|
لُرِسّو(لرستان) فرهنگ،هنر،شعر ،داستان، تاريخ ، فیلم ، ویدئو کلیپ و موسیقی لری
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سُم سُم خَرَه ، دَس دَسِ خاسَه ، سرِم وِئی کار می مِلاسَه
عروسی مورد غضب مادر شوهر قرار می گیرد و در نان و آب را بر روی او می بندند. پس از چند روز ، عروس در غیبت مادر شوهر برای اینکه رد پایی جانگذارد سوار بر الاغ شوهرش تا نزدیک سفره می آید و نان خود را می خورد و بر می گردد. مادر شوهر که بر می گردد می بیند همه چیز دست خورده و رد پای الاغ است. از عروس می پرسد که این چه وضعی است . عروس پاسخ می دهد : جای سم خر پیداست . مادر شوهر می گوید : درست است ، سم سم خر است ولی دست دست خاسه (نام عروس است) و مغر و سر من در این ماجرا از کار می افتد. این ضرب المثل را در لرستان زمانی بکار می برند که نشانه ها و جرم و عملکردی درست ولی اثبات آن مشکل باشد . داستانها و زبانزدهای لُری - حمید ایزدپناه موضوعات مرتبط: 3- ضرب المثل های لری، 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
«زبانزدهای نان دار لُری» نقل از کتاب « داستانها و زبانزدهای لُری و کتابشناسی مثل های فارسی از سده ششم هجری تاکنون» نوشته حمید ایزدپناه انتشارات بلخ پائیز ۱۳۶۲
موضوعات مرتبط: 3- ضرب المثل های لری، 15- امثال و حکم لری، 26- حميد ايزدپناه [ لُرِسّو ] گُلسّونه
بوم
و زاغ
برگردان و برداشتی متفاوت از کلیله و دمنه (لری و لکی) قار قار و قار هی رو هی رو هی رو هوار هوار دشت و بیابون و کوه کمرِ ریخت دِ یک یه قلا و چهل قلا همه نِ کِرد وا خور هر که د لائی یکی د بالا یکی د هار یکی د کوه یکی دِ دشت بعد یه ساعت جوُنُ و پیر غریو و خودی هم قلایا هم قلابازیا هم قلاژیلیا تمام قلایا جمع بین دِ مین دشت وِ دور ای پنج دار . چی بیه چی وِ سرمو اُ مائه ..... هم دشمن غدار دشمن بی رحم دشمن کوردل جغد شوم و کور بوم خروه هم حمله کِرده هم شوخو زئیه . بعد ساعتی شاه قلایا هم وارد کِرد وزیریا اُمان. همه نشسن اُ زن وا مین سر دِ جلو شاه خوشونِ کُلکَریت کِردن .هی خاک زَن وا سر, سی ظلم بی حد , سی کشتار بی رحم , سی صحرای محشر... بقیه داستان را در وبلاگ میرنوروز بخوانید موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 35- داستان های لُری و لکی [ لُرِسّو ] گُلسّونه
(امثال و حِکَم ) تش بیار معرکه
تش یا آتش بیار معرکه در اصطلاح عامه کنایه از کسی است که در ماهیت دعوی و اختلاف وارد نباشد بلکه کارش صرفاً سعیت و نمامی و تشدید اختلاف بوده و فطرتش چنین اقتضا کند و به قول امیر قلی امینی : « میان دو دوست یا دو خصم سخن چینی و فتنه انگیزی کند » . همان طوری که امروز دستگاه جاز عامل اساسی ارکستر موسیقی بشمار می آید ، در قرون گذشته که موسیقی گسترش چندانی نداشت ، ضرب و دف ، ابزار کار اولیه عمله طرب محسوب می شد . هر جا که می رفتند آن ابزار را زیر بغل می گرفتند و بدون زحمت همراه می بردند . عاملان طرب در قدیم مرکب بودند از : کمانچه کش ، نی زن ، ضرب گیر ، دف زن ، خواننده ، رقاصه و یک نفر دیگر بنام « آتش بیار یا دایره نم کن » که چون از کار مطربی سررشته نداشته وظیفه دیگری به عهده وی محول بوده است . ضرب و دف از پوست و چوب تشکیل شده است . پوست ضرب و دف در بهار و تابستان خشک و منقبض می شود و احتیاج دارد که هر چند ساعت آنرا با " پف نم " مرطوب و تازه کنند تا صدایش در موقع زدن به علت خشکی و انقباض تغییر نکند . این وظیفه را دایره نم کن که ظرف آبی در جلویش بود و همیشه ضرب و دف را نم می داد و تازه نگاه می داشت ، بر عهده داشت . اما در فصول پائیز و زمستان که موسم باران و رطوبت است ، پوست ضرب و دف بیش از حد معمول نم بر می داشت و حالت انبساط پیدا می کرد . در این موقع لازم می آمد که پوستها را حرارت بدهند تا رطوبت اضافی تبخیر شود و به صورت اولیه درآید . شغل دایره نم کن در این دو فصل عوض می شد و به آتش بیار موسوم می گردید . زیرا وظیفه اش این بود که به جای ظرف آب که در بهار و تابستان به آن احتیاج بود ، منقل آتش در مقابلش بگذارد و ضرب و دف مرطوب را با حرارت آتش خشک کند . با این توصیف به طوری که ملاحضه می شود ، آتش بیار یا دایره نم کن ، که اتفاقا هر دو عبارت به صورت امثله سائره درآمده است ؛ کار مثبتی در اعمال طرب و موسیقی نداشت . نه می دانست و نه می توانست ساز و ضرب و دف بزند و نه به آواز و خوانندگی آشنایی داشت . مع ذالک وجودش به قدری مؤثر بود که اگر دست از کار میکشید ، دستگاه طرب می خوابید و عیش و انبساط خاطر مردم منقص می شد .افراد سخن چین عیناً شبیه شغل و کار همین آتش بیارها و دایره نم کن ها را دارند ؛ که اگر دست از سعیت و القای شبهات بردارند ، اختلافات موجود می تواند بخودی خود و یا بوسیله مصلحین خیر اندیش مرتفع می شود . ولی متأسفانه چون خلق و خوی آنها تغییر پذیر نیست ، و از آن جهت که لهیب آتش اختلاف را تند و تیز می کنند ، آنها را به « آتش بیار » تشبیه و تمثیل می کنند . در گذشته گناه اصلی را از آتش بیار معرکه می دانستند و مدعی بودند که اگر ضرب و دف را خشک و آماده نکند دستگاه موسیقی و غنا خود به خود از کار می افتد و موجب انحراف اخلاقی نمی شود . موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
امثال و حِکَم لِری خدا قالِ دُرِس کِنَه که خیر ایما دِش با {خدا جنگی درست کنه که خیر ما در آن باشد} ( خدا شری به یه که خیر ایما دِش با) زاهدی گاوی از بازار چارپایان خرید رو به خانه ی خود می رفت . دزدی او را دید و از عقبش روان شد تا دستبردی بزند و گاوش را ببرد. در اثنای راه به شخصی رسید و گفت : « کیستی ؟» گفت : « من دیوم که به لباس آدمی در آمده ام تا خون زاهد رابریزم» . آن گاه دیو گفت : «توکیستی؟ » دزد گفت: «من مردی عیار پیشه ام ،زاهد را تعقیب می کنم تا گاوش را بدزدم » در این اثنا شب فرا رسید و زاهد به خانه خود آمد و گاو را بست و آب و علفش را داد و به خوابگاه خود رفت . دزد اندیشید که اگر پیش از آن که او گاو را ببرد دیو دست به کشتن زاهد دراز کند شاید کسان زاهد بیدار شوند و تیر تدبیرش در بردن گاو به خطا رود . از آن طرف دیو نیز با خود اندیشید که اگر دزد گاو را بیرون برد شاید از صدای سُم آن زاهد بیدار شود و تیر مرادش به هدف نرسد. لاجرم نزد دزد آمد و به او گفت : «تو باید قدری صبر کنی تا من کار زاهد را بسازم ، آن گاه گاو را ببری » دزد گفت : « همان به که تو قدری در اجرای نیت خویش شکیب ورزی تا من قبلا گاو را ببرم و تو کار خود سازی.» آخرالامر میان ایشان اختلاف افتاد و کارشان به نزاع انجامید . دزد فریاد زد: « ای زاهد ، بیدار باش در اینجا دیوی است که می خواهد خون تو بریزد» دیو نیز بانگ برآورد : « دزدی آهنگ ربودن گاو تو را دارد » زاهد بیدار شد و افراد خانواده خود را نیز با بانگ فریاد بیدار ساخت . دزد و دیو از ترس جان به ناچار فرار بر قرار اختیار کردند و زاهد رو به عیال و اطفال خود نمود و گفت : « خدا شری بدهد که خیر ما در آن باشد.» داستان های امثال امینی ، صفحه۱۲۴ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
کشکتُ بَسا (شیخ علی کشک را بساب) روایت اول شیخ بهائی در مکتب با شیخ علی نامی هم شاگردی بود و غالب اوقات خود را در مصاحبت و معاشرت با یکدیگر سپری می کردند. پس از پایان تحصیلات و قبل از مفارقت یک روز که با هم نشسته بودند و شیخ علی سرگرم سابیدن کشک بود و از هر در سخن می راندند ، چنین قرار دادند که هر کدام به مقامی رسید به دیگری مساعدت نماید . روزگاری گذشت شیخ در نتیجه ی کوشش و ریاضت نفس به یک مقام بسیار بلند روحی رسید به طوری که هر چه اراده می کرد انجام می گرفت و هر خارق عادتی را می خواست به موقع اجرا می گذاشت .
