X
تبلیغات
لُرِسّو(لرستان)

لُرِسّو(لرستان)
فرهنگ،هنر،شعر ،داستان، تاريخ ، فیلم ، ویدئو کلیپ و موسیقی لری  


 

سُم سُم خَرَه ، دَس دَسِ خاسَه ، سرِم وِئی کار می مِلاسَه

 

      عروسی مورد غضب مادر شوهر قرار می گیرد و در نان و آب را بر روی او می بندند. پس از چند روز ، عروس در غیبت مادر شوهر برای اینکه رد پایی جانگذارد سوار بر الاغ شوهرش تا نزدیک سفره می آید و نان خود را می خورد و بر می گردد. 

     مادر شوهر که بر می گردد می بیند همه چیز دست خورده و رد پای الاغ است. از عروس می پرسد که این چه وضعی است . عروس پاسخ می دهد : جای سم خر پیداست . مادر شوهر می گوید : درست است ، سم سم خر است ولی دست دست خاسه (نام عروس است) و  مغر و سر من  در این ماجرا از کار می افتد. 

     این ضرب المثل را در لرستان زمانی بکار می برند که نشانه ها و جرم و عملکردی درست ولی اثبات آن مشکل باشد .

داستانها و زبانزدهای لُری - حمید ایزدپناه


موضوعات مرتبط: 3- ضرب المثل های لری، 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

«زبانزدهای نان دار لُری»
نقل از کتاب « داستانها و زبانزدهای لُری و کتابشناسی مثل های فارسی از سده ششم هجری تاکنون» نوشته حمید ایزدپناه انتشارات بلخ پائیز ۱۳۶۲
 

نُونِه وا کور بُحور خدانِه مابین کو

نان را با کور بخور و خدا را مابین(ناظر) بدان

در زمانی بکار می رود که شخصی با شخص دیگری که

 آگاهیزیادی ندارد در کاری شریک می شوند و باید درستکار وجوانمرد باشد و خدا را ناظر بداند و به آنکه وارد نیست

 تجاوز و ظلمی نکند . یعنی در هر کاری که مردم از ان اگاهی

ندارند و تو می دانی خدا را ناظر بر کار خود بدان.

نُو وِ دَس بَچَه یَتیم دییَه؟

نان بدست بچه یتیم دیده ای؟

وقتی کسی چیزی را بدست دیگری می بیند و تعجب

می کند که آن شخص مالک چنین چیزی باشد به ویژه

اگر نگاهش توام با تنگ نظری و بخل هم باشد به او

گفته می شود که مگر من نباید مالک این چیز باشم .

در مقام طنز اشاره به ان است که مگراین را تو فقط

می توانی داشته باشی .

نُونی بُحور و نونی بُن دِ گِلال

نانی بخور و نانی بیانداز در رودخانه

یعنی بهمان میزان که برای خود می خواهی به دیگران

هم ببخش و یا تو نیکی می کن و در دجله انداز

نُونی بُحور نونی بَکِه وِ صیقَه سَرِت

نانی بخور و نانی صدقه سرت بکن

نُونه دِ نُونوا بَسّو ، دخترِ دِ کیخا

نان را از نانوا بگیرو دختر را از کدخدا(بزرگ خانواده

و کدخدای خانه)

نُونه خُمِه پا چراغ مَردِم مُحُرِم

نان خودم را پای چراغ مردم می خورم

یعنی دسترنج خودم را زیر سایه کسی دیگر خرج می کنم

نُو نارَه پیاز مِخَره

نان ندارد پیاز می خرد

 درباره کسی که اصلی را فدای فرع می کند گفته می شود .

 اصل زندگی را رها کرده و به تشریفات توجه می کند

سِی دِ نُو گرم فِرار نِمیکَه

سگ از نان گرم فرار نمی کند

کسی از آرامش و آسایش و محبت و راحتی بدش نمی آید

چی نُو تووه ئی نه ری داری نه پشت

مانند نان ساجی (نوعی نان محلی بسیار لذیذ که

روی ساج یا تابه می پزند) نه رو دارد و نه پشت

 اشاره به آدم های بی حیا و ناسپاس است

گدا چه نونی وِش بِئی ، چه نُونی دِش بَسّونی

گدا را چه نونی بهش بدهی و چه نانی ازش بگیرند

(برای گدا مشکلی پیش نمی آید .اگر نان به او

بدهی و نانی از او بستانی ) اشاره به افراد بلند نظر

که در قید مادیات نیستند

 

نُو حَرِ مِنَه گالونِ جافِر

نان خور من است و گاو چران جافر

جافر اسم شخصی است . مردی روستایی پسری داشت

که خیلی هم به او علاقمند بود و اینها در یک ده زندگی

 می کردند که در همسایگی انها مردی به نام جافر زندگی

 می کرد . این پسر بر خلاف همه فرزندان قبیله نان خور

خانه پدر بود اما کاری در خانه انجام نمی داد و می رفت

 گاو های همسایشان جافر را به چرا می برد. روزی مهمانی

برای پدر رسید و پسر هم در آن خانه حضور داشت .

مهمان از پدر پرسید که این شخص کیست ؟ پدر اشاره به

فرزندش کرده و گفت : نان خور من و گاوچران جافر !! .

این مثل اشاره به افرادی دارد که از سفره ای که نان

می خورند قدر آن را نمی دانند و کارش را برای دیگری

انجام می دهند.


موضوعات مرتبط: 3- ضرب المثل های لری، 15- امثال و حکم لری، 26- حميد ايزدپناه
لُرِسّو
بوم و زاغ

برگردان و برداشتی متفاوت از کلیله و دمنه

 (لری و لکی)

          قار   قار  و قار  هی رو  هی رو  هی رو   هوار  هوار  دشت و بیابون   و کوه  کمرِ ریخت  دِ یک  یه   قلا  و چهل   قلا   همه نِ   کِرد  وا   خور    هر که   د لائی   یکی  د بالا   یکی   د هار    یکی   د کوه   یکی  دِ دشت بعد  یه ساعت    جوُنُ   و پیر   غریو   و  خودی   هم    قلایا   هم  قلابازیا  هم  قلاژیلیا    تمام قلایا جمع   بین  دِ مین  دشت   وِ دور ای پنج دار .

        چی  بیه   چی  وِ سرمو   اُ مائه ..... هم  دشمن  غدار    دشمن  بی رحم   دشمن  کوردل جغد  شوم  و کور  بوم  خروه   هم حمله   کِرده  هم  شوخو زئیه   . بعد ساعتی   شاه   قلایا هم وارد کِرد  وزیریا  اُمان. همه   نشسن اُ   زن   وا مین  سر  دِ  جلو   شاه   خوشونِ   کُلکَریت  کِردن  .هی  خاک   زَن  وا سر, سی ظلم بی حد ,  سی کشتار  بی رحم , سی  صحرای  محشر...

بقیه داستان را در وبلاگ میرنوروز بخوانید


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 35- داستان های لُری و لکی
لُرِسّو


(امثال و حِکَم )

تش بیار معرکه 

      تش یا آتش بیار معرکه در اصطلاح عامه کنایه از کسی است که در ماهیت دعوی و اختلاف وارد نباشد بلکه کارش صرفاً سعیت و نمامی و تشدید اختلاف بوده و فطرتش چنین اقتضا کند و به قول امیر قلی امینی : « میان دو دوست یا دو خصم سخن چینی و فتنه انگیزی کند » . 


ریشه تاریخی ضرب المثل
      همان طوری که امروز دستگاه جاز عامل اساسی ارکستر موسیقی بشمار می آید ، در قرون گذشته که موسیقی گسترش چندانی نداشت ، ضرب و دف ، ابزار کار اولیه عمله طرب محسوب می شد . هر جا که می رفتند آن ابزار را زیر بغل می گرفتند و بدون زحمت همراه می بردند . عاملان طرب در قدیم مرکب بودند از : کمانچه کش ، نی زن ، ضرب گیر ، دف زن ، خواننده ، رقاصه و یک نفر دیگر بنام « آتش بیار یا دایره نم کن » که چون از کار مطربی سررشته نداشته وظیفه دیگری به عهده وی محول بوده است .

        ضرب و دف از پوست و چوب تشکیل شده است . پوست ضرب و دف در بهار و تابستان خشک و منقبض می شود و احتیاج دارد که هر چند ساعت آنرا با " پف نم " مرطوب و تازه کنند تا صدایش در موقع زدن به علت خشکی و انقباض تغییر نکند . این وظیفه را دایره نم کن که ظرف آبی در جلویش بود و همیشه ضرب و دف را نم می داد و تازه نگاه می داشت ، بر عهده داشت . اما در فصول پائیز و زمستان که موسم باران و رطوبت است ، پوست ضرب و دف بیش از حد معمول نم بر می داشت و حالت انبساط پیدا می کرد . در این موقع لازم می آمد که پوستها را حرارت بدهند تا رطوبت اضافی تبخیر شود و به صورت اولیه درآید . 

       شغل دایره نم کن در این دو فصل عوض می شد و به آتش بیار موسوم می گردید . زیرا وظیفه اش این بود که به جای ظرف آب که در بهار و تابستان به آن احتیاج بود ، منقل آتش در مقابلش بگذارد و ضرب و دف مرطوب را با حرارت آتش خشک کند . با این توصیف به طوری که ملاحضه می شود ، آتش بیار یا دایره نم کن ، که اتفاقا هر دو عبارت به صورت امثله سائره درآمده است ؛ کار مثبتی در اعمال طرب و موسیقی نداشت . نه می دانست و نه می توانست ساز و ضرب و دف بزند و نه به آواز و خوانندگی آشنایی داشت . مع ذالک وجودش به قدری مؤثر بود که اگر دست از کار میکشید ، دستگاه طرب می خوابید و عیش و انبساط خاطر مردم منقص می شد . 
       افراد سخن چین عیناً شبیه شغل و کار همین آتش بیارها و دایره نم کن ها را دارند ؛ که اگر دست از سعیت و القای شبهات بردارند ، اختلافات موجود می تواند بخودی خود و یا بوسیله مصلحین خیر اندیش مرتفع می شود . ولی متأسفانه چون خلق و خوی آنها تغییر پذیر نیست ، و از آن جهت که لهیب آتش اختلاف را تند و تیز می کنند ، آنها را به « آتش بیار » تشبیه و تمثیل می کنند . در گذشته گناه اصلی را از آتش بیار معرکه می دانستند و مدعی بودند که اگر ضرب و دف را خشک و آماده نکند دستگاه موسیقی و غنا خود به خود از کار می افتد و موجب انحراف اخلاقی نمی شود .


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

امثال و حِکَم لِری  

خدا قالِ دُرِس کِنَه که خیر ایما دِش با

{خدا جنگی درست کنه که خیر ما در آن باشد}

( خدا شری به یه که خیر ایما دِش با)

   زاهدی گاوی از بازار چارپایان خرید رو به خانه ی خود می رفت . دزدی او را دید و از عقبش روان شد تا دستبردی بزند و گاوش را ببرد. در اثنای راه به شخصی رسید و گفت : « کیستی ؟» گفت : « من دیوم که به لباس آدمی در آمده ام تا خون زاهد رابریزم» . آن گاه دیو گفت : «توکیستی؟ » دزد گفت: «من مردی عیار پیشه ام ،زاهد را تعقیب می کنم تا گاوش را بدزدم »

      در این اثنا شب فرا رسید و زاهد به خانه خود آمد و گاو را بست و آب و علفش را داد و به خوابگاه خود رفت . دزد اندیشید که اگر پیش از آن که او گاو را ببرد دیو دست به کشتن زاهد دراز کند شاید کسان زاهد بیدار شوند و تیر تدبیرش در بردن گاو به خطا رود . از آن طرف دیو نیز با خود اندیشید که اگر دزد گاو را بیرون برد شاید از صدای سُم آن زاهد بیدار شود و تیر مرادش به هدف نرسد. لاجرم نزد دزد آمد و به او گفت : «تو باید قدری صبر کنی تا من کار زاهد را بسازم ، آن گاه گاو را ببری » دزد گفت : « همان به که تو قدری در اجرای نیت خویش شکیب ورزی تا من قبلا گاو را ببرم و تو کار خود سازی.»

