چول بيه اي حُونِمو دَ ني پيايي |
رفقام رفته اند هر كدوم به سويي مردي پيدا نميشه توي خونه خالي |
|
دو لوُنِت چي شَفَق نه ميكني واز مي كَشوني وِ زِمي شاهين دِ پرواز |
دو لبات را چو شفق تو مي كني باز بزمين مي كشوني شاهين ز پرواز |
|
بلوط علي گودرزيان (الشتر) | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آرام و ايستاده و سر پر صدا بلوط تاريخي ازحماسه وغوغايي ازسكوت تنديسي از نجابت مردان ستره پوش زخمي ترين سروده عصرغروب ايل يادآور غرور پسنديده تفنگ خاكستري ز هيبت كوچ عشيره ها از شور دايه دايه و برنو سخن بگو از ايل سواره از قيقاج نِهمان از دستمال وتوشه وازبوي نان سرد درمانده هميشه اين تازيانه من |
هم قصه با قبيله خونگرم ما بلوط اين پير با طراوت بي ادعا بلوط اسطوره سخاوت آيينه ها بلوط اين سرگشاده نامه پر ماجرا بلوط اين جاده تخيل بي انتها بلوط وامانده با مصيبتي از انزوا بلوط اي شاعر حماسي اجداد ما بلوط! از آن همه غرور تواضع نما بلوط! از گيوه هاي پاره اي درد آشنا بلوط! وامانده باسلاسل اين دردها بلوط | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
دانستني هاي علمي بلوط و گزعلفي آن نام انگليسي : Oak Bark نام علمي :Quercus robur
مصارف خارجي پوست درخت بلوط
گز علفي
فواید و خواص بلوط در شعر سرزمین رحمانپور مشعل راهنما – گرما زايي- سايبان – تخت – قوت و نان – پناهگاه – نوادهنده موسيقي
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||
|
صداي ايل از مجموعه اشعار بختياري گل باوينه فريده چراغي(مميرا) | |||
|
عمري بلنده ز جُونت صداي ايل هر صَحو و شُم تونِ اَر كافري نبو فرياد كن غم ايلُم ، بخون! بخون اي عشق مردُم زخمي بر اَفتوِت خينه هَني دل ايلُم ز روزگار نِیگُم كه كُوگ غزلخون عاشقي |
اي مندِگارتر از هر پياي ايل زوني زَنون ايپَرستِن ، خداي ايل بازم ز بخت به شو مبتلاي ايل هي جار كن كه صداتِه دواي ايل آستاره صحو تو تَركُن تِياي ايل تِشني تو سازِ بُهاره صداي ايل | ||
|
زوني = مي داني |
تيا = چشم |
تشني = گلو | |
|
تک بیتی لُری |
ترجمه فارسی |
|
دوسیاکم بارکردن وکس نی وِ جاشو ها رُم زاری بَکِم دُ مالگیاشُو |
دوستان رفتند وکسی نمونده جاشون می رم که گریه کنم در خونه هاشون |
|
دوسِکم عهد اِشکِنا دل دَه وِ ناکس مِنه تَنیا هِیشتُ نارِم حیا رَس |
دوستم عهد شکست دل دادبه ناکس منو تنها گذاشت و ندارم فریاد رس |
|
دی دنیا هِه توسی مِه درمونِ دردی بیا و قسم بوحور واکس نگردی |
تواین دنیا فقط توبرام درمونه دردی بیا و قسم بخور با کسی نگردی |
|
دُختِرونِ بُوه دار رنگِ گُل اِنارَن دُخترونِ بی بوه رنگ مُردَنه دارَن |
دخترای پدر دار رنگ گل انارند دخترای بی بابا رنگ مرده دارند |
|
دختره مرغ دِلم نیا وِ درختت بیا و کِشش نکو تو گوشِ بختت |
دخترمرغ دلم نشستته روی درختت بیا و فراری ش نده قسم به بختت |
|
گَردُو بَردِينه( گرداب سنگي) شاعر : يوسفعلي ميرشكاك | |
|
«گرداو بردینه» یا «گرداب سنگی» نام بنایی است در شمال باختری خرم آباد در دامنه «اسبی کوه» و« اشکفت قمری» که بشکل دایره عظيم سنگي دور تا دور چشمه اي به همین نام که بین ۶ تا ۸ ماه از سال آب دارد احداث گرديده است . قطر اين بنا 18 متر با محيط 256 متر مربع با پهناي 3 متر و بلندي آن تا كف چشمه 10متر است . اين بنا داراي دريچه اي به ابعاد 90×160 براي هدايت آب آشاميدني و توزيع آن در سطح شهرشاپورخواست ، مشروب نمودن اراضي (تا «دره بوواس» در ۱۰ کیلومتری جنوب باختری خرم آباد )و بهره برداري از آسيابهاي آبي بوده است. مواد و مصالح آن از سنگهاي لاشه همراه ملات ساروج ( آهك و گچ و . . ) مي باشد كه در ساختمان پل شاپوري وخرابه هاي شهر شاپورخواست مشاهده شده است.