موضوعات مرتبط: 3- ضرب المثل های لری، 15- امثال و حکم لری ادامه مطلب [ لُرِسّو ] گُلسّونه
حکایت منظوم لری نسران و گُل (۲) شاعر : عزیز نادری
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری ادامه مطلب [ لُرِسّو ] گُلسّونه
امثال و حَکَم لُری تو کریمی ، این هم کریم ، منم کریم روایت اول کریم خان زند هنگام جلوس بر تخت سلطنت در شیراز ، دستور داد ساختمان ارگ شهر را شروع کنند و خود نیز همه روزه پس از فراغت از امور جاری کشور به محل ساختمان می رفت و در گوشه ای می نشست و در حالی که قلیان می کشید ، ساختمان را تماشا می کرد و در کار بناها نظارت می نمود . روزی کریم خان مشغول کشیدن قلیان مرصع و تنباکوی معطر بود . بین عمله ها یک نفر بود که کریم نام داشت . وقتی پیراهن و شلوار پاره پاره خود را دید و جاه و جلال کریم خان را گریست رو به سوی آسمان کرد و آهی کشید و با صدای بلند گفت : ای خدای کریم ! تو کریمی ، این هم کریم است و من هم کریم ؟! . درد دل عمله که به گوش کریم خان رسید ، خندید و قلیان مرصع خود را به او بخشید و گفت : هر وقت قصد فروش داشتی ،به خود من بفروش زیرا بی نهایت آن را دوست دارم . عمله هم فی المجلس معامله کرد و قیمت قلیان را که مبلغ گزافی می شد از کریم خان نقدا دریافت کرد. داستان های امثال ، صفحه ۷۸ روایت دوم درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت این اشاره های تو برای چه بود. درویش گفت.نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. ان کریم به تو چقدر داده است. به من چی داده ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود گفت چه میخواهی؟ درویش گفت همین قلیان مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسیکه میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی کرد. به کریم خان زند گفت نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست. موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
حکایت منظوم لری نسران و گُل (۱) شاعر : عزیز نادری حکایت نسران و گل از جمله منحصر بفرد ترین داستان ها و افسانه های زیبا و منظوم لری است که جناب آقای عزیز نادری همانگونه که خود نیز در پایان منظومه ۳۰۷ بیتی اشان در کتاب «تش دل » یادآور شده اند برای هموطنان لر زبانشان شبها بیدارنشسته و نوشته اند تا بلکه در ادبیات این سرزمین به یادگار بماند و الحق و الانصاف که خواهد ماند. عزیز زو بسته نشسه بیار نوشتش تا بمونه یادگار حکایت پندآموز دربدری هفت ساله پسران زیبای پادشاهی که در خلاء از دست دادن مادرشان با توطئه و دسیسه نامادری جوانشان پادشاه را وادار به خلع ولیعهدی و اخراج و آواره نمودن فرزندان خود می کند .طمع نسران به کسب مقام و گرفتار شدنش بدست دیو و بالاخره داستان گرفتاری و جدائی دوبرادر در مواجهه با حوادث تلخ و شیرین و مردم خوب و بد روزگار خمیرمایه عبرت آمیز حکایت منظوم لری پیش روست .جدائی انداختن هدفمند بین پدر و فرزندان ، خلع ولیعهدی ، طمع پست و مال دنیا، صبر و توکل به ایزد منان و بالاخره رسیدن حق به حق دار در جای جای اشعار منظومه آقای نادری از زبان نامادری ، دیو ، دروازه دار قلعه ، باغبان و حمام دار ناجی نسران خواندنی و بیاد ماندنی است. موضوعات مرتبط: 10- شعرهای لری، 15- امثال و حکم لری ادامه مطلب [ لُرِسّو ] گُلسّونه
امثال و حَکَم لُری دَس اِشکِسَه کار می کَه ، دل اِشکِسَه نَه (دست شکسته کار می کنه امادل شکسته نه) کریم خان زند چون به حکومت ایران رسید و شیراز را پایتخت خود قرار داد ،دستور داد ارگ کریم خانی را در آنجا بسازند وهر روز شخصا از ساختمان بازدید و به کار بنّاها و کارگران نظارت می نمود. روزی نحوه کار یکی از کارگران که آجرهای بزرگ را از پایین به فاصله زیادی بالا می انداخت و به دست معمار می رساند نظر کریم خان را جلب کرد . قدرت و علاقه کار این کارگر به کار خود چنان کریم خان را تحت تاثیر قرار داد که به وزیر خود گفت :« من از کار این مرد در حیرتم » .وزیر هوشمند کریم خان نیز گفت : « ریشه این پرکاری و علاقه و شور او حتما به زندگی خصوصی او مربوط می شود ، و بدون تردید او زنی خوب دارد که سخت در مورد او تحقیق خواهم کرد تا نتیجه را به عرض برسانم ». وزیر در باره زندگی خصوص عمله تحقیق کرد و به این نتیجه رسید که همانطور که فکر می کرد او زنی خوبرو و خوش اخلاق دارد که سخت به شوهرش وفادار است. وزیر پیرزنی حیله گر را یافت و او را انعام کافی بداد ، و از او خواست که به هر نحوی می داند بین عمله و زن ، اختلاف و جدائی بیندازد! پیرزن با زن عمله طرح دوستی ریخت و آن قدر با او حرف زد تا زن اغفال شد و بنای ناسازگاری با مرد را گذارد و تقاضای جدائی با او را کرد ، در نتیجه مرد بسیار افسرده گشت و دل به کار نمی داد ، تا یک روز دیگر که کریم خان برای سرکشی ساختمان آمد ، پژمردگی و غمگینی و بی حالی را آشکارا در آن مرد که به سختی کار می کرد مشاهده کرد . کریم خان سخت دلش بر حال عمله بسوخت و پذیرفت که وضع روحی تا چه حد بر کار و فعالیت انسان اثر می گذارد! سپس به وزیر گفت :« هر چه زودتر پیوندی که در حال گسیختن بود را ترمیم کند». وزیر به خانه کارگر رفت و آنچه گذشته بود به آن ها بازگفت و به کارگر برای بهبود زندگیش انعام خوبی عطا کرد . فرهنگ نامه امثال و حکم ایرانی ، امین خضرائی، صفحه ۴۹۴ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
مَتَلِ لری بَچ قِلا