      آخرالامر میان ایشان اختلاف افتاد و کارشان به نزاع انجامید . دزد فریاد زد: « ای زاهد ، بیدار باش در اینجا دیوی است که می خواهد خون تو بریزد» دیو نیز بانگ برآورد : « دزدی آهنگ ربودن گاو تو را دارد » زاهد بیدار شد و افراد خانواده خود را نیز با بانگ فریاد بیدار ساخت . دزد و دیو از ترس جان به ناچار فرار بر قرار اختیار کردند و زاهد رو به عیال و اطفال خود نمود و گفت : « خدا شری بدهد که خیر ما در آن باشد

داستان های امثال امینی  ، صفحه۱۲۴


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

 کشکتُ بَسا

(شیخ علی کشک را بساب)

    روایت اول 

    شیخ بهائی در مکتب با شیخ علی نامی هم شاگردی بود و غالب اوقات خود را در مصاحبت و معاشرت با یکدیگر سپری می کردند. پس از پایان تحصیلات و قبل از مفارقت یک روز که با هم نشسته بودند و شیخ علی سرگرم سابیدن کشک بود و از هر در سخن می راندند ، چنین قرار دادند که هر کدام به مقامی رسید به دیگری مساعدت نماید . روزگاری گذشت شیخ در نتیجه ی کوشش و ریاضت نفس به یک مقام بسیار بلند روحی رسید به طوری که هر چه اراده می کرد انجام می گرفت و هر خارق عادتی را می خواست به موقع اجرا می گذاشت .

       


موضوعات مرتبط: 3- ضرب المثل های لری، 15- امثال و حکم لری
ادامه مطلب
لُرِسّو
 

حکایت منظوم لری نسران و گُل (۲)

شاعر : عزیز نادری

  • هر نفسی هزار هزار جُو نیا
  • هی وا اَسِر سر وه بیاوو نیا
  • رَت تا رَسِس وِ شهر با صفائی
  • یواشی چی غریو ِ بی نوائی
  • رَت مینِ شهر دی  یی صدائی میا
  • صدا غِمِ غولی  دِ لائی میا

موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
ادامه مطلب
لُرِسّو

امثال و حَکَم لُری

تو کریمی ، این هم کریم ، منم کریم

      روایت اول

      کریم خان زند هنگام جلوس بر تخت سلطنت در شیراز ، دستور داد ساختمان ارگ شهر را شروع کنند و خود نیز همه روزه پس از فراغت از امور جاری کشور به محل ساختمان می رفت و در گوشه ای می نشست و در حالی که قلیان می کشید ، ساختمان را تماشا می کرد و در کار بناها نظارت می نمود .

       روزی کریم خان مشغول کشیدن قلیان مرصع و تنباکوی معطر بود . بین عمله ها  یک نفر بود که کریم نام داشت . وقتی پیراهن و شلوار پاره پاره خود را دید و جاه و جلال کریم خان را گریست رو به سوی آسمان کرد و آهی کشید و با صدای بلند گفت : ای خدای کریم ! تو کریمی ، این هم کریم است و من هم کریم ؟! . درد دل عمله که به گوش کریم خان رسید ، خندید و قلیان مرصع خود را به او بخشید و گفت : هر وقت قصد فروش داشتی ،‌به خود من بفروش زیرا بی نهایت آن را دوست دارم . عمله هم فی المجلس معامله کرد و قیمت قلیان را که مبلغ گزافی می شد از کریم خان  نقدا دریافت کرد.

 داستان های امثال ، صفحه ۷۸

   روایت دوم

     درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت این اشاره های تو برای چه بود. درویش گفت.نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. ان کریم به تو چقدر داده است. به من چی داده ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود گفت چه میخواهی؟ درویش گفت همین قلیان مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسیکه میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی کرد. به کریم خان زند گفت نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

حکایت منظوم لری نسران و گُل (۱)

شاعر : عزیز نادری

     حکایت نسران و گل از جمله منحصر بفرد ترین داستان ها و افسانه های زیبا و منظوم لری است که جناب آقای عزیز نادری همانگونه که خود نیز در پایان منظومه ۳۰۷ بیتی اشان در کتاب «تش دل » یادآور شده اند برای هموطنان لر زبانشان شبها بیدارنشسته و نوشته اند تا بلکه در ادبیات این  سرزمین به یادگار بماند و الحق و الانصاف که خواهد ماند.

عزیز زو بسته نشسه بیار      نوشتش تا بمونه یادگار

    حکایت پندآموز دربدری هفت ساله پسران زیبای  پادشاهی که در خلاء از دست دادن مادرشان با توطئه و  دسیسه نامادری جوانشان پادشاه را وادار به خلع ولیعهدی و اخراج و آواره نمودن فرزندان خود می کند .طمع نسران به کسب مقام و گرفتار شدنش بدست دیو و بالاخره داستان گرفتاری و جدائی دوبرادر در مواجهه با حوادث تلخ و شیرین و مردم خوب و بد  روزگار خمیرمایه عبرت آمیز حکایت منظوم لری پیش روست .جدائی انداختن هدفمند بین پدر و فرزندان ، خلع ولیعهدی ، طمع پست و مال دنیا، صبر و توکل به ایزد منان و بالاخره رسیدن حق به حق دار در جای جای اشعار منظومه آقای نادری از زبان نامادری ، دیو ، دروازه دار قلعه ، باغبان و حمام دار ناجی نسران خواندنی و بیاد ماندنی است.    


موضوعات مرتبط: 10- شعرهای لری، 15- امثال و حکم لری
ادامه مطلب
لُرِسّو

امثال و حَکَم لُری

دَس اِشکِسَه کار می کَه ، دل اِشکِسَه نَه

(دست شکسته کار می کنه امادل شکسته نه)

      کریم خان زند چون به حکومت ایران رسید و شیراز را پایتخت خود قرار داد ،دستور داد ارگ کریم خانی را در آنجا بسازند وهر روز شخصا از ساختمان بازدید و  به کار بنّاها و کارگران نظارت می نمود. 

     روزی نحوه کار یکی از کارگران که آجرهای بزرگ را از پایین به فاصله زیادی بالا می انداخت و به دست معمار می رساند نظر کریم خان را جلب کرد . قدرت و علاقه کار این کارگر به کار خود چنان کریم خان را تحت تاثیر قرار داد که  به وزیر خود گفت :« من از کار این مرد در حیرتم » .وزیر هوشمند کریم خان نیز گفت : « ریشه این پرکاری و علاقه و شور او حتما به زندگی خصوصی او مربوط می شود ، و بدون تردید او زنی خوب دارد که سخت در مورد او تحقیق خواهم کرد تا نتیجه را به عرض برسانم ».

       وزیر در باره زندگی خصوص عمله تحقیق کرد و به این نتیجه رسید که همانطور که فکر می کرد او زنی خوبرو و خوش اخلاق دارد که سخت به شوهرش وفادار است.

         وزیر پیرزنی حیله گر را یافت و او را انعام کافی بداد ، و از او خواست که به هر نحوی می داند بین عمله و زن ، اختلاف و جدائی بیندازد! پیرزن با زن عمله طرح دوستی ریخت و آن قدر با او حرف زد تا زن اغفال شد و بنای ناسازگاری با مرد را گذارد و تقاضای جدائی با او را کرد ، در نتیجه مرد بسیار افسرده گشت و دل به کار نمی داد ، تا یک روز دیگر که کریم خان برای سرکشی ساختمان آمد ، پژمردگی و غمگینی و بی حالی را آشکارا در آن مرد که به سختی کار می کرد مشاهده کرد . کریم خان سخت دلش بر حال عمله بسوخت و پذیرفت که وضع روحی تا چه حد بر کار و فعالیت انسان اثر می گذارد! سپس به وزیر گفت :« هر چه زودتر پیوندی که در حال گسیختن بود را ترمیم کند».

      وزیر به خانه  کارگر رفت و آنچه گذشته بود به آن ها بازگفت و به کارگر برای بهبود زندگیش انعام خوبی عطا کرد .