| |
|
بر مخمل كوه تيغ كج بستند از هفت تنان زره به تن كردند از كرخه سبز پيرهن كردند چوخا در بر چنان كه كشكان رود |
بر سيمره شال سرخ پيچيدند برگرده زاگرس نمد زين ها پا در پا تاوه همچو اسبي كوه از جنگل خسته سر برآوردند |
|
چون كشتي هاي بي دكل در باد از ياله كوه برزمين افتاد دم گوژ ، دو گوش تا به تا كرده مردان بر پشت اسب جا كرده |
آنگاه كه افتاب چون گرگي اسبان ، آشفته يال در گايار كولاژدِم نهاده بر سر سنگ اسبان گرداب گردباد آسا |
|
مردان چو مير موج در گرداب آنجا كه كبود و سبز كوه و دشت خود را از ديگري جدا كرده است اِلا به بوي ماديان از خواب |
بر اطلس سبز ساحل افتادند چو آينه در برابر مهتاب آنجا كه پلنگ بر نمي خيزد كرموزي خفه بر كيالو نرم |
|
كرژنگ آسا نشسته بر كي كم در پرواز شگفت توفان گم برپاي ستاده در پگاه سرد نك بانگ هِناسَه سفيد اسب |
چرخ از غوغاي قوكل و پشتو مردازمايي هر گجا سنگي با كاروان مانده در اشكفت در نعره سينه رند مردان كمر |
|
نُك كَل گُووار شاخ اندر شاخ در پنجه فكنده پنجه چون پولاد مانند عقابها رها در باد تا يافته كوه از كيالو گرم |
مردان در مه كمر خم آورده خون آلود از ستيغ مي افتند آنگاه كه باد بوي خون مي برد فوجي سار سيا تا خورشيد |
|
از خامش دشت ژرف بر مي گشت آغشته به خون و برف برمي گشت خي با بي دوس گَردُو بَردِينَه سي با مالكي كه دوس واموني |
وانبوه كبود مرد و اسب از دور وين زمزمه در مكار مي پيچيد تش وا نفسي كه وِرِسه دِ سينه وِيلاريم شير كشود جاموني |
|
|
|
|
حكايت لر و درويش شاعر : ملا محمد حسن كوليوند (وفات 1324 هجري شمسي)
| |
|
بوده ام همراه يك درويشكي گفت لُر برگو كجا خواهي تو رفت راز خود را تو ز من مخفي مدار واتِمِش مُوشن داوات رَحمَته (گفتمش گويند عروسي رحمته) گِردِكون و دوغ خس، ماس و كَري (گردو و دوغ غليظ ، ماست و كره) اي بِلستي،اُبِلِستي،مه هم لِسالِيسي بِهم (اين بخور و اون بخور منهم ليساليسي كنم) گفت لر مگو زين حرف هاي بي هده شيره كي لايق بود ، در بزمي چنان آنچه در بزم بزرگان جايز است و ز خورش هاي مطبخ و ز طعام مقوي زين ميانه آش صدري فخر نيست پوست شومي ليستن نامردمي است گفت لر حالا مرو كه بيروئت كنند واتِم اي سك چُو كُلا و خر گِيَه (گفتمش اي سگ كلاه و خر شكم) مر تَرخينه نيه ،ماش و نوژي و لوبيه (آش ترحينه زماش وعدس وهم لوبياست) ... |
بُد سواره بر سُرين ايشكي هم چنين در حين اين گرماي تفت تا دمي گردانمت بر خر سوار كاسه، كاسه شيره، مويژَه نعمَته (ظرف شيره وكشمشش نشان نعمته) تُوك شُومي كوبيه هر كي بَيري (پوس هندونه هركه خواست ميببره) سَرِ قي پِركِرم اَرا هر دو كُرِم ِبیرَم (بقچه اي را پركنم نزد دو فرزندم برم) دوغ و گردو اين بود ، آلات سده گر تو هستي خود بسي در آز آن نقل و ريحان ، لوز و بادام و گز است بركسي ممنوع نيست،هرچه خود راغب شوي بهتر از پندم به علم جفر نيست اين ز قانون خرد بار كمي است گاه مي باشد كه هم چوبت زنند مَرنزانم آش صدري چوي چِيَه (بخيالت من ندانم آش صدريرا بچند ) پيش از اين مِه هر خوراكِم يَه بَيه (ساليانيست من غذايم با آنهاواز ايناست) ... |