خیلی خُوه هر کسی راز دار بُوه ری سیاتی قِسمَتِ هر چولُوه بَشی وه پا مَتَلِ پَن دِباری موئَن یی روزی دِ یی روزِگاری پِیا خُوئی گایار دَس پَتینی چارَک دارِ مالِکِ مِل قِوینی که قَدِ چار پنج کُر خُو کار می کِرد یی روزی داشت زِمینی اِسپار می کِرد کیزِه ئی پُر دِ لیرَ اُفتا وِ دَر گُت بیتِرَ هیچگه نُوَه وا خَوَر دِ سَر کِپِش کِرد وِ دِلِ دِلونی دیاری کِرد او چِنِ وا نِشونی تی خوش می گُت وَختی رُئِم وِ حونَه وِ زن مُوئِم آخر تَنگیمونَه مُوئِم دِییه زِنِه ئیم خُو مُوَه اما اگر ائی زینَ چولو بُوه تَرسِم رُوَه بُوَه وِ بی غیرَیا بیان بُوَن وِ هاوِنِ لیرَیا پس خُوَه دِ ای بارَ هیچ کِش نَکِم وِیی فَنی اِمتحونی دِش بَکِم دُمِ ایِواره وَختی اُما وِ حونَه وِ زینه گُت دردی دارِم گرونَه ئی بَدَظُهروختی رَتِم دس وِ آو چی ئی دیِم اَکِ نِه ئینی وِ خُآو یی دَفَه بَچ قِلائی دِم پِر گِرِت دِ ترس تَمومِ بَدَنِم گِر گِرِت نَکَ رویی پِتَم به ئی وِ آو کاری نَکی بِفتِم وَرِ گال وُ راو خُو قِسَمِش دَ که حواسِا بُوَه خیلی خُوَه زن چاوِ راوی نُوَه اما تا یَک دو روز دِ ئی مِینَه رَت وِ حونَه هر کسی که ئی زینه رَت سی شو می گُت مَتَل بَچ قِلانه وَن وَرِ گالِ این وُ او پیانه پیا که دی زَن ایقَه بی وفا بی وِ هر فنِ فیتی بی دِش جِگا بی دُو آبادی آیِم دینداری بی پیا دلِ خُتی وَلی ژاری بی دُختِری داشت دِ خوشگِلی چی مآ بی نجیم وُ سر وِ زیر وُ وا خُدا بی چی تیلِ سوزِ لُوِ جُوِ آو بی تمومِ کاریاش ری حِسآو کِتآو بی یی شُو وا چَن نَفَر رَتِن حونَه شو وِ کیخائی دُختِرِ دُردُنَه شو چونکِه خُدا حاس بَکَ پایارِشُ اُفتا وِ یَک آخِرِ سر کارِشُ خُلاصه دُختِرِ آیِم ژارِکَ بی وِ زَنِ آپیا گایارِکَ ده دُوازَه روز که دِ ئی مینه رَت یی روز ایواره که وِ تی زینه رَت بعدِ گری گُت بیا بَنشی وِ تِیم ها سیت بَوئِم بِلا گَنی ها وِ قِیم مَر تو بَکی درمونه ئی بِلانه گُت سی او هم مَتَلِ بچ قِلانه زن اولَش غَم گِرتِش تا گِری بعد خَنِّس وُ گُت هَه پیاکَ وِری ئی قِصَه نِه نوئی دِ جائی هَنی بُختُمییَ داری وِ خُت میوَنی حَرفِ تو هیچی نی بغیر از خیال می حا خُتِ بونی وَرِ گالِ گال وَلله اگر کَسی بُوَه وا خَوَر زِنِه ئینَه واتو نِمورِم وِ سَر بعدِ وِنه مینَه شو خیلی خُو بی یَک دو سه ماه گذشت وُ سالِ نُو بی پیا پی بُردی چَنی ئی زن خُوَه امّا سی یه که خُو خاطِر جَم بُوَه یی شو نِشِس اُفتا وِ فِرکِ کاری دَم دَمِ صو واردِ دوزِ قِهاری وَختی که مَردِم هَمَه دِ خُآو به یِن رَتِن گاوِ حُسیرَ نه دُزی یِن هر چَن دونِس چی کارِ بی جائی بی آوِردِنِش وِ هر تَقِلائی بی اُما مینه حونَه وِ زن گُت وِری کاردِ قِصآوینه بیار زیتِری گاوِنِه بُرد دِ زیر زمین حُونَه زَن تا دیِش گُت گاوِکَ خُمونَه سی چی رَتی ئی گاوِنِه آوِردی؟ چطور دِلات اُما ئی کارِ کِردی؟ مَر نُونی خیلی دِ کارشو بی ئی گاو هَمَه دارو ندارِشو بی امّا گُذَشتَ کاریه که به یَیه الحمدِالله هیچکَ تونه نِه ییه بیا بُوریم سرِش تا زی یه که یَه دِیَه بازی وا آوِری یه اَفتُو که زَه وِلاتی واخَوَر بین که گاوِ کِی فِلون کَسِنِ دُزین چَن روز گُذشت وُ کس نِوی واخَوَر دُزِ گاوِ حُسیرَه نِفتا وِ دَر پیا که با معرفتی زنه دی سی آخرین اِمتحو واش بی وِ قی قِری زَش وُ دِ حونَه کِردِش وِ دَر گُت نِه ئینِم گُذر بَکی دی گُذَر چَن رو هَنی جیازِتِ کِل می کِم خُم دِ ئی دامِ بِلا وِل می کِم نَکَه خیال بَکی پشیمو مُوئِم گِلی هَنی کی چِنی نایو مُوئِم خُدافِظئی کِرد عروس پَکَر واچَشِ پُر اَسِر دِراُما وِ دَر دُختِرِ نازارِ یَکُنَه بُوئَش شَل و شَکَت رَسِّس وِ حُونَه بُوئَش بی دِ گریوَه تا دی دآشه وِ طوری که نَشنُوه کس صِداشه یواشی گُت دُنِسوئیت ئی سَفَر راسِشِ اَر بحایت اُمام وِ قَهَر پیا که دی دِ راس راسی زینه رَت هِشت تا سه چار روزی دِ ئی مینه رَت یی روز سرِ صُو که وِریسا دِ خُاو کاردِنه دی ها دِ مینه پوسِ گاو چی کسی که نِمَک دئِیه وِ زخمی رَت دَرِ حُونَشو وُ گُت وِ اخمی کاردِ قصآوینه نیاییه کُجا تازَه عروس دِ دُونائی جاوِجا گُت کُمَنِ ، اَر تیزِ کَنِ مُوئی ها دِمینه پوس شومینِه اوشوئی وَختی تا ئی حَدّ زنِه با وفا دی هر دو چَشِش پُر بی دِ اَسرِ شادی گُت دِلِمه دس وُ پاتِ بُوئوسِم هر چَن تو وام قهری مِ وا تو دُوسِم وا بُوئَه وُ دآت یی حرفی دارِم دِ بارَه سر گذشتِ روزِگارِم اُما وا می هر دوشونِه هِنا کِرد وِ نونِوا رازِ خوشِ آشِنا کِرد وا زینَه اولیش که چُولوئی بی وا دُختِرِشو که چَنی خُوئی بی وا جُوری که دِ رِعیتی کَشی یَه وا گَنجی که دِ مینه باغی دی یَه وا بَچ قِلا که سَرِ وِ سَر درِو بی وا گاوی که هفته جاوئی دُزی آخِرِ سر بینَه وِ هاوِنِ گنج اُما وِ سر عُمرِ مِرارَت وُ رنج موضوعات مرتبط: 10- شعرهای لری، 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
مِ که وجدانأ دِ طیلِ مُدتی که شعر نوشتِم تمومِ فکرم وِ ذکرم یَ بییَ که باوِ میلِ شما همشهریا عزیر وُ مردِمِ شریفِ لُر زِوو بُؤن اما همیشه ای وَسوَسَنِ داشتِمَ که موادا اَر هی نمی نِوشتِم بیتِر بی. بَد نی که خدمَتِتُ عرض بَکِم لهجَه لُری وا یَ که خیلی شیرینَ اما وِ دلیلِ کَم بینِ واژه یا سی نِوشتِنِ مطلبِیا مختلف کار خیلی سَختییَ ، اگر دقت بکیت هی دِ نوشتِنِ ای مطلبی که داریت مُحُونیت مجبور بیمَ خیلی دِ کلمَه یا فارسی وُ عربینِ وِ کار بورِم که دِ موقع شعر نِوِشتِ دِ ای حد مجاز نیسِم. لااَقل وِنونی که دَسی وِ قِلَم دارن پی بُردِنَ شعرِ لُری نِوِشتِ کارِ خیلی سختییَ، خدا دونَ که شاعر لُر چه مِرارَتی میکِشَ تا وا شونُحُفتی وُ دقت نظر بَتونَ حرفیا دلِشِ وا زوونِ مادریش بَنیسَ ، شاید اصلا شعریا مِ یا شاعریایی هَنی که لُری مُؤن وِ دِلِتُ نَنشینَن اما بی ری درواس بُؤِم یَ دییَ بی انصافییَ ، اگر وا چَش دل سیلِش بَکیت شک نارِم که اَر خوشِتُ نیا ، بَدِتُ هم نِمیا. وختی حساوِش می کِم مینِم هر چی که بُؤَن دِ هیچ بیتِرَن، لااقل، وِ قول معروف یادگاریَن که هادِش سی روزگارُ بمونَن ، وختی دِ دورونی