فرهنگ نامه امثال و حکم ایرانی ، امین خضرائی، صفحه ۴۹۴  


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

مَتَلِ لری بَچ قِلا


عزیز نادری

خیلی خُوه هر کسی راز دار بُوه

ری سیاتی قِسمَتِ هر چولُوه

بَشی وه پا مَتَلِ پَن دِباری

موئَن یی روزی دِ یی روزِگاری

پِیا خُوئی گایار دَس پَتینی

چارَک دارِ مالِکِ مِل قِوینی

که قَدِ چار پنج کُر خُو کار می کِرد

یی روزی داشت زِمینی اِسپار می کِرد

کیزِه ئی پُر دِ لیرَ اُفتا وِ دَر

گُت بیتِرَ هیچگه نُوَه وا خَوَر

دِ سَر کِپِش کِرد وِ دِلِ دِلونی

دیاری کِرد او چِنِ وا نِشونی

تی خوش می گُت وَختی رُئِم وِ حونَه

وِ زن مُوئِم آخر تَنگیمونَه

مُوئِم دِییه زِنِه ئیم خُو مُوَه

اما اگر ائی زینَ چولو بُوه

تَرسِم رُوَه بُوَه وِ بی غیرَیا

بیان بُوَن وِ هاوِنِ لیرَیا

پس خُوَه دِ ای بارَ هیچ کِش نَکِم

وِیی فَنی اِمتحونی دِش بَکِم

دُمِ ایِواره وَختی اُما وِ حونَه

وِ زینه گُت دردی دارِم گرونَه

ئی بَدَظُهروختی رَتِم دس وِ آو

چی ئی دیِم اَکِ نِه ئینی وِ خُآو

یی دَفَه بَچ قِلائی دِم پِر گِرِت

دِ ترس تَمومِ بَدَنِم گِر گِرِت

نَکَ رویی پِتَم به ئی وِ آو

کاری نَکی بِفتِم وَرِ گال وُ راو

خُو قِسَمِش دَ که حواسِا بُوَه

خیلی خُوَه زن چاوِ راوی نُوَه

اما تا یَک دو روز دِ ئی مِینَه رَت

وِ حونَه هر کسی که ئی زینه رَت

سی شو می گُت مَتَل بَچ قِلانه

وَن وَرِ گالِ این وُ او پیانه

پیا که دی زَن ایقَه بی وفا  بی

وِ هر فنِ فیتی بی دِش جِگا  بی

دُو آبادی آیِم دینداری  بی

پیا دلِ خُتی وَلی ژاری بی

دُختِری داشت دِ خوشگِلی چی مآ بی

نجیم وُ سر وِ  زیر وُ وا خُدا بی

چی تیلِ سوزِ لُوِ جُوِ آو بی

تمومِ کاریاش ری حِسآو کِتآو  بی

یی شُو وا چَن نَفَر رَتِن حونَه شو

وِ کیخائی دُختِرِ دُردُنَه شو

چونکِه خُدا حاس بَکَ پایارِشُ

اُفتا وِ یَک آخِرِ سر کارِشُ

خُلاصه دُختِرِ آیِم ژارِکَ

بی وِ زَنِ آپیا گایارِکَ

ده دُوازَه روز که دِ ئی مینه رَت

یی روز ایواره که وِ تی زینه رَت

بعدِ گری گُت بیا بَنشی وِ تِیم

ها سیت بَوئِم بِلا گَنی ها وِ قِیم

مَر تو بَکی درمونه ئی بِلانه

گُت سی او هم مَتَلِ بچ قِلانه

زن اولَش غَم گِرتِش تا گِری

بعد خَنِّس وُ گُت هَه پیاکَ وِری

ئی قِصَه نِه نوئی دِ جائی هَنی

بُختُمییَ داری وِ خُت میوَنی

حَرفِ تو هیچی نی بغیر از خیال

می حا خُتِ بونی وَرِ گالِ گال

وَلله اگر کَسی بُوَه وا خَوَر

زِنِه ئینَه واتو نِمورِم وِ سَر

بعدِ وِنه مینَه شو خیلی خُو  بی

یَک دو سه ماه گذشت وُ سالِ نُو بی

پیا پی بُردی چَنی ئی زن خُوَه

امّا سی یه که خُو خاطِر جَم بُوَه

یی شو نِشِس اُفتا وِ فِرکِ کاری

دَم دَمِ صو واردِ دوزِ قِهاری

وَختی که مَردِم هَمَه دِ خُآو به یِن

رَتِن گاوِ حُسیرَ نه دُزی یِن

هر چَن دونِس چی کارِ بی جائی بی

آوِردِنِش وِ هر تَقِلائی بی

اُما مینه حونَه وِ زن گُت وِری

کاردِ قِصآوینه بیار زیتِری

گاوِنِه بُرد دِ زیر زمین حُونَه

زَن تا دیِش گُت گاوِکَ خُمونَه

سی چی رَتی ئی گاوِنِه آوِردی؟

چطور دِلات اُما ئی کارِ کِردی؟

مَر نُونی خیلی دِ کارشو بی

ئی گاو هَمَه دارو ندارِشو بی

امّا گُذَشتَ کاریه که به یَیه

الحمدِالله هیچکَ تونه نِه ییه

بیا بُوریم سرِش تا زی یه

که یَه دِیَه بازی وا آوِری یه

اَفتُو که زَه وِلاتی واخَوَر بین

که گاوِ کِی فِلون کَسِنِ دُزین

چَن روز گُذشت وُ کس نِوی واخَوَر

دُزِ گاوِ حُسیرَه نِفتا وِ دَر

پیا که با معرفتی زنه دی

سی آخرین اِمتحو واش بی وِ قی

قِری زَش وُ دِ حونَه کِردِش وِ دَر

گُت نِه ئینِم گُذر بَکی دی گُذَر

چَن رو هَنی جیازِتِ کِل می کِم

خُم دِ ئی دامِ بِلا وِل می کِم

نَکَه خیال بَکی پشیمو مُوئِم

گِلی هَنی کی چِنی نایو مُوئِم

خُدافِظئی کِرد عروس پَکَر

واچَشِ پُر اَسِر دِراُما وِ دَر

دُختِرِ نازارِ یَکُنَه بُوئَش

شَل و شَکَت رَسِّس وِ حُونَه بُوئَش

بی دِ گریوَه تا دی دآشه

وِ طوری که نَشنُوه کس صِداشه

یواشی گُت دُنِسوئیت ئی سَفَر

راسِشِ اَر بحایت اُمام وِ قَهَر

پیا که دی  دِ راس راسی زینه رَت

هِشت تا سه چار روزی دِ ئی مینه رَت

یی روز سرِ صُو که وِریسا دِ خُاو

کاردِنه دی ها دِ مینه پوسِ گاو

چی کسی که نِمَک دئِیه وِ زخمی

رَت دَرِ حُونَشو وُ گُت وِ اخمی

کاردِ قصآوینه نیاییه کُجا

تازَه عروس دِ دُونائی جاوِجا

گُت کُمَنِ ، اَر تیزِ کَنِ مُوئی

ها دِمینه پوس شومینِه اوشوئی

وَختی تا ئی حَدّ زنِه با وفا دی

هر دو چَشِش پُر بی دِ اَسرِ شادی

گُت دِلِمه دس وُ پاتِ بُوئوسِم

هر چَن تو وام قهری مِ وا تو دُوسِم

وا بُوئَه وُ دآت یی حرفی دارِم

دِ بارَه سر گذشتِ روزِگارِم

اُما وا می هر دوشونِه هِنا کِرد

وِ نونِوا رازِ خوشِ آشِنا کِرد

وا زینَه اولیش که چُولوئی بی

وا دُختِرِشو  که چَنی خُوئی بی

وا جُوری که دِ رِعیتی کَشی یَه

وا گَنجی که دِ مینه باغی دی یَه

وا بَچ قِلا که سَرِ وِ سَر درِو بی

وا گاوی که هفته جاوئی دُزی

آخِرِ سر بینَه وِ هاوِنِ گنج

اُما وِ سر عُمرِ مِرارَت وُ رنج


موضوعات مرتبط: 10- شعرهای لری، 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

  عزیز نادری  

    مِ که وجدانأ دِ طیلِ مُدتی که شعر نوشتِم تمومِ فکرم وِ ذکرم یَ بییَ که باوِ میلِ شما همشهریا عزیر وُ مردِمِ شریفِ لُر زِوو بُؤن اما همیشه ای وَسوَسَنِ داشتِمَ که موادا اَر هی نمی نِوشتِم بیتِر بی.

     بَد نی که خدمَتِتُ عرض بَکِم لهجَه لُری وا یَ که خیلی شیرینَ اما وِ دلیلِ کَم بینِ واژه یا سی نِوشتِنِ مطلبِیا مختلف کار خیلی سَختییَ ، اگر دقت بکیت هی دِ نوشتِنِ ای مطلبی که داریت مُحُونیت مجبور بیمَ خیلی دِ کلمَه یا فارسی وُ عربینِ وِ کار بورِم که دِ موقع شعر نِوِشتِ دِ ای حد مجاز نیسِم.

         لااَقل وِنونی که دَسی وِ قِلَم دارن پی بُردِنَ شعرِ لُری نِوِشتِ کارِ خیلی سختییَ، خدا دونَ که شاعر لُر چه مِرارَتی میکِشَ تا وا شونُحُفتی وُ دقت نظر بَتونَ حرفیا دلِشِ وا زوونِ مادریش بَنیسَ ، شاید اصلا شعریا مِ یا شاعریایی هَنی که لُری مُؤن وِ دِلِتُ نَنشینَن اما بی ری درواس بُؤِم یَ دییَ بی انصافییَ ، اگر وا چَش دل سیلِش بَکیت شک نارِم که اَر خوشِتُ نیا ، بَدِتُ هم نِمیا.

        وختی حساوِش می کِم مینِم هر چی که بُؤَن دِ هیچ بیتِرَن، لااقل، وِ قول معروف یادگاریَن که هادِش سی روزگارُ بمونَن ، وختی دِ دورونی زِنئی میکیم که ساعتیا عمرمونِ گُوِ گُوِ ماشین وُ دی  وُ دَم پر کِردَه ، خیلی دِ خود گذَشتِیی می حا که بَنشینی دِ باره درد مردم وُ چشمه وُ گل و باغ و مرغ و بید و سرسِراو و ذِلالی آو حرف بَزِنی.

        میحام دونِسوییت هرچی که نوشتِمَ ، وا تموم وجودِم نوشتِمَ ، ایسِ هم وا تمومِ وجودِم تقدیمشُ میکِم وِ شما عزیزیا دِلِم وُ خاکِ پایاتُنِ میکِم وِ سرمَه چشیام وُ دِ تهِ دل آرزو میکم چون دِ دلِم دِراُمان و دِلِتُ بَنشینَن.

پایار بَمونیت وا احترام

عزیز نادری


مَتَلِ بَچ قِلا


خیلی خُوه هر کسی راز دار بُوه

ری سیاتی قِسمَتِ هر چولُوه

بَشی وه پا مَتَلِ پَن دِباری

موئَن یی روزی دِ یی روزِگاری

پِیا خُوئی گایار دَس پَتینی

چارَک دارِ مالِکِ مِل قِوینی

که قَدِ چار پنج کُر خُو کار می کِرد

یی روزی داشت زِمینی اِسپار می کِرد

......


موضوعات مرتبط: 10- شعرهای لری، 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

خوشه بیار اسمش نیار

(خودشو بیار اسمشو نیار- آدین دئمه ، باس بئلیمه)

   داستان اول        

    یکی از خان زادگان الوار در بیابانی شبگیر گردید و در سر مالی (محل اسکان سیاه چادرها) رفت ، تا شب را در چادر صاحب مال به صبح رساند. وقتی موقع خوابیدن رسید بالاپوشی خواست تا روی خود بیندازد. چون صاحب مال لحافی یا فرشی نداشت گفت :

      « خان ، ما از مال دنیا چیزی نداریم تا چه رسد به بالا پوش شب . اگر خواهی پالان خری بیاورم تا روی خود بگذاری و از گزند سرمای شبانه این دیار برهی .»

     خان گفت : « من هرگز چنین کاری را نخواهم کرد و چنین چیزی را روی خود نمی اندازم و با همین لباس خودم می خوابم .»

      صاحب مال گفت : « ای خان هوای این جا غیر از هوای آبادی خودتان است ، نیمه های شب که می شود به طوری هوای این دیار سرد می شود که گویی نسیم آن از روی برف برخاسته و تو هرگز با این پوشاک کم طاقت و تحمل چنین سرمائی را نخواهی آورد.»

      خان گفت : « چاره چیست سرما خوردن بهتر از ان است که انسان در جلد خری برود.» این را گفت و خوابید . همین که سحر شد و سردی شدت یافت . خان از خواب بیدار شد . دید دندان هایش از زور سردی هوا به هم می خورد ، بدنش می لرزد و تاب تحمل از کفش بیرون رفته . باز به هر نحوی بود ساعتی دیگر خود را نگاه داشت و با آن سرمای شدید ساخت ، ولی همین که موقع طلوع فجر رسید و برودت هوا بر شدت خود افزود ، بیچاره خان پشت خانی و بزرگواریش می شکند و از روی اضطرار و بیچارگی بانگ می زندو صاحب مال را طلبیده به وی می گوید : « همان را که سر شب گفتی بیار ولی اسمش را نیار».

داستان های امثال امیر قلی امینی صفحه ۳۰۶

     داستان دوم

       در یکی از شب های پائیزی یک نفر از ارباب ها به روستای زیر پل می رود و چون هنگام خواب فرا می رسد ارباب خطاب به برزگر میزبان می گوید : « برای خوابیدن یک دست لحاف و تشک تمیز بیار» . دهقان در جواب می گوید : « ارباب لحاف و تشکی که ندارم ، فقط چند تکه جل اسب دارم !» . نواب که خیلی ناراحت می شود به یکی از اتاق های دیگر قلعه می رود و دستور می دهد مقداری هیزم می آورند و آتش روشن می کنند . اما وسط شب سرما شدت می کند و نواب بیچاره از شدت سرما ناراحت و مستاصل می شود و از اتاق بیرون می آید و همان کشاورز را به نام صدا می کند : « آهای عبدالله !» عبدالله جواب می دهد : « بله ارباب ! چه فرمایشی دارید ؟ » ارباب می گوید : « آن را که گفتی اسمش را نیار و بردار بیار .»