|
داستان حمله به ایران در شاهنامه لکی لرستان
رو نیان براه، ایران بی خبر ایرانی خاموش کس نکرد گذر ناگاه داخل بین به شاره ایران او شاره یکسر، کردشان ویران ایرانی دعوای سیرت مکردن بوینه شیران، حمله آوردن
کتاب «شاهنامه لکی» به کوشش و همت والای استاد « حمید ایزدپناه » سال 1384 توسط انتشارات اساطیر در تهران چاپ شده است . به نوشته استاد ایزدپناه ، در کتاب شاهنامه لکی لرستان ( با دونسخه 104 صفحه ای با1467 بیت و 256 صفحه ای با 3033 بیت) نه نشانی از سراینده و نه تاریخی از سرودن اشعار و یا تحریر آن دیده نمی شود . نقل است در زمان شاه رستم عباسی اتابک لر کوچک (873 تا 930 هجری قمری) به فرمان وی شاهنامه ای بزبان لکی و با وزن هجایی که در لرستان آن زمان معمول بوده بنام او سروده اند . داستان حماسی رزمی شاهنامه لکی لرستان با تفاوت هایی در نام شهرها و اشخاص آن در مناطق بین دماوند تا سیستان ،همان موضوع «جنگ همایون » است که فردوسی در شاهنامه آورده است . جنگ همایون به توصیف فردوسی در دامنه کوه همایون میان توس و کاموس و فریبرز اتفاق افتاده ولی در «شاهنامه لکی» ایرانیان و تورانیان در «شابک تپه» با هم نبرد کرده و فریبرز پهلوان ایران از گرسیورز فرمانده توران شکست می خورد. اشعار شاهنامه لکی لرستان شامل داستانهایی از آگاه شده فرامرز و جهانگیر از شکست ایرانیان، داستان جستجوی دلاوران و کنیز ایرانی، خبر آوردن رهام کابلی از اردوی تورانیان، جنگ کوزیب ماچینی با سام، باخبر شدن کیخسرو از ویرانی ایران، رسیدن چاپار به زابل و آوردن خبر برای رستم، یافتن زرعلی توسط رستم تاج بخش، فرستادن قاصد اورنگ به خدمت زواره در زابل ، حمله رستم به سپاه توران و بالاخره رزم برزو با سپاه توران است . گزیده هایی از شاهنامه لکی لرستان: | |
|
شیران و بوران طایفه دستان (شیرها و ببرهای طایفه دستان) ایسه خالین ولایت ایران (کنون که خالیست سرزمین ایران) بکرون چپو تمامی ایران (غارت بکنید همه ایران را) خبر میاوو ، و سیستان زمین (خبر آوردند به سیستان زمین) پیلتن میو جه ایران نوه (پهلوان میشه تو ایران نباشه؟) مپوشو اسباب ، پری رزم کین (لباس رزم می پوشند سینه به سینه) به رخش گلگون او مبو سوار (وقتی رستم به رخشش میشه سوار) یه کاری به سر ایران باورن (بلایی به سر ایران بیآرند) چپر، راهی بو پری سرحدان (چاپار راهی شد بسوی مرزها) اون سپاو سان، بکیشان و پس ( آن سپاه و سان را به پس بکشند) چپر ، راهی بو ، پی قاخان چین (چاپار راهی