زِنئی میکیم که ساعتیا عمرمونِ گُوِ گُوِ ماشین وُ دی وُ دَم پر کِردَه ، خیلی دِ خود گذَشتِیی می حا که بَنشینی دِ باره درد مردم وُ چشمه وُ گل و باغ و مرغ و بید و سرسِراو و ذِلالی آو حرف بَزِنی. میحام دونِسوییت هرچی که نوشتِمَ ، وا تموم وجودِم نوشتِمَ ، ایسِ هم وا تمومِ وجودِم تقدیمشُ میکِم وِ شما عزیزیا دِلِم وُ خاکِ پایاتُنِ میکِم وِ سرمَه چشیام وُ دِ تهِ دل آرزو میکم چون دِ دلِم دِراُمان و دِلِتُ بَنشینَن. پایار بَمونیت وا احترام عزیز نادری مَتَلِ بَچ قِلا خیلی خُوه هر کسی راز دار بُوه ری سیاتی قِسمَتِ هر چولُوه بَشی وه پا مَتَلِ پَن دِباری موئَن یی روزی دِ یی روزِگاری پِیا خُوئی گایار دَس پَتینی چارَک دارِ مالِکِ مِل قِوینی که قَدِ چار پنج کُر خُو کار می کِرد یی روزی داشت زِمینی اِسپار می کِرد ...... موضوعات مرتبط: 10- شعرهای لری، 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
خوشه بیار اسمش نیار (خودشو بیار اسمشو نیار- آدین دئمه ، باس بئلیمه)
داستان اول یکی از خان زادگان الوار در بیابانی شبگیر گردید و در سر مالی (محل اسکان سیاه چادرها) رفت ، تا شب را در چادر صاحب مال به صبح رساند. وقتی موقع خوابیدن رسید بالاپوشی خواست تا روی خود بیندازد. چون صاحب مال لحافی یا فرشی نداشت گفت : « خان ، ما از مال دنیا چیزی نداریم تا چه رسد به بالا پوش شب . اگر خواهی پالان خری بیاورم تا روی خود بگذاری و از گزند سرمای شبانه این دیار برهی .» خان گفت : « من هرگز چنین کاری را نخواهم کرد و چنین چیزی را روی خود نمی اندازم و با همین لباس خودم می خوابم .» صاحب مال گفت : « ای خان هوای این جا غیر از هوای آبادی خودتان است ، نیمه های شب که می شود به طوری هوای این دیار سرد می شود که گویی نسیم آن از روی برف برخاسته و تو هرگز با این پوشاک کم طاقت و تحمل چنین سرمائی را نخواهی آورد.» خان گفت : « چاره چیست سرما خوردن بهتر از ان است که انسان در جلد خری برود.» این را گفت و خوابید . همین که سحر شد و سردی شدت یافت . خان از خواب بیدار شد . دید دندان هایش از زور سردی هوا به هم می خورد ، بدنش می لرزد و تاب تحمل از کفش بیرون رفته . باز به هر نحوی بود ساعتی دیگر خود را نگاه داشت و با آن سرمای شدید ساخت ، ولی همین که موقع طلوع فجر رسید و برودت هوا بر شدت خود افزود ، بیچاره خان پشت خانی و بزرگواریش می شکند و از روی اضطرار و بیچارگی بانگ می زندو صاحب مال را طلبیده به وی می گوید : « همان را که سر شب گفتی بیار ولی اسمش را نیار». داستان های امثال امیر قلی امینی صفحه ۳۰۶ داستان دوم در یکی از شب های پائیزی یک نفر از ارباب ها به روستای زیر پل می رود و چون هنگام خواب فرا می رسد ارباب خطاب به برزگر میزبان می گوید : « برای خوابیدن یک دست لحاف و تشک تمیز بیار» . دهقان در جواب می گوید : « ارباب لحاف و تشکی که ندارم ، فقط چند تکه جل اسب دارم !» . نواب که خیلی ناراحت می شود به یکی از اتاق های دیگر قلعه می رود و دستور می دهد مقداری هیزم می آورند و آتش روشن می کنند . اما وسط شب سرما شدت می کند و نواب بیچاره از شدت سرما ناراحت و مستاصل می شود و از اتاق بیرون می آید و همان کشاورز را به نام صدا می کند : « آهای عبدالله !» عبدالله جواب می دهد : « بله ارباب ! چه فرمایشی دارید ؟ » ارباب می گوید : « آن را که گفتی اسمش را نیار و بردار بیار .» تمثیل و مثل جلد اول صفحه ۱۵ داستان سوم سردار سپاهی در یک جنگ شکست خورد و شب در صحرا ماند و ناچار به کلبه ی دهقانی پناه برد . هوا سرد بود و از دهقان لحاف و تشک خواست . دهقان نداشت . پرسید : « چه داری که من رویم بکشم تا سرما مرا نکشد ؟» دهقان جواب داد : « هیچ چیز ندارم مگر یک پالان و روپوش الاغ » سردار سپاه گفت : « آدین دئمه ، باس بئلیمه» (اسمش رو نگو بنداز رودوشم). تمثل و مثل جلد اول صفحه ۱۶ داستان چهارم خواجه رشید الدین وزیر ، در تاریخ جامع خود می آورد که ملک علاء الدین از سلاطین غور قصد بهرام شاه کرد و بهرام شاه با او در کنار آب باران مصاف داد . با وجود اینکه دویست فیل جنگی داشت از علاءالدین منهزم (شکست خورد) شد و شب از شدت سرما پناه به خرابه ای برد . دهقانی دید ، گفت : « طعام چه داری ؟ » مرد دهقان پنیر و پودنه ی لب جوبی آورد ، چون تناول کرد به استراحت مشغول شد و از دهقان پوشش خواست . دهقان گفت : « ای جوان خدای تعالی می داند که به غیر این جل گاو هیچ چیزی ندارم ، اگر اجازت فرمائی بر تو پوشم .» سلطان گفت : « ای بدبخت نامش را چرا گفتی ، هلا سبک باش و بپوش». تذکره ی دولتشاء سمرقندی صفحه ۷۵ داستان پنجم سلطانی در تعقیب شکاری از همراهان به کنار افتاد . شب هنگام به چادر نشینی رسید و برای خفتن از ایشان روانداز طلبید . چادر نشین گفت : « نزد ما جز پالان الاغی اضافه نمی باشد » ، چون هوا سرد بود سلطان گفت : « اسمش را نبر خودش را بیار». قند ونمک صفحه ۶۵ داستان ششم کسی بسیار سردش بود و از سرما خوابش نمی برد به صاحب خانه گفت : « پوشش من کم است زیاد کن » صاحب خانه هر چه لحاف داشت روی او انداخت . باز آن شخص سردش بود و گفت : « باز پوشش کم است ، پوشش دیگر بر آن بیفزاب صاحب خانه پیوسته قالی و فرش و حصیر و هر چه داشت می آورد و روی او می انداخت و او باز می لرزید و می گفت کم است پوشش دیگر بیار . او بالاخره عاجز شد و گفت :« هیچ چیز دیگر در خانه ی من نمانده است جز یک پالان خر در طویله » آن شخص گفت : « اسمش را نبر ، خودش رابیار» . یادداشت های قزوینی جلد هشتم صفحه ۲۷۵ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 27-لرهای بختیاری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
پیچش دس خومونه (پیچش دست خودمان است)