تمثیل و مثل جلد اول صفحه ۱۵

     داستان سوم   

       سردار سپاهی در یک جنگ شکست خورد و شب در صحرا ماند و ناچار به کلبه ی دهقانی پناه برد . هوا سرد بود و از دهقان لحاف و تشک خواست . دهقان نداشت . پرسید : « چه داری که من رویم بکشم تا سرما مرا نکشد ؟» دهقان جواب داد : « هیچ چیز ندارم مگر یک پالان و روپوش الاغ » سردار سپاه گفت : « آدین دئمه ، باس بئلیمه» (اسمش رو نگو بنداز رودوشم).

تمثل و مثل جلد اول صفحه ۱۶

    داستان چهارم

      خواجه رشید الدین وزیر ، در تاریخ جامع خود می آورد که ملک علاء الدین از سلاطین غور قصد بهرام شاه کرد و بهرام شاه با او در کنار آب باران مصاف داد . با وجود اینکه دویست فیل جنگی داشت از علاءالدین منهزم (شکست خورد) شد و شب از شدت سرما پناه به خرابه ای برد . دهقانی دید ، گفت : « طعام چه داری ؟ » مرد  دهقان پنیر و پودنه ی لب جوبی آورد ، چون تناول کرد به استراحت مشغول شد و از دهقان پوشش خواست . دهقان گفت : « ای جوان خدای تعالی می داند که به غیر این جل گاو هیچ چیزی ندارم ، اگر اجازت فرمائی بر تو پوشم .» سلطان گفت : « ای بدبخت نامش را چرا گفتی ، هلا سبک باش و بپوش».

تذکره ی دولتشاء سمرقندی صفحه ۷۵

   داستان پنجم

   سلطانی در تعقیب شکاری از همراهان به کنار افتاد . شب هنگام به چادر نشینی رسید و برای خفتن

از ایشان روانداز طلبید . چادر نشین گفت : « نزد ما جز پالان الاغی اضافه نمی باشد » ، چون هوا سرد بود سلطان گفت : « اسمش را نبر خودش را بیار».

قند ونمک صفحه ۶۵

    داستان ششم

       کسی بسیار سردش بود و از سرما خوابش نمی برد به صاحب خانه گفت : « پوشش من کم است زیاد کن » صاحب خانه هر چه لحاف داشت روی او انداخت . باز آن شخص سردش بود و گفت : « باز پوشش کم است ، پوشش دیگر بر آن بیفزاب صاحب خانه پیوسته قالی و فرش و حصیر و هر چه داشت می آورد و روی او می انداخت و او باز می لرزید و می گفت کم است پوشش دیگر بیار . او بالاخره عاجز شد و گفت :« هیچ چیز دیگر در خانه ی من نمانده است جز یک پالان خر در طویله » آن شخص گفت : « اسمش را نبر ، خودش رابیار» .

یادداشت های قزوینی جلد هشتم صفحه ۲۷۵


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو


خین سیاوش وه جوش اوما


             خون به ناحق ریخته شده سیاوش شاهزاده ایرانی در سرزمین تورانیان امروزه در لرستان و سراسر ایران زمین  بعنوان ضرب المثلی برای ریشه و دلیل اصلی اختلافات و جنگ های بین دونفر،اعضای دو خانواده ، دو فامیل، دو طایفه یا دو شهر و دو کشور بکار می رود که خلاصه داستان آن به شرح زیر است :

        از پشت کاوس پادشاه مقتدر ایران ، پسری به نام سیاوش به دنیا آمد که پدر ، آموزش و پرورش او را به عهده رستم سپهسالار ایران سپرد . رستم به خوبی او را تربیت کرد و راه و رسم جوانمردی را به وی آموخت و چون به سن رشد رسید اورا نزد پدر برد .

      سودابه سوگلی کاوس عاشق او شد ولی با هر تدبیری خواست از او کام دل بر گیرد نتوانست ، زیرا سیاوش جوانی فهمیده و خداترس بود . سودابه از شدت خشم و غیظ ، او را نزد شاه متهم کرد و پدر را نسبت به فرزند مشکوک و نامهربان ساخت.

       کاوس فرزند را مامور جنگ توران نمود و چون افراسیاب پادشاه توران از در تسلیم و صلح داخل شد ، سیاوش که با وجود شور جوانی از جنگ و خونریزی خوش نداشت با او معاهده صلح بست . کاوس را این معنی نیفتاد و فرزند را مامور ادامه ی جنگ و مجبور به نقض عهد نمود ، ولی سیاوش زیر بار نرفت و به تشویق پیران سپهسالار ارتش توران به سرزمین توران پناه برد .

       افراسیاب سیاوش را همچون فرزندی دلبند مورد نوازش و احترام قرار داد و فرنگیس دختر خود را به عقد او درآورد و سلطنت کشور خْتَن را نیز به وی بخشید.

       گرسیوز(برادر افراسیاب) بنای سعایت از سیاوش را گذاشت و چنان باز نمود که وی قصد دارد از خاک خُتَن از یک طرف و از سرزمین ایران از طرف دیگر ، لشکرکشی نموده و افراسیاب را دستگیر و خاک او را ضمیمه ی کشور پهناور خویش سازد .

       گفته های تحریک آمیز گرسیوز در افراسیاب موثر افتاد . نامه ای به سیاوش نوشت و به عنوان تجدید دیدار او را احضار نمود و گرسیوز خود مامور رساندن نامه و آوردن سیاوش گردید . گرسیوز دیده های خود را اشک آلود ساخت و گفت : 

        « من مصلحت تو را به بسیج سفر نمی دانم . چرا که افراسیاب مردی بد قلب و کینه توز است ، همان به که قدری در حرکت درنگ کنی .»

       سیاوش در جواب نامه افراسیاب به بهانه ی بیماری فرنگیس از حرکت به پایتخت او معذرت خواست . گرسیوز نامه سیاوش را گرفت و نزد برادر رفت و باز آغاز سخن چینی را گذارد. افراسیاب بی درنگ لشکری فراهم ساخت و به طرف «سیاوش گرد» مقر سیاوش بسیج نمود.

       گرسیوز حرکت افراسیاب را به سیاوش خبر داد و سیاوش با عده ای از ایرانیان قصد فرار به طرف ایران نمود ولی خیلی دیر شده بود . سواران ایرانی به واسطه ی کمی عده در یک جنگ کوتاه کشته شدند و سیاوش نیز دستگیر گردید و به دستور افراسیاب کشته شد و چون ستاره شناسان گفته بودند که از تخمه ی سیاوش فرزندی پدید می آید که به انتقام خون پدر برخواهد خاست در صدد کشتن فرنگیس دختر خود نیز برآمد . ولی پیران او را از ارتکاب به این جنایت بازداشت.

      اتفاقا همین پیش بینی وی درست در آمد . فرنگیس پسری زائید که نام او را کیخسرو گذاشتند و دور از چشم افراسیاب نزد شبانان او را نگه داری کردند و بعدا که به سن رشد رسید و کاوس خبر وجود او را شنید ، گیو را محرمانه مامور آوردن او به ایران نمود و گیو ضمن هنرنمائی هائی از پهلوانی و هوشیاری خویش کیخسرو را به ایران در آورد  و کاوس تخت و تاج خود را به وی بخشید و ایرانیان به قصد کشیدن انتقام خون سیاوش به خاک توران لشکر کشی نمودند و ضمن چندین جنگ مهم ، تورانیان را به سختی شکست دادند و سران سپاه آن ها و حتی خاقان چین را که به یاری تورانیان آمده بود کشتند و سر انجام پس از سال ها جنگ و خونریزی ، افراسیاب و گرسیوز را دستگیر کرد و به کیفر ریختن خون سیاوش کشت . به این ترتیب انتقام خون سیاوش از افراسیاب و گرسیوز و تورانیان گرفته شد.

داستان های امثال امیر قلی امینی صفحه ۱۳۸


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

بنام اونکه الله هست نومِش     بُوَد از هر سخن برتر کلومِش

متل دالو و روُوه 

        روزی بی روزی نبی، دالوئی بی چادر نشین که و مال دنیا تِنا یَه بز داشت و با شیر بز زِندَی ایکرد . هر روز پسین بز ایدُ و شیرشَ درکُماچی ایکِرد و یه مَجمَه سرش ایناد و امّا آخِر شو که ایبی روُوَهی ایمَی و شیرَ ایخَرد .

        بعد از چند روز دالو درمانده اوُبی و خرجی هم نداشت ، فکری وَ سرش زَی ، پسین که شیرَ ایدُو  و مِنِ کماچی کِرد و مَجمَه نَه داغ کِرد و نَها سَرِش روُوَه تا اُومَی شیرَ بِخَرِ زَبونش وَ مَجمَه دیسِست و از دردِ زبونِشُ وَرگشت . در ای مَوقَع دوُمبِش هم وَ مَجمَه دیسِستُ و کَنِست .

       صُبح که وابی روُوَیَل وَ هُو حَندیدِن و هیچ جا رَهش نیدادِن نزدیک ظهر تَی دالو رَه و گُو ای دالو دُمُمَه بده تا مو بَرم بَوزی کنم و در جمع روُوَیَل مُونه رَه بِدِن . دالو گُو بِرَه شیرُمِ بیار تا دُمِتَه وَ تو پس بِدُم ، روُوَه و دالو تی قاضی رَدِن . قاضی حکم کِرد روُوَه شیر دالونَه بده و دالو دُمبَ روُوَنه بده .

        سی هم یو روُوَه ظرفی وَرداشت و تی بز رَه وَ وُ بز گوای بز شیر بده تا شیرَ بدُم وَ دالو ، دالو دُمُمَ  بده،  بز ایگو سیم علف بیار تا شیر بِدُم ، روُه تی زمین رَه گو ای زمین  علف بده تا علفُ بدم وَ بز شیر بده مُو شیر بدم وَ دالو ، دالو دُمُمَ بدَه ،زمین  گو ای کار کمی خرج داره باید وَمُو او بدی تا مو در عوض وَ تو علف بِدُم .

     روُوَه تی چشمه رَه گو ای چشمه او بده تا اونَه وَ زمین بدم زمین علف بده ، علفَ وَ بز بدم بز شیر بده مو شیرَ و دالو دمبُم بده ، چشمه گو دُوَری جُوُن بیا ایرو سی مو بخوونه.

       رَه تی دُوَر گو ای دُوَر زیبا بیا سر چشمه آواز بخُون تا چشمه و مو او بده اَوَنه وَ زمین بدم زمین و مو علف بده علف وَ بز بدم  بز و مو شیر بده شیر بدم وَ دالو دمبُم بده ، دُوَر  گو ای روُوَه مو احتیاج وَ گالش دارم.

        رَه تی آهنگر گو ای آهنگر گالش بده گالش هم و دُوَر بدم دُوَر بیا سر چشمه آواز بخونه چشمه او بده اَونَه بدم وَ زمین ، زمین علف بده علفَ بدم وَ بز ، بز شیر بده ، شیرَ بدم و دالو ، دالو دُمِم بده . آهنگر گو چند تا تخم مرغ سیم بیار تا گالش سیت درست کنم.