شد پی خاقان چین) او شو نوشانوش، جام باده بی ( اون شب نوش و نوش جام باده بود) صدای خوش خوانان بلند بی او شو (صدا خواننده ها بلند بود اون شب) ناگاه میسره ، داخل بی و هم (ناگه جناح چپ میدان رفتند توی هم) به حکم فرمان ، فرد فریاد رس (از حکم و فرمان خدای فریاد رس) رو نیان براه، ایران بی خبر ( رو بسو ایران و ایرانی ها بی خبر) ناگاه داخل بین به شاره ایران (یکباره حمله بردند به شهرهای ایران) نعره ی دلیران ایران و تور بی (فریاد دلیران ایران و توران بود) کزه ی سر سنان ، نه جرگ مردان (سوزش نوک سنان در جگر مردان) ایرانی دعوای سیرت مکردن (ایرانی ها جنگ با غیرت می کردند) تورانی ،دلشاد غارت بی شمار (تورانیان شادمان از غارت بسیار) حون رومیدو، جاری بی چون جو (خون تو میدان چون جوی جاری بود) شصت هزار بی ریش بی اسیر کُریا ( شصت هزار جوان به اسیری بردند) شصت هزار کنیز بورده بردن ( شصت هزار کنیز و برده بردند) شصت هزار اسپان ، بدوی بردن (شصت هزار اسب را باخود بردند) دستم دامانتان مردان شیران (دست به دامانتان ای شیر مردان) سرچشمه ایران، خاک سیستانن (سرچشمه ایران خاکِ سیستانه) ..... |
راهی بین لوان پری سیستان (روانه شدند بسوی سیستان) کس پیدا نین جه نره شیران (پیدا نمیشه توش از نره شیران) بستانون قصاص، جه نره شیران (قصاص بکنید نره شیران را) ولای پیلتن ، بور سهمگین (نزدِ پهلوان ببر سهمگین) بو دنگ دلیران بو شیران نوه (یا ایران تهی ازدلآوران باشه؟) چنی دلیران قهرمان قین (همه دلاورمردان از بهر کینه) سپای تورانی مکرو فرار (سپاه توران همگی می کنند فرار) اسیر ایرانی ، پی توران برون (اسیر ایرانی به توران می برند) حاضر بان نی جاه ، شیران و بوران (تاحاضر بشند اونجا شیرا و ببرها) هنی ایرانی ، نکیشان نفس (بازهم ایرانی ها نتونند نفس بکشند) جم ببو سپاه ، پی ایران زمین (جمع کنند سپاهِ حمله به ایران زمین) بساط مجلس ، گشت اماده بی (بساط مجلس جملگی آماده بود) مجلس هراسان، کس نکردش خو (مجلس هراسان کس نخوابید اون شب) میمنه پیچ ورد ، چوین مار ارقم ( جناح راست بهم پیچیدند چون مار ارقم) سحر ظاهر بی ، کس نبی و کس ( روزگاری شد که کسی نبود به کس) ایرانی خاموش کس نکرد گذر (همه ایرانیها خواب،کس نمیکرد گذر) او شاره یکسر، کردشان ویران (اون شهرها رو همه یکسره کردند ویران) زمین، هراسان سم ستور بی (زمین هراسان ز ُسم ستوران بود) اجل حاضر بی، مردان سرگردان (مرگ حاضر بود و مردان سرگردان) بوینه شیران، حمله آوردن (چون شیر به سودشمن حمله می کردند) خالی مکردن عرصه کارزار ( نکردند خالی میدان کارزار) واویلا و هاوار ، افغان و رورو ( گریه و زاری فغان بود و رود) شصت هزار ریش دار سرشان بُریا (شصت هزار مسن را سر بریدند) شصت هزار ممکه ، زنان پی کردن (شصت هزار زن را سینه بریدند) شصت هزار خیمه غارت کردن (شصت هزار خیمه را غارت نمودند) اگر فرارکن، بد نامن ایران (چو بگریزید بدنامیست بر ایران) پی چیشن؟ که جاکه ی پور دستانن (پی چیستید؟ که جایگاه پور دستانه) ....... |