آخوند دهی عاشق زن زیبای زارعی شد که در همسایگی او بود. هر نیرنگی بکار برد تا شاید در میان زن و شوهر نفاق اندازد و مرد را مجبور به طلاق دادن زن خویش سازد، به مقصود نرسید . تا اینکه روزی در خانه همان مرد زارع مهمان شد و ناگهان دید زارع رو به قبله نشسته است و ادرار می کند. بی اختیار از جا برخاست و با لحنی غضب آمیز و آمرانه گفت : « ای سگ خبیث چرا برخلاف اصول دین رفتار کردی ، الان عیالت به خانه ی تو حرام شد، زود باش طلاق او را بده و گر نه همین دم حکم کفرت را می دهم». بیچاره زارع از همه جا بی خبر خیال کرد آخوند راست می گوید و حکم حق را جاری می کند و ناچار در میان ریختن اشک ، راضی به اجرای این حکم حق گردید . همان دم به دست آخوند حقه باز زن خود را طلاق داد . اخوند از همان روز از زن خواستگاری و او را به عقد ازدواج خود در آورد . مدتی گذشت ، روزی برحَسَب اتفاق زارع برای نوشتن سندی به خانه آخوند رفت و همین که از در درآمد دید جناب آخوند در کنار باغچه رو به قبله نشسته و ادرار می کند. زارع نیز به حکم تقلید و بی غل و غش برآشفت و گفت : « ای جناب ، برخلاف قواعد و اصول دین رفتار کردی ، الان عیالت به خانه ی تو حرام شد.» آخوند که آلت خود را در دست داشت فورا آن را به طرف دیگر بگرداند و گفت :« ببخشید ، پیچش دست خودمون است .» داستان های امثال امینی صفحه ۹۶ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
امام زایه یه وا یک ساختیمه شه (امام زاده ای است که با هم ساختیمش)
حکایت اول دو کلٌاش مزوٌر به نام امام زاده ، سنگ قبری ساخته در گوشه ی گورستان کهنه ی دهی در خاک می کنند و آنگاه مدعی می شوند که امام را به خواب دیده اند که نالان و شاکی و خونین دل از مردم آن دیار که « فرزند مرا از یاد برده اند و عهد مسلمانی فراموش کرده اند ، حال انکه مزار او در فلان نقطه ی گورستان کهنه ی ایشان به فلان نشانه ، بی حرمت و غریبانه افتاده است !». پس به همراهی جماعت مسلمانان نقطه معهود را می کاوند . سنگ قبر آشکار و حجت راست می شود . بر آن مقام بقعه و بارگاهی می سازند و مسلمانان به سبیل صدقات و موقوفات به رفع ملال خاطر امام شاکی کمر می بندند و آن دو مرد که تولیت امازاده ساختگی را از ان خود کرده بودند به درهم و دینار و راحت و آسایش می رسند. مگر چندی بعد یکی از ان دو نقدینه ای از دیگری می رباید و چون صاحب نقدینه از او مال خود طلب می کند ، امامزاده را به شهادت طلبیده به مرقد مطهر او سوگند ها یاد می کند که از اتهام سرقت مبرا است و چندان در این کار پا می فشارد که آن دیگری را جز این چاره نمی ماند که فریاد برآورد : « آخر ای بی غیرت این همان امامزاده ای است که باهم ساخته ایم !». کتاب کوچه ، شاملو ،جلد دوم، صفحه ۸۲۵ حکایت دوم دو نفر شیاد برای استفاده از حماقت مردم امامزاده ای ساختند و به شراکت متولی آن شدند و مدت ها از پرتو آن محل امرار معاش و کسب مال می کردند . یکی از آن دو نفر خواست شرکت را فسخ کند پی کار دیگر رود . موقع تقسیم منافع کار به مناقشه و مجادله کشید ، دیگری گفت : « برای صدق دعویت به امام زاده قسم بخور » . وی در جواب گفت : « این امامزاده ای است که خودمان ساخته ایم ، مرا هم می خواهی به اسم آن فریب دهی؟! ». داستان نامه بهمنیاری صفحه ۵۹ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
نمازی که تو می حائی ، باید کُر ابوطالب سیت بوحونه ![]() لری هرگاه به نماز می ایستاد اندیشه ی روزانه یا امور جاری زندگی از حضور قلب بازش می داشت . تا که روزی به قصد گزاردن نمازی در نهایت حضور قلب به مسجدی رفت و به نماز ایستاد. اما پس از آنکه به خواندن الحمد پرداخت چشمش به خرابی گوشه ای از بنای مسجد افتاد و همچنان که کلمات نماز را ادا می کرد در دل به محاسبه پرداخت که تعمیر آن ویرانی به چه قدر مصالح و چه مبلغ پول نیاز دارد و این محاسبه چندان به درازا کشید که نماز به آخر رسید. مرد لر که ناگهان دریافت این بار نیز نتوانسته به مراد دل به عبادت بپردازد ، شرمسار و از رو رفته رو به آسمان کرد و گفت : ای خدا او نمازی که تو میحای باید کُر ابوطالب سیت بوحونه. داستانهای امثال امیرقلی امینی صفحه 502 موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
بئی دِ حونه باوه کور بی می گوتن قلا دِ مینه ره چشش در آورده
در زمان قدیم هیچ دامادی پیش از عروسی زن یا دختر را نمی دید و اختیار خواستگاری با پدر و مادر پسر بود و پسر نامزدش را نمی دید مگر روزی که او را به خانه اش می برد . بعضی اوقات هم بعضی عروس ها از بخت بد داماد یک عیبی داشتند. از قضا یک روز دختری را به خانه ی داماد ی اورده بودند . وقتی داماد به حجله رفت دید عروس یک چشم داردو از چشم دیگری عاجز است . داماد که ناراحت شده بود رو به همراهان عروس کرد و گفت: « چرا این طور است ؟» یکی از بستگان عروس برای این که جوابی داده باشد گفت : « در بین راه کلاغی چشم نازنین دختر ما را کنده است ، خیال نکنید که دختر ما در خانه پدر یک چشم داشته» . داماد گفت :« عروس در خانه پدرش کور بوده ، می گفتند کلاغ در بین راه چشمش را در اورده.» سید ابوالقاسم انجوی شیرازی تمثیل و مثل جلد دوم صفحه ۱۴۶ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