         روُوَه تی مرغ رَه گو ای مرغ تخم بده تا تخمَ وَ آهنگر بدم آهنگر گالش درست کُنِه تا و دُوَر بدم دُوَر بیا سر چشمه آواز بخونه چشمه او بده اَونَه بدم وَ زمین ، زمین علف بده علفَ بدم وَ بز ، بز شیر بده ، شیرَ بدم و دالو ، دالو دُمِم بده ، مرغ گو باید سیم گندم بیاری تا تخم بدُمِت

         خلاصه پیش تاپوی گندم رَه گُد ای تاپو گندم بده تا گندمَ و مرغ بدم تخم بده تخم وَ آهنگر بدم آهنگر گالش درست کنه گالش و دُوَر بدُم دُوَر بِرَه سرچشمه آواز بخونه چشمه او بده اونه وَ زمین بدم زمین علف بده علفَ وَ بز بدم بز شیر بده شیرَ وَ دالو بدُم دالو دُمُمُ بده.

         تاپو گندم دا گندم وَ مرغ تخم نِها ، تخمَ وَ آهنگر دا آهنگر گالش درست کِرد وَ دُوَر دا دُوَر آواز خوند چشمه اَو دا اونه وَ زمین دا زمین علف دا علف وَ بز دا بز شیر دا شیر وَ دالو دا دالو دُمبش دا و از این ولایت رَه.


بی=  بود

نبی= نبود

دالوئی=پیرزنی 

و= از

تِنا= تنها

یَه= یک

زِندَی = زندگی

  ایکرد= میکرد

 ایدُ= می دوشید

شیرشَ= شیر آن را

 کُماچی=  دیگ

 مَجمَه= سینی

 ایناد= می گذاشت

شو= شب

 ایبی=می شد  

روُوَهی = روباهی

 ایمَی=می آمد

 ایخَرد= می خورد

اوُبی= شد

 زَی= زد

مِنِ= داخل

 نَها= گذاشت

اُومَی= تا آمد

 دیسِست=  چسبید

وَرگشت=  برگشت

دوُمبِش=  دمش

کَنِست = کنده شد

روُوَیَل= روباه ها

 هُو =به او

حَندیدِن=  خندیدن

 رَهش= راهش

 نیدادِن=نمی دادند

 تَی= نزد

رَه= رفت

گُو= گفت

 دُمُمَه=دم مرا

مو= من

رَه بِدِن= راه بدهند

رَدِن= رفتند

ایگو= می گوید

 سیم=برای من

بِدُم= بدهم

وَمُو او بدی= به من آب بدهی

دُوَری= دختری

جُوُن= جوان

 گالش=کفش و وسیله زینتی دست و پا

ایرو= اینجا

تاپو= ظرف استوانه گلی محل نگهداری گندم  

 گُد= گفت

بدُمِت= به تو بدهم


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 27-لرهای بختیاری
لُرِسّو

علی ماند و حوضش

داستان اول 
     عالمی بر منبر مجلس می گفت و برای استحقاق آب کوثر که ساقی آن علی علیه السلام است و شرایطی صعب و دراز می شمرد . چون سخن در این معنی به پایان برد، لری از مستمعین برخاست و گفت : 
      « ای شیخ اگر این ها که گویی راست است پس علی ماند و حوضش».

امثال و حکم دهخدا جلد دوم صفحه۱۱۱۶

 

داستان دوم 
       واعظی در سر منبر نشسته بود و وعظ می کرد . در ضمن وعظ رشته ی سخن به مسئله ی تحریم لواط کشید و پس از آن فصل مشبعی در این باب داد و گفت : 
       « روز قیامت که می شود علی علیه السلام بر سر حوض کوثر ایستاده و به کسانی از امت خود از آب کوثر می دهد که لواط نداده باشند».
شخصی از پای منبر برخاست و گفت :
      «جناب شیخ پس علی خواهد ماند و حوضش ، خودش بریزد و خودش بنوشد».

داستان های امثال امیرقلی امینی صفحه ۲۰۶


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

 

صو صداش در میا

( صبح صداش در می آید )

 

داستان اول 

      ملانصرالدین و پسر دیرگاه شب از عروسی به خانه باز می گشتند . راه ایشان از میان بازار شهر بود . ناگاه آوازی به گوش آمد . پسر گوش فراداشت چون چیزی در نیافت از پدر پرسید :

این صدا از چیست ؟

  ملا دانست آن صدا از دزدان است که تخته ی دکانی را اره می کنند پس قدم تند کرد و گفت : شتاب کن پسر! چیزی نیست . یکی آن جا در تاریکی کمانچه می زند.

پسر گفت : سبحان الله ! چه گونه کمانچه ای است این که آوازش بر نمی آید ؟

ملا گفت : جان بابا ! آواز این گونه کمانچه ها سپیده دمان بر می آید!.

کتاب کوچه جلد اول صفحه ۶۹۶

داستان دوم


این مثل بشنو که شب دزد عنید              در بن دیوار حفره می برید
نیم بیداری که او رنجور بود           طق طق آهسته اش را می شنود
رفت بر بام و فرو آویخت سر        گفت او را: در چه کاری ای پدر؟
خیر باشد نیم شب چه می کنی ؟          تو کیی گفتا : دهل زن ای سنی
درچه کاری گفت : می کوبم دهل        گفت : کو بانگ دهل ای بوسبل
گفت : فردا بشنوی این بانگ را                نعره ی یا حسرتا  واویلنا
آن دروغت و کژ و برساخته               سرّ آن کژ را تو هم نشناخته
من چو رفتم بشنوی بانگ دهل                 آن زمان واقف شوي بر 
جزء
 و كل 

مثنوی معنوی دفتر سوم صفحه ۱۵۹

داستان سوم 

     در زمان قدیم دزدی به خانه بنده خدائی رفت و با سوهان مشغول بریدن قفل در خانه شد . صاحب خانه سررسید و از دزد پرسید : عمو جان این موقع شب این جا چکار می کنی ؟

   دزد بی ان که خودش را ببازد جواب داد: والله دلم گرفته و دارم کمانچه می زنم .

   صاحب خانه ی خام پرسید : ای بابا این چه جور کمانچه ای است که صدا ندارد؟

    دزد جواب داد: این یک جور کمانچه ای است که فردا صبح صداش به گوشت می رسه . صاحب خانه هم حرف دزد را قبول کرد و رفت خوابید . دزد با خیال راحت قفل در را باز کرد و هر چه در اتاق بود برداشت و رفت پی کارش .

       صبح که صاحب خانه بیدار شد دید هر چه داشته و نداشته دزد برده .  دو دستی میان سرش کوبیده و بنا کرد  های های گریه کردن و مردم را دور خودش جمع کرد و تازه فهمید که دیشب دزد چه گفته بود.

تمثیل و مثل جلد دوم صفحه ۱۴۳

داستان چهارم

    دزدی بن دیوار سرائی را نرم نرم می کند . مگر خانه خدا(صاحب خانه) بر بام خفته بود ؛ به زیر نظر کرده پرسید : هی ! در چه کاری ؟

گفت : دهل می زنم .

 پرسید : بدین آهستگی ؟

گفت : بیم مدار ، این دهل سحرگاه بر بانگ می شود!

کتاب کوچه ، جلد اول ، صفحه ۶۹۷ 


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

پیچش دس خومونه

(پیچش دست خودمان است)


      آخوند دهی عاشق زن زیبای زارعی شد که در همسایگی او بود. هر نیرنگی بکار برد تا شاید در میان زن و شوهر نفاق اندازد و مرد را مجبور به طلاق دادن زن خویش سازد، به مقصود نرسید . تا اینکه روزی در خانه همان مرد زارع مهمان شد و ناگهان دید زارع رو به قبله نشسته است و ادرار می کند. بی اختیار از جا برخاست و با لحنی غضب آمیز و آمرانه گفت : « ای سگ خبیث چرا برخلاف اصول دین رفتار کردی ،  الان عیالت به خانه ی تو حرام شد، زود باش طلاق او را بده و گر نه همین دم  حکم کفرت را می دهم».

         بیچاره زارع از همه جا بی خبر خیال کرد آخوند راست می گوید و حکم حق را جاری می کند و ناچار در میان ریختن اشک ، راضی به اجرای این حکم حق گردید . همان دم به دست آخوند حقه باز زن خود را طلاق داد . اخوند از همان روز از زن خواستگاری و او را به عقد ازدواج خود در آورد .

        مدتی گذشت ، روزی برحَسَب اتفاق زارع برای نوشتن سندی به خانه آخوند رفت و همین که از در درآمد دید جناب آخوند در کنار باغچه رو به قبله نشسته و ادرار می کند. زارع نیز به حکم تقلید و بی غل و غش برآشفت و گفت : « ای جناب ، برخلاف قواعد و اصول دین رفتار کردی ، الان عیالت به خانه ی تو حرام شد.» آخوند که آلت خود را در دست داشت فورا آن را به طرف دیگر بگرداند و گفت :« ببخشید ، پیچش دست خودمون است

داستان  های امثال امینی صفحه ۹۶


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

امام زایه یه وا یک ساختیمه شه

(امام زاده ای است که با هم ساختیمش)


حکایت اول

     دو کلٌاش مزوٌر به نام امام زاده ، سنگ قبری ساخته در گوشه ی گورستان کهنه ی دهی در خاک می کنند و آنگاه مدعی می شوند که امام را به خواب دیده اند که نالان و شاکی و خونین دل از مردم آن دیار که « فرزند مرا از یاد برده اند و عهد مسلمانی فراموش کرده اند ، حال انکه مزار او در فلان نقطه ی گورستان کهنه ی ایشان به فلان نشانه ، بی حرمت و غریبانه افتاده است !».

     پس به همراهی جماعت مسلمانان نقطه معهود را می کاوند . سنگ قبر آشکار و حجت راست می شود . بر آن مقام بقعه و بارگاهی می سازند و مسلمانان به سبیل صدقات و موقوفات به رفع ملال خاطر امام شاکی کمر می بندند و آن دو مرد که تولیت امازاده ساختگی را از ان خود کرده بودند به درهم و دینار و راحت و آسایش می رسند. 

      مگر چندی بعد یکی از ان دو نقدینه ای از دیگری می رباید و چون صاحب نقدینه از او مال خود طلب می کند ، امامزاده را به شهادت طلبیده به مرقد مطهر او سوگند ها یاد می کند که از اتهام سرقت مبرا است و چندان در این کار پا می فشارد که آن دیگری را جز این چاره نمی ماند که فریاد برآورد : « آخر ای بی غیرت این همان امامزاده ای است که باهم ساخته ایم !».

                                                      کتاب کوچه ، شاملو ،جلد دوم، صفحه ۸۲۵

حکایت دوم 

       دو نفر شیاد برای استفاده از حماقت مردم امامزاده ای ساختند و به شراکت متولی آن شدند و مدت ها از پرتو آن محل امرار معاش  و کسب مال می کردند . یکی از آن دو نفر خواست شرکت را فسخ کند پی کار دیگر رود . موقع تقسیم منافع کار به مناقشه و مجادله کشید ، دیگری گفت : « برای صدق دعویت به امام زاده قسم بخور » . وی در جواب گفت : « این امامزاده ای است که خودمان ساخته ایم ، مرا هم می خواهی به اسم آن فریب دهی؟! ».

                                                                                  داستان نامه بهمنیاری صفحه ۵۹


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

«یعنی کشک»

 

حکایت اول :

       لری همیشه کشک و پنیر از قبیله ی خود به شهر آورده می فروخت و اهل شهر به طریق ریشخند او را «خواجه کشک» می گفتند. لر فهمید که این سخن ریشخند است . آخر علاج چنان دید که بعد از آن متاعی دیگر به شهر آورده بفروشد تا از آن خطاب ناصواب رهایی یابد . 