|
كَمَره سي ( لرستان) كُر خُو حيفَه غريو مير با بِرارُو شاعر: يوسفعلي ميرشكاك | |
|
اورُ بارو هان وِ يادت كَمَره سي اُ سوارُ هان وِ يادِت كَمَره سي يادِتَ كَمَره سي دالكي بي مالگه مَنّم ، كمره سي ها وِ كُم لا قُور كَنَّم ، كمره سي لاّي لاّي مِي كِنه وات اِي كيُوپوش تو هني هِيسي وِ فكر كُوش و پوپوش كي گُته وِت يَه دَ داغ آخرِيتَه كمره سي بعدِ مِه آخِر شَريتَه مَنِمّه بي چار وَ چَدّر چي دال پيري هام دِ ليزِ خوم چي دس بَسَي اَسيري دالِكه اَرَهم غريو مير بيم دِ تيرو كي ميا لَشم بِياره وِ لُرِسّو دالِكه شيوِسَه شار تاتِه زُونكَم يه سه ساليَ كيُونَي آسِمونكَم يه سه سال چي يَتيمُو نا اوميدم وِ سَرِ سيمره سايه ي بَلگِ بيدِم هي منَي هيسِم ،اَما اُو ميحا بَرم جاش يهَ مِه دي نيسم خيالِم مِنَه سَرِ جاش يَه خيال مِنَه نَه خُوم ، رَيِ مِني ني يه سه سال مُرده ها گِردِم وراي دي كمره سي ها مِني كي مي زني گال يه سه سال مُرده ها گَردِم ورِِاي مال كمره سي زال اُوما سيمرهِ نِ بُرد تو سِلُومت كُرّ خُوي دوشتي مُرد قِلا سي رِمِّس و جَرّي دَوِ كَرخَه كُر خُوي دوشتي اُفتا دِ چَرخه كمره سي اَ يَه حُكم آسمونه كُرّ خو بِميره كُر گَنَ بَمونَه مَهِ بَمونم چي اوستايي بَمِيره ار چني با، هيچ زنِّ يي دَي بَر نَييره اَر خدا مي حاس كه بختِت بَكنه رُشت ميردادِنِ مِينيا، يوسفِ مي كُشت ---- كُر خُو حيفَه غريو مير با بِرارُو اي براري! اي غريو گور غريو مير! اي دِ خوم ديري! دِ خوم ديري، دِ خوم دير |
ابر و باران هست بيادت كمره سي اون سواران هست بيادت كمره سي يادته كمره سي مادرِ بي خانمان مانده ام اي كمره سي هان كجاست قبر كنده ام اي كمره سي لاي لائي ميكنه باهات اين كبودپوش تو هنوز هستي توفكر كفش و پاپوش كي بهت گفته اين داغ آخريته كمره سي بعد من آخر شريته چون عقاب پيري عاجز و درمانده ام چو اسير دست بسته در كُنج خانه ام مادرم اگر منم غريب بمیرم توی تهرون آیا كسي مياد نعشم رو بيارد به لُرِسّون مادرجون پريشان گشته ايام عموزاده هايم سه ساليست كه كبود نيست ديگه سمایم سه ساليست چون يتيمان نااميدم بروي سيمره چو سايه برگ بيدم گويي هستم ولي آب ميرود و ميروم باش اين ديگه من نيستم وخيالم مانده برجاش اين خيالي از من است وديگر مني نيست سه ساليست مرده ام ديگر زندگي نيست كمره سي پي كه ميكشي فرياد میكني قال سه ساليست مرده وار زنده ام توي مال كمره سي زال اومد و سيمره رو برد تو سلامت پسر خوبي داشتي و مرد سياه قلعه ويرون شد ریخت توي كرخه فرزند خوبي داشتي افتاد تو چرخه كمره سي آيا اين حكم آسمونه كه بچه خوبه بميره و بده بمونه من زنده باشم و چون اوستايي بميرد اگه اينه كه هيچ زني ديگر بچه نگيرد اگر خدا مي خواست كه بختت بكنه رشد مهردادُ ميگذاشت و يوسف رو مي كُشت --- انسان خوب حيفه بميره درغريبي اي برادر اي غريب گور غريب مرده ، آه اي برادر! اي كه از من دوري!از من دوريُ از من دور |