داستان لری در اصفهان از امیرقلی امینی اگر اکبر ندهد خدای اکبر دهد لرى جوان و خوش اندام كه شغل زغال فروشى داشت. وقتى مقدارى زغال حمل كرده براى فروش به شهر اصفهان آورد و آن را به مبلغ يك صد تومأن فروخت و نقدينه ى خود را نزد اكبر نامى علاف كه «كار و بار چاقى» داشت به امانت گذاشت. پس از چند روزكه كارهاى خود را خاتمه داد و خواست به طرف چهار محال بازگردد، نزد اكبر آ مده وديعه اش را مطالبه كرد. اكبر از در حاشا در آمد كه چه پولى، چه امانتى، مگر دیوانه شده اى؟ بيحاره لرهرچند بيشتر عجز و لابه كرد ثمرى نداد. به ناچار با حالى زار و فگار گرد هر كوى و برزن میگشت تا در يكى ازكوچه هاى شهر به در منزلى رسيد. زنى جوان و زيباروى چشمش به لر افتاد از درشتى اندام او خوشش آمد و او را به داخل خانه دعوت كرد. لر پس از چند ساعت خرم و شادان از خانه به در امد و يك سر به طرف دكان اكبر روان گشت و گفت: « هى هالو ار اكبر ندهد، خداى اكبر بدهد!» امروز ازكوچه اى می گذشتم، خانمى به خانه ى خود دعوتم كرد. هم كام دلم را گرفتم و هم يك كيسه سى تومانى پول و يك دست لباسم داد، اگر اكبر ندهد خداى اكبر بدهد. اكبر قدرى كه دقت كرد، ديد لباس هاى خود اوست كه در برهالو است. بخسیت به شگفت آمد و گفت:« دركدام كوى و به كدام خانه رفتى؟» لر نشانى خانه وكوچه را داد. اكبر ديد خانه، خانه ى خود او بوده گفت: «باز هم آ ن جا خواهى رفت؟» لر گفت: فردا ظهر می روم .اكبرگفت: وقتى می خواهى بروى بيا اينجا قبلأ مرا ببين و برو.لر پذيرفت و فردا قبل از ظهرامد و به اكبر گفت:«می خواهم بروم، چه میگويى» اكبر گفت :«قدرى صبركن تا من هم با تو بيايم» لر گفت:«من میروم، تو از دنبال من بيا و بدون اين كه درنگى بكند راه خود را در يیش گرفت و رفت و يك سر وارد منزل شد. هنوز به عيش و نوش ننشسته بودند كه ناگهان صداى كوبيدن در بلند شد. زن اكبر از طرز صداى در فهميد كه اكبر است. فورأ لر را درگاوصندوقى كه در گوشه ى اتاق گذاشته شده بود داخل كرد و درش را بست و قفل كرد و گفت:«اكبرجان كجا بودى، اين چه وقت آمدن است؟» اكبر گفت: «كيسه ى مهرم را در خانه جاگذاشته ام آمده ام پيدا كنم » و رفت تمام اتاق ها و سوراخ هاى خانه را به دقت گشت و از لره اثرى نديد. از يك طرف خيلى بور و بد تركيب بود كه آقا لره كلاهى به اين گندگى سراو گذاشته و از طرف ديگر خرم و خندان بود كه عيالش از جاده ى حرمت و شرافت خويش خارج نشده و به طرف دكان خود روان شد. بعداز ظهر باز هالو مقابل دكان اكبر پديدار شد پیش آمد و گفت: «هالو اكبر، ار اكبر ندهد خداى اكبر بدهد» گفت:«هان، امروز چه كردى و كجا بودى؟» لر گفت:« اى هالو، نمی دانى امروز چه شد؟» من رفتم توى خانه، هنوز نرسيده و ننشسته بودم كه ناگهان شوى زن از در درآ مد. زن فورأ مرا داخل صندوقى كرد و در آن را بست. مرد که مهرش را گم کرده بود قدری دنبال آن گشت و طولی نکشیدکه رفت و ما هم بی سرخر به کار خودمان نشستیم. پس از ا ن هم یک کیسه ی پول سی تومانی با یک شال نو بسیار خوب به من داد و من از خانه زدم بیرون.» اکبر همین که نگاه کرد دید لر راست می گوید شال خود اوست که بر کمرش بسته شده. سخت حیران و درمانده شد وگغت: «باز هم آ ن جا خواهی رفت؟» لر گفت: «آری فردا بعد از ناهار خواهم رفت.» فردای ان روز لر راه خود را در پیش گرفت و داخل خانه ی اکبر شد. ساعتی بیش طول نکشید که اکبر آ مد در زد. زن فورا فهمید اکبر است. لر را لای فرش نمدی پیچیده راست درکنار اتاق گذاشت و رفت در را بازکرد و گفت:« اکبرجان کجا بودی ا ین چه وقت آمدن است؟ا» گفت: «پولم ته کشیده بود آمده ام قدری پول ببرم » و یک سر رفت وارد اتاق شد. چون چیزی در آ ن جا ندید یک کیسه صد تومانی پول برداشت و بدون این که حرفی بزند از در خارج شد. باز موقع غروب که رسید هالو در مقابل دکان اکبر آشکار شد و گفت:« ار اکبر ندهد خدای اکبر بدهد»» اکبر گفت: «هان دیگر کجا بوده ای و چه کرده ای؟» گفت: «در همان خانه و نزد همان زن بودم که باز شوهرش آ مد و زن مرا لای نمد بیچید و ان را گذاشت کنار اتاق. مرد آمد توی اتاق و قدری در اطراف گشت و بعد یک کیسه صد تومانی پول برداشت و رفت. زن فورا مرا از لای نمد درآورد و ساعتی باهم بودپم.همین که می خواستم بیاپم یک کیسه سی تومانی پول و یک عبای نائینی هم به من داد.» اکبر نگاه کرد دید همان عبای خود اوست، حیران ماند و پیش خود گفت:«خدایا این چه مصیبتی است، تمام این نشانه ها با اصل وقایع تطبیق می کند ولی چه می شود که وقتی من وارد خانه می شوم او را پیدا نمی کنم.ا» این دفعه حتی داخل چاه اب و راه اب منزل را هم خواهم دید. سپس به هالو گفت:« بسیار خوب، حالا د یگر کی و چه وقت آن جا خواهی رفت؟» لر گفت: پس فردا موقع چاشت می روم.» اکبر پیش خود گفت:«این دفعه باید برادرزن های خودم را هم همراه ببرم و قضیه را هم قبلأ با آن ها درمیان بگذارم و آن ها را هم به کمک بطلبم و به هر نحوی است، مشت این زن مکاره را باز کنم. پس فردا دکان را بست و رفت برادرزن های خود را که سه نفر بودن یک جا جمع کرد و حال و روزگار خود را برای آن ها نقل و از آن ها استمداد نمود. برادرانش گغتند چنین زن پتیاره ای خواهر ما نیست. بعد رو به اکبر کردند وگفتند:« تو قبلأ می روی در نزدیکی خانه ی خود پنهان می شوی که از داخل شدن هالو کاملآ مطمئن شوی. همین که داخل شد قدری درنگ میکنی و سپس در می زنی و وارد خانه می شوی.» اکبر مطابق دستور آن ها عمل کرد و در نزدیکی خانه ی خویش پشت در منزل یکی از همسایگان پنهان شد. یک ساعت به ظهر هالو از دور پیدا شد و به منزل داخل شد. اکبر در زد. زن حیله باز فهمید که اکبر است و دانست که اکبر از قضیه ی عشق بازی او آگاه گردیده، فوری فکری کرد و هالو را داخل آب حوض ساخت و کدویی که مخصوص نگاه داری نمک بود روی سر هالو گذاشت. سپس در را بازکرد. همین که اکبر داخل منزل شد به زن گفت: «فرشی بیاور و در این ایوان پهن کن و ناهاری هم ترتیب ده که امروز برادرانت در اینجا خواهند بود. زن فرشی آ ورده در ایوان بگسترد و شوهر در آنجا به انتظار برادران زن خود منتظر نشست و از هر جهت خاطرش جمع بود که جناب هالو دیگر راه گریزی در پیش نخواهد داشت.