     گاو و گوسفندی که داشت فروخت و قند و نبات خرید و به شهر آورد . یکی از مردم شهر به او رسیده گفت : الحال تو را خواجه قند و نبات باید گفت . لر گفت : « فهمیدم که چه می گویی یعنی کشک».
 
مجمع الامثال صفحه ۲۳۵

حکایت دوم :

زن آقا دهد به مهمان دوغ              چه کند نیستش جز این در مشک
کهنه مشکش مباد هیچ تهی          یارب از دوغ تازه یعنی کشک

خاوری کاشانی

«آخوند و ملا کشکی»

حکایت سوم :
 
      آخوند دهی در حضور جمع ، مشغول خوردن آش کشک بود. در ضمن خوردن آش تیزی کلان (بادی تند) از وی صادر شد و از آن پس هوچی ها و رندان معرکه قریه او را به « آخوند کشکی » موسوم و معروف ساختند. چون این عنوان مضحک برای او موجب شرمساری بود دار و دیار خود را ترک گفته سالیان دراز دور از موطن و مسکن خویش به سر برد تا این که روزی دلش هوای وطن و دیار پدری را کرده به قریه ی خود بازگشت و وفتی به نزدیک ده رسید یک نفر از شاگردان قدیم او که مشغول آبیاری بود به او برخورد و تا چشمش به آخوند افتاد گفت : « سلام علیکم آقای آخوند نباتی» آخوند ملتفت کنایه او شده گفت : « ای ملعون می خواهی بگویی ، یعنی کشک » و از همانجا برگشت.
 
داستانهای امثال امینی صفحه ۳۱۶
حکایت چهارم :
  
   آخوندی را برای مزاح «ملا کشک » نام گذارده بودند و هر وفت او را به این نام می خواندند عصبانی شده فحش می داد . روزی شخصی  به او خطاب کرد : « آخوند ملا نبات » بازهم عصبانی شد و گفت :« ملعون ! آخوند ملا نبات یعنی کشک» .
 
داستان نامه بهمنیاری صفحه ۵۶۸
حکایت پنجم :
    
  طالب علمی را کشک ناخوش می آمد و طبیعت او از آن تنفر داشت و به همین سبب او را « ملا کشک » می خواندند و او از این معنی بسیار رنجه می شد . چندان که شکایت به حاکم شهر برد و حکمی حاصل کرد که هر که او را به این نام یاد کند زبانش از قفا بر آرند . مردم همه از وحشت این کیفر عجیب خاموش ماندند تا آن که روزی ظریفی به مشاهده ی ملا ، از دور بر سبیل کنایه فریاد برآورد و گفت : « ملا ماست را مشتاقیم !» ملا قصد او را فهمیده گفت : « یعنی کشک» .
 
کتاب کوچه ، شاملو جلد ۱، صفحه ۳۴۰


نتیجه ادبی
پس از اقتصاد و سیاست در ادبیات ایران نیز دیواری کوتاه تر از لر و لرستانی نیست

       تا به اینجا پس از حکایت محرم المبارک و رمضان الحرام جعفرشهری و علی اکبر دهخدا، این دومین حکایت و روایت تاریخ ادبیات ایرانی است که در آن نویسندگان و راویان عرب نژاد یا ملاخور حکایات ،عامدانه و هدفمند، جای و نقش منفی فاعل داستان ( در ان حکایت«اعرابی » و در این روایات « آخوند » و «ملا »)  را با «لر» یا « لری» جابجا نموده اند،سرمشق (بی ) ادبی و رویه آشنائی که امروزه فرزندان خلف و ناخلفشان در پیامک و جوک ها با جابجایی نام ملیتی  لطیفه ها در صدد ترویج درس و مشق هدفدار اساتیدشان در سطح کشور اند. در پست های بعدی مربوط به امثال و حکم لری ، به شواهد و موارد یا نمونه های دیگر تاریخ ادبیات کشورمان  در ترویج ناشیانه این روش خواهیم پرداخت تا رسوا شود هر آنکس که در او غش بوده وهست.  


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو
نمازی که تو می حائی ، باید کُر ابوطالب سیت بوحونه

         لری هرگاه به نماز می ایستاد اندیشه ی روزانه یا امور جاری زندگی از حضور قلب بازش می داشت . تا که روزی به قصد گزاردن نمازی در نهایت حضور قلب به مسجدی رفت و به نماز ایستاد. اما پس از آنکه به خواندن الحمد پرداخت چشمش به خرابی گوشه ای از بنای مسجد افتاد و همچنان که کلمات نماز را ادا می کرد در دل به محاسبه پرداخت که تعمیر آن ویرانی به چه قدر مصالح و چه مبلغ پول نیاز دارد و این محاسبه چندان به درازا کشید که نماز به آخر رسید.

     مرد لر که ناگهان دریافت این بار نیز نتوانسته به مراد دل به عبادت بپردازد ، شرمسار و از رو رفته رو به آسمان کرد و گفت : ای خدا او نمازی  که تو میحای باید کُر ابوطالب سیت بوحونه.

داستانهای امثال امیرقلی امینی صفحه 502 


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

بئی دِ حونه باوه کور بی می گوتن قلا دِ مینه ره چشش در آورده

       در زمان قدیم هیچ دامادی پیش از عروسی زن یا دختر را نمی دید و اختیار خواستگاری با پدر و مادر پسر بود و پسر نامزدش را نمی دید مگر روزی که او را به خانه اش می برد . بعضی اوقات هم بعضی عروس ها از بخت بد داماد یک عیبی داشتند.

          از قضا یک روز دختری را به خانه ی داماد ی اورده بودند . وقتی داماد به حجله رفت دید عروس یک چشم داردو از چشم دیگری عاجز است . داماد که ناراحت شده بود رو به همراهان عروس کرد و گفت: 

« چرا این طور است ؟» 

یکی از بستگان عروس برای این که جوابی داده باشد گفت : 

« در بین راه کلاغی چشم نازنین دختر ما را کنده است ، خیال نکنید که دختر ما در خانه پدر یک چشم داشته» .

 داماد گفت :« عروس در خانه پدرش کور بوده ، می گفتند کلاغ در بین راه چشمش را در اورده.»  

سید ابوالقاسم انجوی شیرازی  تمثیل و مثل جلد دوم صفحه ۱۴۶


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

   داستان لری در اصفهان از امیرقلی امینی

اگر اکبر ندهد خدای اکبر دهد

     لرى جوان و خوش اندام كه شغل زغال فروشى داشت. وقتى مقدارى  زغال حمل كرده براى فروش به شهر اصفهان آورد و آن را به مبلغ يك صد تومأن فروخت و نقدينه ى خود را نزد اكبر نامى علاف كه «كار و بار چاقى» داشت به امانت گذاشت. پس از چند روزكه كارهاى خود را خاتمه داد و خواست به طرف چهار محال بازگردد، نزد اكبر آ مده وديعه اش را مطالبه كرد. اكبر از در حاشا در آمد كه چه پولى، چه امانتى، مگر دیوانه شده اى؟ بيحاره لرهرچند بيشتر عجز و لابه كرد ثمرى نداد. به ناچار با حالى زار و فگار گرد هر كوى و برزن میگشت تا در يكى ازكوچه هاى شهر به در منزلى رسيد. زنى جوان و زيباروى چشمش به لر افتاد از درشتى اندام او خوشش آمد و او را به داخل خانه دعوت كرد. لر پس از چند ساعت خرم و شادان از خانه به در امد و يك سر به طرف دكان اكبر روان گشت و گفت: « ‏هى هالو ار اكبر ندهد، خداى اكبر بدهد!» ‏امروز ازكوچه اى می گذشتم، خانمى به خانه ى خود دعوتم كرد. هم كام دلم را گرفتم و هم يك كيسه سى تومانى پول و يك دست لباسم داد، اگر اكبر ندهد خداى اكبر بدهد. اكبر قدرى كه دقت كرد، ديد لباس هاى خود اوست كه در برهالو است. بخسیت به شگفت آمد و گفت:« ‏دركدام كوى و به كدام خانه رفتى؟» لر نشانى خانه وكوچه را داد. اكبر ديد خانه، خانه ى خود او بوده گفت: «باز هم آ ن جا خواهى رفت؟» لر گفت: فردا ظهر می روم .اكبرگفت: وقتى می خواهى بروى بيا اينجا قبلأ مرا ببين و برو.لر پذيرفت و فردا قبل از ظهرامد و به اكبر گفت:«می خواهم بروم، چه میگويى» اكبر گفت :«قدرى صبركن تا من هم با تو بيايم» ‏لر گفت:«من میروم، تو از دنبال من بيا و بدون اين كه درنگى بكند راه خود را در يیش گرفت و رفت و يك سر وارد منزل شد. هنوز به عيش و نوش ننشسته بودند كه ناگهان صداى كوبيدن در بلند شد. زن اكبر از طرز صداى در فهميد كه اكبر است. فورأ لر را درگاوصندوقى كه در گوشه ى اتاق گذاشته شده بود داخل كرد و درش را بست و قفل كرد و گفت:«اكبرجان كجا بودى، اين چه وقت آمدن است؟» اكبر گفت: «كيسه ى مهرم را در خانه جاگذاشته ام آمده ام پيدا كنم »  و رفت تمام اتاق ها و سوراخ هاى خانه را به دقت گشت و از لره اثرى نديد. از يك طرف خيلى بور و بد تركيب بود كه آقا لره كلاهى به اين گندگى سراو گذاشته و از طرف ديگر خرم و خندان بود كه عيالش از جاده ى حرمت و شرافت خويش خارج نشده و به طرف دكان خود روان شد.

       بعداز ظهر باز هالو مقابل دكان اكبر پد‏يدار شد پیش  آمد و گفت: «هالو اكبر، ار اكبر ندهد خداى اكبر بدهد» گفت:«‏هان، امروز چه كردى و كجا بودى؟» ‏لر گفت:« ‏اى هالو، نمی دانى امروز چه شد؟» من رفتم توى خانه، هنوز نرسيده و ننشسته بودم كه ناگهان شوى زن از در درآ مد. زن فورأ مرا داخل صندوقى كرد و در آن را بست. مرد که مهرش را گم کرده بود قدری دنبال آن گشت و طولی نکشیدکه رفت و ما هم بی سرخر به کار خودمان نشستیم. پس از ا ن هم یک کیسه ی پول سی تومانی با یک شال نو بسیار خوب به من داد و من از خانه زدم بیرون.» اکبر همین که نگاه کرد دید لر راست می گوید ‏شال خود اوست که بر کمرش بسته شده. سخت حیران و درمانده شد وگغت: «باز هم آ ن جا خواهی رفت؟» لر گفت:  ‏«آری فردا بعد از ناهار خواهم رفت.»

         فردای ان روز لر راه خود را در پیش گرفت و داخل خانه ی اکبر شد. ساعتی بیش طول نکشید که اکبر آ مد در زد. زن فورا فهمید اکبر است. لر را لای فرش نمدی  پیچیده  راست درکنار اتاق گذاشت و رفت در را بازکرد  و گفت:« اکبرجان کجا بودی ا ین چه وقت آمدن است؟ا» گفت: «پولم ته کشیده بود آمده ام قدری پول ببرم ‏» و یک سر رفت وارد اتاق شد. چون چیزی در آ ن جا ندید یک کیسه صد تومانی پول برداشت و بدون این که حرفی بزند از در خارج شد.