|
تک بیتی لری |
ترجمه فارسی |
|
دِلِکَم کورَه میکَه سی دِیِنه ریت بی قرارم کردیَه دِ مُردِمَه سیت |
دلم بهانه می کنه برای دیدن روی تو چه بی قرارم کردی و مُردم برای تو |
|
دُخِتِر وُ رَه میری رَت خارِزارَه زِلفیاکت چی اُریشم پیشنیت دیاره |
دختری که میروی راهت خار زاره زلفت چوابریشم و پیشونیت آشکاره |
|
دُ بُلنگی نَرِسِس دَسِم وِ شونِت دُ عَزیزی مُوحورِم قِسَم وِ جُونِت |
از بلندی نرسید دستم به شونه ات ازعزیزی می خورم قسم به جونت |
|
دَردِ دل یا می کُشَم یا می کنم پیر دوسینه یا خاکِ مورَه یا وطنِ دیر |
درد دل یا منو میکشه یا پیرمیکنه دوستیُ یا خاک یا وطن دورمیکنه |
|
دردِ دل سی کُو مُوم کُو می گریزه دردِکَم سی دارمُوم داربرگ می ریزه |
درد دلُ به کوه میگم کوه می گریزه دردُ به درخت میگم برگش می ریزه |
|
محل پاپي شاعر: عبدالكريم نجم الديني | |
|
مَحَل پاپي كُل كُوه و روُوَه (محل پاپي پر از كوه و روده) هي دِ كاشرف تا گه مازوَه (از كاكا شرف تا دم مازوه) چشميا قيمتي آويا شيرينم ( چشمه هاي قيمتي با آبهاي شيرينم) تاف و قِلاگُل چي مِهمُوحُونَة ( آبشار تاف و قله گُل چو مهمانخانه) كوهيا كوه كِلا و هشتاپَهلي ( كوه هاي كلا و هشتاد پهلو ) نجم رگ و ريشه داره وِ قِشُو ( چون نجم الديني پاپيه رگ و ريشه اش) |
داروُ دِرختَه آو هَواش خُووه ( پُر ز درخت و آب و هواش خوبه) كُل نرِوُ بِركَه بيشترش كوهَ ( اغلب پستي بلندي و بيشترش كوهه) آبشار و بيشه دوسيا ديرينم ( آبشارو بيشه دو دوست ديرينم) مَهد تفريگاه كُل لُرِسوُنَه ( محل گردش وتفريحگاه كل لرستانه) كُل چشمه ريزُ و درختيا بَلي ( پوشيده از چشمه و درختان بلوط) كه چَني قَشَن ورداشتهَ پِشُو ( تونسته بزيبائي توصيف كنه اصالتش) |
|
لري يا بلوچ و كردي و اَيَر كه بختياري قدر خوتِ اِير بدوني شاعر: فريده چراغي (اليگودرز) | |
|
بِنيَر به مال و مردم كه ديه صفا نمنده همه سون ز وير بُردن كه يه روزي عهد بستن هه ايلاق اِنشستن مِنِ يَه بُهون اَفتو بُگُ اي پياي ايلُم كُجِنه بونگِ تُفنگِت توبيوسي خال دل همئ شير اولي بو تو ز نسل سوز طوبي مِنِ عرش ريشه داري تو بَيوقدر خُمونِه زيو و اُ پشت بدونيم په بيو كه اَو نريزيم زيو واُپشت به چاله مُو زِ نسل آسونم ، لچكم ستاره دوزي يه پياله نور هر صُحوايخُرم ز مشكِ اَفتو مُو زِنسل رود و دريا ، تو ز طافه آسموني مُو جُومم جرير موجِه وُ نسيم كَوشِ پامِه به كُرِ خروش دِريا اير سِه موفهت پُشتُم به زلاليت و خروشيت اِدي هِي طنابه چَشمه تو خته ايربَيشني، سَرتِه به عرش اِساهي اِتَري ار كه بِخوي تو، بِرَسي به حُونه اَفتو لري يا بلوچ و كردي و اَيَر كه بختياري وايكيم براور، همه زاده يه خاكيم |