در این اثنا برادر زن های اکبر هم رسیدند. زن یک سینی خرما آورد و همگی سرگرم خوردن خرما شدند. در بین خوردن خرما زن به اکبرگفت:«بیا یک شرط بندی بکنیم.» این کدو را نشانه می کنیم هر کدام به نشانه زدیم ده تومان از دیگری بگیریم اکبر قبول کرد اما هسته های اکبر به هدف نمی خورد. اما هسته ی زن به هدف می خورد. برای ا ین که هر دفعه اکبر نشان می کرد هالو سر خود را خپلی ملآیم پس می برد. به طوری که هسته ازکدو رد می شد و هر دفعه که زن اکبر نشانه می رفت سر را به طرف هسته جلو می داد و هسته به کدو می خورد و اکبر و برادران او خیال می کردند که حرکت کدو بر اثر نسیم ملآیمی بود که می وزید. باری اکبر از اینجا نیز بیشتر اوقاتش تلخ شد و گفت:« یک ساعت قبل هالو داخل منزل شد و الان هم در همین خانه حضور دارد. » زن بدون این که خود را ببازد گفت:« ولی اگر حرفت دروغ در آمد برادران من هم باید سزای این کردار زشت تو را درکفت بگذارند.» اکبر با دو برادر زن دیگر تمامی سوراخ و سمبه هایآن خانه راگشتند. بیچاره اکبر درمانده و ناتوان گردید و تصور می کرد این زن جادوگر است. ناگهان زن بنای گریه و شیون و ناله و زاری راگذاشته خطاب به برادرهای خودگغت:« ای بی غیرت ها تف به غیرت شما و اف بر این دناءت و پستی همت شما! » برادران هریک با چوبی به جان اکبر بدبخت افتادند و تا می خورد او را کتک زدند و سپس او را از خانه بیرون کردند. اکبر افتان و خیزان به طرف دکان خود رفت. دراین اثنا هالو وارد شد و باز گفت:« هی هالو، اکبر ندهد خدای اکبر بدهد. نمی دانی امروز چه شد ، شوهر زن وارد خانه گردید. برادر زن هایش نیز از دنبال او در آمدند و همگی در جستجوی من بودند. ولی هرچه گشتند مرا نیافتند. من توی حوض بودم.کدویی روی سرم بود... » و خلاصه تمام وقایعی راکه در آن جا رخ داده بود برای اکبرگغت و اضافه کرد: «وقتی از خانه خواستم بیرون بیاپم زن یک کیسه چهل تومانی پول به من داد وگفت به امان خدا، دیگر نباید اینجا بیایی حالا ببین اگر تو صد تومان من را خوردی خدا از راه دیگری پول من را به من پس داد.» اکبر دانست این چوبی است که از جانب خدا خورده ، برخاست روی لر را بوسید و گفت: «آن مرد کتک خورده من بودم و آن زن بدکار عیال من و این بدکاری او نتیجه ی کردار زشت خود من است وکسی که در این میان مستحق پاداش و مکآفات سخت تر از این می باشد خود من هستم. بیا این صد تومانت را بعلاوه این صد تومان دیگر بگیر و از سر تقصیر و خیانت کاری من در گذر.» داستانهای امثال امیر قلی امینی صفحه ۳۱ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
نیک به ریش خود می خندی ! لری در مجلس وعظ حاضر شد . واعظ گفت : صراط از موی باریک تر باشد و از شمشیر تیزتر و روز قیامت باید همه از روی آن بگذرند . لر برخاست و گفت : مولانا آنجا حلقه ای یا دستاویزی باشد که دست در آن زنند و بگذرند ؟ گفت : نه . گفت : نیک به ریش خود می خندی ولله اگر مرغ باشد از آنجا نتواند گذشت . عبید زاکانی ، دلگشا ، صفحه ۱۳۰۱ نه خانی آمده نه خانی رفته لری در شهر خربزه ای خرید تا زن خویش را ارمغان برد. در راه خیال تری و شیرینی خربزه خارخاری در دل مرد افگنده بود ، ولی شرم نیز داشت تهیدست به خانه رود . عاقبت فریب نفس ملامتگر را چنین اندیشید که خربزه ِببُرم و مانند خانان ورقی تُنُک و نازک بخورم و باقی را هم در راه بنهم تا عابران گمان برند خانی از اینجا گذشته است و همچنان کرد . البته بدین اندک مایه آتش آز او فرو ننشست و گفت : گوشت خربزه نیز بخورم تا گویند خان را چاکری نیز در ملازمت بوده است . سپس آهنگ خوردن پوست کرد و گفت : این را نیز بکار برم تا پندارند مگر خان اسبی هم داشته است . سرانجام فضول و تخم و همه رطوبات آنرا یکجا بلعید و گفت : اکنون نه خانی آمده نه خانی رفته است . امثال و حکم ، علی اکبر دهخدا ، جلد ۴ صفحه ۱۸۴۷ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
دو حکایت از دهخدا
![]() من رب و رُب ندانم از دسته شاهوردی خانم گویند : لری را به شب اول قبر نکیرین از خدای و پیامیر و دین او می پرسیدند که : مَن رَبُک؟ من نبیُک ؟ پرودگارت کیست ؟ پیامبرت کدام است ؟ لر گفت : من رب و رُب ندونم از دسه شاوردیخونم. امثال و حکم ، علی اکبر دهخدا ، جلد 4 ، صفحه 1742 نه شیعیم نه سنی باویکیم کرنی نه شیعه ام نه سنی بابام اهل کرنده . گویند : نکیرین در شب اول قبر از لری از مردمان کرند پرسیدند که به مذهب شیعی مُردی یا سنی ؟ او در جواب گفت : نه شیعیم نه سنی باویکیم کرنی! امثال و حکم ، علی اکبر دهخدا ، جلد 4 ، صفحه 1853 موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
ول کن سی خوش بگیره سی خوش بخوره ![]() گویند آنگاه که کریم خان زند (وفات1193 ه.ق.) برتخت وکالت نشست ، و خدمتگزاران ملک به خدمت او پیوستند . او از شغل هر یک پژوهش می کرد . چون نوبت بازیار(نگاهبان باز) رسید از کار و عمل او پرسید . گفت : من بازان شاه بپرورم ، و با آن دیگر مرغان را شکار کنم. گفت: سپس مرغان گرفته را چه کنی؟ گفت: هم باز را دهم تا نیرو و شوق زیادت کند . گفت : برای این رنج چرا باید برد ؟ ول کن سی خوش بگیره و سی خوش بخوره. امثال وحکم ، علی اکبر دهخدا ، جلد 4 ، صفحه 1895 موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