        باز موقع غروب که رسید هالو در مقابل دکان اکبر آشکار شد و گفت:« ‏ار اکبر ندهد خدای اکبر بدهد»» اکبر گفت: «هان دیگر کجا بوده ای و چه کرده ای؟» گفت: «در همان خانه و نزد همان زن بودم که باز شوهرش آ مد و زن مرا لای نمد بیچید و ان را گذاشت کنار اتاق. مرد آمد توی اتاق و قدری در اطراف گشت و بعد یک کیسه صد تومانی پول برداشت و رفت. زن فورا مرا از لای نمد درآورد و ساعتی باهم بودپم.همین که می خواستم بیاپم یک کیسه سی تومانی پول و یک عبای نائینی هم به من داد.» اکبر نگاه کرد دید همان عبای خود اوست، حیران ماند و پیش خود گفت:«خدایا این چه مصیبتی است، تمام این نشانه ها با اصل وقایع تطبیق می کند ولی چه می شود که وقتی من وارد خانه می شوم او را پیدا نمی کنم.ا» این دفعه حتی داخل چاه اب و راه اب منزل را هم خواهم دید.  سپس به هالو گفت:« ‏بسیار خوب، حالا د یگر کی و چه وقت  آن جا خواهی رفت؟» ‏لر گفت: پس فردا موقع چاشت می روم.» اکبر پیش خود گفت:«ا‏ین دفعه باید برادرزن های خودم را هم همراه ببرم و قضیه را هم قبلأ با آن ها درمیان بگذارم و آن ها را هم به کمک بطلبم و به هر نحوی است، مشت این زن مکاره را باز کنم.

       پس فردا دکان را بست و رفت برادرزن های خود را که سه نفر بودن یک جا جمع کرد و حال و روزگار خود را برای آن ها نقل و از آن ها استمداد نمود. برادرانش گغتند چنین زن پتیاره ای خواهر ما نیست. بعد رو به اکبر کردند وگفتند:« ‏تو قبلأ می روی در نزدیکی خانه ی خود پنهان می شوی که از داخل شدن هالو کاملآ مطمئن شوی. همین که داخل شد قدری درنگ میکنی و سپس در می زنی و وارد خانه می شوی.» اکبر مطابق دستور آن ها عمل کرد و در نزدیکی خانه ی خویش پشت در منزل یکی از همسایگان پنهان شد. یک ساعت به ظهر هالو از دور پیدا شد و به منزل داخل شد. اکبر در زد. زن حیله باز فهمید که اکبر است و دانست که اکبر از قضیه ی عشق بازی او آگاه گردیده، فوری فکری کرد و هالو را داخل آب حوض ساخت و کدویی که مخصوص نگاه داری نمک بود روی سر هالو گذاشت. سپس در را بازکرد. همین که اکبر داخل منزل شد به زن گفت: «فرشی بیاور و در این ایوان پهن کن و ناهاری هم ترتیب ده که امروز برادرانت در اینجا خواهند بود. زن فرشی آ ورده در ایوان بگسترد و شوهر در آنجا به انتظار برادران زن خود منتظر نشست و از هر جهت خاطرش جمع بود که جناب هالو دیگر راه گریزی در پیش نخواهد داشت.در این اثنا برادر زن های اکبر هم رسیدند. زن یک سینی خرما آورد و همگی سرگرم خوردن خرما شدند. در بین خوردن خرما زن به اکبرگفت:«بیا یک شرط بندی بکنیم.‏» این کدو  را نشانه می کنیم هر کدام به نشانه زدیم ده تومان از دیگری بگیریم اکبر قبول کرد اما هسته های اکبر به هدف نمی خورد. اما هسته ی زن به هدف می خورد. برای ا ین که هر دفعه اکبر نشان می کرد هالو سر خود را خپلی ملآیم پس می برد. به طوری که هسته ازکدو رد می شد و هر دفعه که زن اکبر نشانه می رفت سر را به طرف هسته جلو می داد و هسته به کدو  می خورد و اکبر و برادران او خیال می کردند که حرکت کدو بر اثر نسیم ملآیمی بود که می وزید. باری اکبر از اینجا نیز بیشتر اوقاتش تلخ شد و گفت:« ‏یک ساعت قبل هالو داخل منزل شد و الان هم در همین خانه حضور دارد. ‏» زن بدون این که خود را ببازد گفت:« ‏ولی اگر حرفت دروغ در آمد برادران من هم باید سزای این کردار زشت تو را درکفت بگذارند.» اکبر با دو برادر زن دیگر تمامی سوراخ و سمبه های‏آن خانه راگشتند. بیچاره اکبر درمانده و ناتوان گردید و تصور می کرد این زن جادوگر است. ناگهان زن بنای گریه و شیون و ناله و زاری راگذاشته خطاب به برادرهای خودگغت:« ‏ای بی غیرت ها تف به غیرت شما و اف بر این دناءت و پستی همت شما! ‏» برادران هریک با چوبی به جان اکبر بدبخت افتادند و تا می خورد او را کتک زدند و سپس او را از خانه بیرون کردند. اکبر افتان و خیزان به طرف دکان خود رفت.

      دراین اثنا هالو وارد شد و باز گفت:« ‏هی هالو، اکبر ندهد خدای اکبر بدهد. نمی دانی امروز چه شد ، شوهر زن وارد خانه گردید. برادر زن هایش نیز از دنبال او در آمدند و همگی در جستجوی من بودند. ولی هرچه گشتند مرا نیافتند. من توی حوض بودم.کدویی روی سرم بود... ‏» و خلاصه تمام وقایعی راکه در آن جا رخ داده بود برای اکبرگغت و اضافه کرد: ‏«وقتی از خانه خواستم بیرون بیاپم زن یک کیسه چهل تومانی پول به من داد وگفت به امان خدا، دیگر نباید اینجا بیایی حالا ببین اگر تو صد تومان من را خوردی خدا از راه دیگری پول من را به من پس داد.»

       اکبر دانست این چوبی است که از جانب خدا خورده ، برخاست روی لر را بوسید و گفت: ‏«آن مرد کتک خورده من بودم و آن زن بدکار عیال من و این بدکاری او نتیجه ی کردار زشت خود من است وکسی که در این میان مستحق پاداش و مکآفات سخت تر از این می باشد خود من هستم. بیا این صد تومانت را  بعلاوه این صد تومان دیگر بگیر و از سر تقصیر و خیانت کاری من در گذر.»

داستانهای امثال امیر قلی امینی صفحه ۳۱


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

 

                           نیک به ریش خود می خندی !

                                                      

       لری در مجلس وعظ حاضر شد . واعظ گفت : صراط از موی باریک تر باشد و از شمشیر تیزتر و روز قیامت باید همه از روی آن بگذرند . لر برخاست و گفت : مولانا آنجا حلقه ای یا دستاویزی باشد که دست در آن زنند و بگذرند ؟ گفت : نه .

گفت : نیک به ریش خود  می خندی ولله اگر مرغ باشد از آنجا نتواند گذشت .

                                                                          عبید زاکانی ، دلگشا ، صفحه ۱۳۰۱

                     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                             نه خانی آمده نه خانی رفته

                                   

       لری در شهر خربزه ای خرید تا زن خویش را ارمغان برد. در راه خیال تری و شیرینی خربزه خارخاری در دل مرد افگنده بود ، ولی شرم نیز داشت تهیدست به خانه رود . عاقبت فریب نفس ملامتگر را چنین اندیشید که خربزه ِببُرم و مانند خانان  ورقی تُنُک و نازک بخورم  و باقی را هم در راه بنهم تا عابران گمان برند خانی از اینجا گذشته است و همچنان کرد .

       البته بدین اندک مایه آتش آز او فرو ننشست و گفت : گوشت خربزه نیز بخورم تا گویند خان را چاکری نیز در ملازمت بوده است . سپس آهنگ خوردن پوست کرد و گفت : این را نیز بکار برم تا پندارند مگر خان اسبی هم داشته است . سرانجام فضول و تخم و همه رطوبات آنرا یکجا بلعید و گفت : اکنون نه خانی آمده نه خانی رفته است .

                                                    امثال و حکم ، علی اکبر دهخدا ، جلد ۴ صفحه ۱۸۴۷

                      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو
 
دو حکایت از دهخدا
 

من رب و رُب ندانم از دسته شاهوردی خانم

         گویند : لری را به شب اول قبر نکیرین از خدای و پیامیر و دین او می پرسیدند که : مَن رَبُک؟ من نبیُک ؟ پرودگارت کیست ؟ پیامبرت کدام است ؟

لر گفت : من رب و رُب ندونم  از دسه شاوردیخونم.

امثال و حکم ، علی اکبر دهخدا ، جلد 4 ، صفحه 1742

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد          

نه شیعیم نه سنی باویکیم کرنی

      نه شیعه ام نه سنی بابام اهل کرنده . گویند : نکیرین در شب اول قبر از لری از مردمان کرند پرسیدند که به مذهب شیعی مُردی یا سنی ؟

او در جواب گفت : نه شیعیم نه سنی باویکیم کرنی!

امثال و حکم ، علی اکبر دهخدا ، جلد 4 ، صفحه 1853



موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو
ول کن سی خوش بگیره سی خوش بخوره

           گویند آنگاه که کریم خان زند (وفات1193 ه.ق.) برتخت وکالت نشست ، و خدمتگزاران ملک به خدمت او پیوستند . او از شغل هر یک پژوهش می کرد . چون نوبت بازیار(نگاهبان باز) رسید از کار و عمل او پرسید .

گفت : من بازان شاه بپرورم ، و با آن دیگر مرغان را شکار کنم.

گفت: سپس مرغان گرفته را چه کنی؟

گفت: هم باز را دهم تا نیرو و شوق زیادت کند .

گفت : برای این رنج چرا باید برد ؟ ول کن سی خوش بگیره و سی خوش بخوره.

امثال وحکم ، علی اکبر دهخدا ، جلد 4 ، صفحه 1895


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

 

محرم المبارک و رمضان الحرام

به یاد کم لطفی های مرحوم جعفر شهری (نویسنده  قند و نمک) در حق دهخدا و لرها

       جَعفَر شَهری باف (۱۲۹۳-  ۱۳۷۸) از نویسندگان ایرانی و پژوهنده تاریخ تهران بود که در دو مجموعهٔ طهران قدیم و تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، حال و هوای تاریخی تهران را با جزئیاتش بیان می‌کند. از وی علاوه بر مجموعه بالا  سه رمان به نام های شکر تلخ، گزنه و قلم سرنوشت نیز بجا مانده است . کم لطفی «شهری باف» نسبت به لرها در کتاب  «قند و نمک»  (شامل مجموعه‌ای از اصطلاحات اصیل تهرانی با توضیحات و پیشینه  آنها ) با دست اندازی وی بر اثر امثال و حکم دهخدا بطرز ناشیانه ای هویداست .

       مرحوم جعفر شهری آگاهانه روایت زنده یاد علی اکبر دهخدا در ذیل حکایت « محرم المبارک و رمضان الحرام» را از نام « اعرابی» به «لری »تبدیل نمود تا بدینوسیله نه تنها زنده یاد دهخدا بلکه الوار  را نیز مدیون طلب آمرزش و مغفرت سیاق ادبی خود نموده باشد.

     شاهدیم (و روزی یقینا شهادت خواهیم داد ) که چگونه سبک و سیاق ادبی «شهری» را  امروزه همقطاران و پیروان شهری بافش (آگاهانه یا ناآگاهانه ) با جایگزین نمودن ملیت های مختلف در پیامک ها و لطیفه های تفرقه افکنانه بخوبی دنبال می کنند.