مِنِ جانماز سينه به خدا ، خدا نمنده زكُهي چي اشترونكه ديدي عاقوت وُرَستن گَله مونِه بردِه غارت شونمونه هم گِرِه خَو كُجِنِه خروش غِيرت، كُجِنِه چنگِ پِلنگت نومِته عوض مَكن دي تو بَيوه و صَحنعلي بو سي چي به هواي كَندن مِنِ دَس تيشه داري كه ز طافه افتو و مهُ و زِ نَسل آسمونيم تونِ به او شيردات و تونِ «احمدفداله» مو گِلين سوز دشتُم پُر زِ گِلاي روزي مُو به غيرِ چشمه پاكي بِخدا كه نه نِهم لَو تو بلند سرفرازي سي چه قدر خُت نَدوني مُو بَوِم يه سَرو سوزِه،دُهدَرِ بهار دامِه دل آسمون ايشنه هَني نَعرِه و قُنِشتُم توايشني سرو نازه كه خداي ناز و نَشمِه اُسُ صُحو زي چي اَفتو پر نور و ايدراهي تو ز ذره كمتري مَر كه بِمَهني تار چي شَو غرَوي چه فرق داره سي چي هي دَتگ ايدراري سي ولات پاكَ ايرون، بخداوند هِلاكيم |
|
تک بیتی لری |
ترجمه فارسی |
|
دِلکم کُول کُول و هَر کولی مِغاری مَر پاروزِنی بیاری تو برفِش بَمالی |
دلم تپه تپه و هر تپه اش دره ژرفی مگر پاروزنی بیارید و برفش بروبید |
|
دِ دَس ای فلک و جور زِموُنَه بَپُوشِم بَلگِ سیا سی واتِمونَه |
ز دست این فلک و جور زمانه جامه سیاه می پوشم عمر باقی مونده |
|
دَردِکَم گِرونه و نالم گِرونه ای فلک خآوِنِمَه دِ بُنِ حونَه |
دردم بی درمان و ناله ام بی امونه روزگار خوابانده ام در کُنج خونه |
|
دُرکِه گرونبهام گرون قیمَتِم هر دو چَشِم کور بین رَتی دِ دَسِم |
آن دُرّ ِ ارزشمند و گرانبهایم کور شدم و از دست رفت چشمهایم |
|
دِلهِ دَردُ نِمیلَه آروم بِه ییرم میا بورِم شهرِ غریو بی کَس بَمیرم |
دل بیمارم نمی گذارد آروم بگیرم می خواد ببرتم شهرغریبی تا که بمیرم |
|
|
شاعر:رمضان پرورده پیر لرسّو
|
|
|
|
تک بیتی های مشهور لری از شاعران گمنام لر
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تک بیتی های مشهور لری از شاعران گمنام لر
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دوبیتی های مشهور لری از شاعران گمنام لر
|
|
|
|
|
|
|
|
دوبیتی های لری که شاعر آن گمنام است
|
× طرز پخت آبگوشت لری (دوگوله دودار)
× بهارم رتی و بی تو بهارم - داریوش نظری
× رقص دوپا لری - رضا اسکینی
× گویش های لری - گویش حسنوند الشتر
× نماهنگ لری بالابرزان و حالوگنم خر سیمابینا
× دالکه - داریوش نظری
× مفهوم کله باد از لابلای اشعار شاعران لرستان
× طبیعت و سیاست در شعر میر نوروز
× رضا اسکینی
× موسیقی پاپ لری - امیر رحمان
× بابا طاهر
× رقص دو پا لری کاری از سیفی و دهکردی
× صدا و سیمای لرستان - طنز شوگار
× گویش های لری