محرم المبارک و رمضان الحرام به یاد کم لطفی های مرحوم جعفر شهری (نویسنده قند و نمک) در حق دهخدا و لرها جَعفَر شَهری باف (۱۲۹۳- ۱۳۷۸) از نویسندگان ایرانی و پژوهنده تاریخ تهران بود که در دو مجموعهٔ طهران قدیم و تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، حال و هوای تاریخی تهران را با جزئیاتش بیان میکند. از وی علاوه بر مجموعه بالا سه رمان به نام های شکر تلخ، گزنه و قلم سرنوشت نیز بجا مانده است . کم لطفی «شهری باف» نسبت به لرها در کتاب «قند و نمک» (شامل مجموعهای از اصطلاحات اصیل تهرانی با توضیحات و پیشینه آنها ) با دست اندازی وی بر اثر امثال و حکم دهخدا بطرز ناشیانه ای هویداست . مرحوم جعفر شهری آگاهانه روایت زنده یاد علی اکبر دهخدا در ذیل حکایت « محرم المبارک و رمضان الحرام» را از نام « اعرابی» به «لری »تبدیل نمود تا بدینوسیله نه تنها زنده یاد دهخدا بلکه الوار را نیز مدیون طلب آمرزش و مغفرت سیاق ادبی خود نموده باشد. شاهدیم (و روزی یقینا شهادت خواهیم داد ) که چگونه سبک و سیاق ادبی «شهری» را امروزه همقطاران و پیروان شهری بافش (آگاهانه یا ناآگاهانه ) با جایگزین نمودن ملیت های مختلف در پیامک ها و لطیفه های تفرقه افکنانه بخوبی دنبال می کنند. هر دو روایت (دهخدا و شهری )را برای قضاوت در زیر با هم می خوانیم:
امثال و حکم ،دهخدا ،جلد سوم، صفحه ۱۳۵۹
قند و نمک ،شهری ،صفحه ۱۷۲ موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
وه چَش آيم حلال زايه نميا (به چشم آدم حلال زاده نمي آيد) حكايتي اندر مذمت چاپلوسي و تملق و دروغ
رندي به شهري در آمد كه پادشاهي سخت ابله داشت و خود را بدو چنان نمود كه درزي (خياط) بي همتائي است و هنرهاي بسيار در چنته دارد، از آن جمله مي تواند جامه (پيرهن و لباس) اي سخت با شكوه بدوزد كه در آن چنين و چنان خاصيت هاست و مهم ترين انها اين است كه حضرت سلطان را به شناسائي و طرد حرام زادگان (در دربار و جامعه) ياري مي كند ، چرا كه پارچه آن بگونه اي است كه تنها حلال زادگان مي توانند ببينند و در چشم حرام زادگان نمودي ندارد . پادشاه سخت خرسند شد و زر بسيار بدو بخشيد و فرمان داد تا هر چه زودتر كار ان جامه را سامان دهد. رند را در قصر شاهي خوابگاه و كارگاهي معين كردند و او چنان باز مي نمود كه سخت در كار است : اسباب و لوازم بافندگي فراهم آورده ، روز همه روز تظاهر به بافتن پارچه اي مي كرد كه وجود نداشت ، اما غلامان آشپزخانه ي شاهي كه مجمعه هاي (سيني هاي) ماهي و مرغ و بره به كارگاه او مي بردند از وحشت آنكه راز حرام زادگي شان بَرمَلا شود كنار دستگاه كاربافي مي ايستادند و حيرت زده در آن خيره مي شدند و طرح و نقش (دروغين) دستكار استاد را با بَه بَه و چَه چَه بي دريغ مي ستودند و خبر به ديگران مي بردند كه براستي معجزه اي در حال شكل گرفتن است . سرانجام درزي رند روزي بافت پارچه (دروغين) را پايان يافته اعلام كرد و قيچي و چوب اندازه گيري پيش كشيد و چنان وانمود كه قد و پشت و آستين و دامن مي بُرد و امتحان را روزي دو سه بار به محضر شاه مي برد كه آستين را مي آزمايم تا بي نقص باشد و قد را و صافي پشت جامه را و قوس گريبان را . وزيران و اميران و نزديكان پادشاه از هراس آنكه داغ حرامزادگي بخورند هر بار (به دورغ) در زيبائي رنگ و نقش و برش پارچه سخن داده و مبالغتي تمام مي كردند، و چون تا بدان هنگام هيچ كس مشاهده ي پارچه را انكار نكرده بود پادشاه به حرامزادگي شخص ، خود اطمينان كامل يافت ، چنان كه نهفتن آن راز را به ناچار گهگاه ايرادكي مي گرفت كه : « آستين راست زير بغلم را اندكي مي فشارد » يا پيشنهاد مي كرد كه : « گمان كنم اگر دامن را فراخ تر گيري زيباتر شود » و اين خود ، اميران و وزيران و نزديكان او را از حلال زادگي خود مايوس تر مي كرد و به تحسين و تقدير درزي نابكار، سبقت جوينده تر. سرانجام روزي درزي اعلام داشت كه كار جامه به سامان رسيده است . شاه را با زير جامه (و به روايتي لخت و عريان ) بر پاي داشت و ساعتي چنان نمايش مي داد كه او را جامه پوشانده و اشكالات جزئي آن را برطرف مي كند . آنگاه به دستور او آينه اي قدّي پيش اوردند تا شاه به برازندگي خود در ان شاهكار دوزندگي آفرين بگويد . شاه كه جز زير جامه چيزي بر اندام خود نمي ديد فرمان داد تا نزديكان و محارم را پيش خواندند ، و ايشان نیز با مشاهده شاه به چرب زباني در ستايش هنر معجره آساي درزي بر يكديگر پيشي جستند ، تا اين كه وزير اعظم گفت : «نظر بنده ي خانه زاد آن است كه اسبي با زين و لگام گوهر نشان پيش كشند و قبله عالم برنشينند و با جامه ي وزيران و اميران و اعيان و بزرگان در شهر گردشي فرمايند تا رعيت نيز پادشاه خود را در جامه اي چنين كه محسود تمامي شاهان عالم است ، ببينند(و حرام زادگان آنان نيز بر پادشاه آشكار گردنند). شاه كه ترديد در پذيرش پيشنهاد وزير اعظم را مايه ي رسوائي خود مي ديد ، بي درنگ پذيرفت . پذيرشي كه بر اثر آن ، حاضران بارگاه را در حرام زاده بودن خود كم تر ترديدي باقي نماند. شاه با زير جامه (به روايتي لخت و عريان روزها و هفته ها ) از پيش و درباريان با جامه هاي پر تكلف از پس ، به ميان شهر راندند . مردم (از ترس داغ حرام زادگي و مجازات و عقوبتش) روز هاي نخست شگفت زده به تماشا مي ايستادند (و جرات ابراز حقيقت را نداشتند ، تا آنكه روزي كودكي صادق و جسور از ميان مردم فرياد بر آورد: « پادشاه را بنگريد كه لخت و عور است ») و آنگاه ناگهان غوغاي هرّه و كرّه برخاست كه : « قبله عالم را ببينيد كه با يكتا تنبان به سركشي رعايا آمده ، آخر زمان نزديك است !». بينوا قبله عالم ! هنگامي حقيقت امر را دريافت كه قاطبه ي رعيت به ريشش خنديده بودند و درزي رند با كيسه هاي زري كه (ازخزانه) بر ترك بادپاي خود بسته داشت منزل سوم شهر را پشت سر مي گذاشت . كتاب كوچه ، احمد شاملو، جلد هشتم ، صفحه ۱۲۰۲ قبل از كتاب كوچه شاملو اين داستان در موش و گربه شيخ بهائي(كليات صفحه ۲۳۲) با عنوان « منديل خيال » و همچنين « داستان دو خياط حقه باز» نوشته هانس كريستين اندرسن با اندكي تغيير آورده شده است. موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
حكايت ملا و لُر ( ملا،درّه ـ بسم الله دوباره)
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 10- شعرهای لری [ لُرِسّو ] گُلسّونه
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||