هر دو روایت (دهخدا و شهری )را برای قضاوت در زیر با هم می خوانیم:

  • « اعرابی به ماه محرم که پیش از این خیرات و مبرات در آن بسیار و کار طبل خواران چون نگار بود به یکی از شهرهای ایران رسید . هر شب در ضیافتی معده شش سو و هر روز به مادبه ای شکم چهار پهلو کرده با بغدادی آباد به قبیله بازگشت  و نوبت دیگر به ماه رمضان به امید خوشی ها و لذات پیشین بدین صوب شتافت . این بار جز چین ابروی روزه داران به روز و صلوات و ادعیه ی نافله گذاران به شب ، چیزی نیافت و از نام این دو ماه پرسید ، گفتند:« اولی را اسم محرم الحرام است و دومی را رمضان المبارک نام» گفت : « لا ولله، محرم المبارک و رمضان الحرام» 

امثال و حکم ،دهخدا ،جلد سوم، صفحه ۱۳۵۹

  • « لری در ماه محرم گذرش به شهر افتاد . از هر جا گذشت ، به خوردنی ، نوشیدنی، ناهار، شام، چای ، شریت و مثل آن دعوت نمودند. تا در شهر بود ، مُتنعم می گردید . چون پرسید از چه است ؟ گفتند از انکه ماه محرم الحرام می باشد . بار دیگر به شهر آمد که نه تنها از سور و پذیرایی خبری نبود ، بلکه وقتی هم خود از چیزی از همیان در آورد تا بخورد ، به زیر کتک و شتم و ضربش گرفتند . چون جویای دلیل گردید، گفتند: از آن که ماه رمضان المبارک است . لر گفت :«سخت اشتباه نام گذارده اند ، باید آن را محرم المبارک و این را رمضان الحرام می گفتند!»

قند و نمک ،شهری ،صفحه ۱۷۲


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

 

 وه چَش آيم حلال زايه نميا

(به چشم آدم حلال زاده نمي آيد) 

حكايتي اندر مذمت چاپلوسي و تملق و دروغ


             رندي به شهري در آمد كه پادشاهي سخت ابله داشت و خود را بدو چنان نمود كه درزي (خياط) بي همتائي است و هنرهاي بسيار در چنته دارد، از آن جمله مي تواند جامه (پيرهن و لباس) اي سخت با شكوه  بدوزد كه در آن چنين و چنان خاصيت هاست و مهم ترين انها اين است كه حضرت سلطان را به شناسائي و طرد حرام زادگان (در دربار و  جامعه) ياري مي كند ، چرا كه پارچه آن بگونه اي است كه تنها حلال زادگان مي توانند ببينند و در چشم حرام زادگان نمودي ندارد . پادشاه سخت خرسند شد و زر بسيار بدو بخشيد و فرمان داد تا هر چه زودتر كار ان جامه را سامان دهد.  

             رند   را در قصر شاهي خوابگاه و كارگاهي معين كردند و او چنان باز مي نمود كه سخت در كار است : اسباب و لوازم بافندگي فراهم آورده ، روز همه روز تظاهر به بافتن پارچه اي مي كرد كه  وجود نداشت ، اما غلامان آشپزخانه ي شاهي كه مجمعه هاي (سيني هاي) ماهي و مرغ و بره به كارگاه او مي بردند از وحشت آنكه راز حرام زادگي شان بَرمَلا شود كنار دستگاه كاربافي مي ايستادند و حيرت زده در آن خيره مي شدند و طرح  و نقش (دروغين) دستكار استاد را با  بَه بَه و چَه چَه بي دريغ مي ستودند و خبر به ديگران مي بردند كه براستي معجزه اي در حال شكل گرفتن است .

  

                    سرانجام درزي رند روزي بافت پارچه (دروغين) را پايان يافته اعلام كرد و قيچي و چوب اندازه گيري پيش كشيد و چنان وانمود كه قد و پشت و آستين و دامن مي بُرد و امتحان را روزي دو سه بار به محضر شاه مي برد كه آستين را مي آزمايم تا بي نقص باشد و قد را  و صافي پشت جامه را و قوس گريبان را . 

                  وزيران و اميران و نزديكان پادشاه از هراس آنكه داغ حرامزادگي بخورند هر بار (به دورغ) در زيبائي رنگ و نقش و برش پارچه سخن داده و مبالغتي تمام مي كردند، و چون تا بدان هنگام هيچ كس مشاهده ي پارچه را انكار نكرده بود پادشاه به حرامزادگي شخص ، خود اطمينان كامل يافت ، چنان كه نهفتن آن راز را به ناچار گهگاه ايرادكي مي گرفت كه : « آستين راست زير بغلم را اندكي مي فشارد » يا پيشنهاد مي كرد كه : « گمان كنم اگر دامن را فراخ تر گيري زيباتر شود » و اين خود ، اميران و وزيران و نزديكان او را از حلال زادگي خود مايوس تر مي كرد و به تحسين و تقدير درزي نابكار، سبقت جوينده تر.

             سرانجام روزي درزي اعلام داشت كه كار جامه به سامان رسيده است . شاه را با زير جامه (و به روايتي لخت و عريان ) بر پاي داشت و ساعتي چنان نمايش مي داد كه او را جامه پوشانده و اشكالات جزئي آن را برطرف مي كند . آنگاه به دستور او آينه اي قدّي پيش اوردند تا شاه به برازندگي خود در ان شاهكار دوزندگي آفرين بگويد . شاه كه جز زير جامه چيزي بر اندام خود نمي ديد فرمان داد تا نزديكان و محارم را پيش خواندند ، و ايشان نیز با مشاهده شاه به چرب زباني در ستايش هنر معجره آساي درزي بر يكديگر پيشي جستند ، تا اين كه وزير اعظم گفت : «نظر بنده ي خانه زاد آن است كه اسبي با زين و لگام گوهر نشان پيش كشند و قبله عالم برنشينند و با جامه ي وزيران و اميران و اعيان و بزرگان در شهر گردشي فرمايند تا رعيت نيز پادشاه خود را در جامه اي چنين  كه محسود تمامي شاهان عالم است ، ببينند(و حرام زادگان آنان نيز بر پادشاه آشكار گردنند).

          شاه كه ترديد در پذيرش پيشنهاد وزير اعظم را مايه ي رسوائي خود مي ديد ، بي درنگ پذيرفت . پذيرشي كه بر اثر آن ، حاضران بارگاه را در حرام زاده بودن خود كم تر ترديدي باقي نماند.

            شاه با زير جامه (به روايتي لخت و عريان روزها و هفته ها ) از پيش و درباريان با جامه هاي پر تكلف از پس ، به ميان شهر راندند . مردم (از ترس داغ حرام زادگي و  مجازات و عقوبتش) روز هاي نخست شگفت زده به تماشا مي ايستادند (و جرات ابراز حقيقت را نداشتند ، تا آنكه روزي كودكي صادق و جسور  از ميان مردم فرياد بر آورد: « پادشاه  را بنگريد كه لخت و عور است ») و آنگاه ناگهان غوغاي هرّه و كرّه برخاست كه : « قبله عالم را ببينيد كه با يكتا تنبان به سركشي رعايا آمده ، آخر زمان نزديك است !».

          بينوا قبله عالم ! هنگامي حقيقت امر را دريافت كه قاطبه ي رعيت به ريشش خنديده بودند و درزي رند با كيسه هاي زري كه (ازخزانه) بر ترك بادپاي خود بسته  داشت منزل سوم شهر را پشت سر مي گذاشت .

كتاب كوچه ، احمد شاملو، جلد هشتم ، صفحه ۱۲۰۲

  قبل از كتاب كوچه شاملو اين داستان در موش و گربه شيخ بهائي(كليات صفحه ۲۳۲) با عنوان « منديل خيال »  و همچنين « داستان دو خياط  حقه باز» نوشته هانس كريستين اندرسن با اندكي تغيير  آورده شده است.


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

 

داستان گرگ و عامو روُآ

گرگ ها دِ سلَه ،سَلَه دِ گله
(گرگ توی سبده و سبد هم تو گله )
برگرفته از کتاب «ادبیات شفاهی قوم لر» تالیف علیمردان عسگری عالم صفحه ۶۳۹ با دخل و تصرف

          آ برادر بد ندیده ، سر نَه کهکشان فلک رسیده ، یه روز عامو  روُآ سر در پیش بدنبال رزق و روزی از راهی می گذشت . از قضا رهگذری  نیز از ان جاده  عبور می کرد که برای قضای حاجت ، بار و بنه و پوستینش رو کنار جاده گذاشته بود. عامو روُآ که نگاهش به پوستین رهگذر افتاد از این فرصت استفاده کرد و پوستین رو دزدید و رفت ...رَت و رَت تا ای که یوهو  گرگی دِ مینه راش سوز بی .

گرگه سلامی به عامو روُآ کرد و پرسید :
آی عامو ! پوستین خوبئ دِ ورته ، مآرِکِت با . تونی جفتشه سیم  بَدوزی؟ اگه ای کارو بِکی ، هر فرمایشی داشته بوئی ری چَشِم، هام دِ خِدمَتِت .
روُآ وا خوش گُت : آها ..خو هالوئی گیر آردِم  و تونم سرش رو شیره بَمالِم و چند روزی هم خورد و خوراک خوبی بوحورم ، ایسه که بخت و اقبالم از قِبَل ای پوستینه که بیدار بیه  منم دِش استفاده میکم .

روُآ بادی به غبغب ون و گُت:
نه برارزا ! دِ مه دیه گذشته ، جُو سی حلاجی و پوستین دوزی نارم و می حام ای آخر عمری رووم  کنجی بَشینِم و عبادت خدانه بکِم ، بلکم خدا دِ سر تقصیراتم بَگذره.
گرگه که  چشش وه دُم  پوستینکه بی گُت:
تونه اروای خاک مرحوم بوئه ات ، بیا و دلِ مه نَشکه و یه دونه سیم بَدوز، اوسه رو هر کاری دلِ تَه بَکو ، آخه عامو  اگه دلمه بَشکی هنی هم گناه میکی!
روُآ پوستینه دِ ای شونِش ری او شونِش ون و رت ری بَردی نشس و گُت :
ایسه که به اروای خاک بوام قسمم دئی مه ،منه وه ویره بوام ونیه ،نوئونی مرحوم پاپام  چنی پوستین خو می دوخت ، مه اگه لک و لکی میکم شاگرد دسه چهلم  او مرحومم نِموئم . ایسه که قسمم دئی ری چشِم اما برارزا، دردت بجونم، پوستین دوزی ایقه ام آسو نی که فکر میکی ،کلی مواد لازم داره.
گرگه پرسی :چه موادی میحا عاموزا؟
روُآ گُت : کرک و پشم چل بره!
گرگکه دی ای حرف عامو روُآ بشکنی زه و دور خوش چرخی زیه و گُت :

چل بره چاق و چله 
سیت میارم گله گله
نوش جونت گوشت همه
ویشتر میارم چل تا کمه
تو جو بحا کیه که نییه
فقط تو بُو وَدَه کِیه؟

روُآ هم  پوستینکه ره ری گرده اش کَشِس و وا خوشحالی گُت:

هر دوروزی یه دونه 
گوشتش خوراک شُومونه
پوسشو میکم هَمومه
تا پوستین دِر نَمونه
رو زیتری رو شُرو کو
پشت وه دَم و دِرُو کو
دِرُو حوش خدا نی
ایمرو دِ صو جگا نی
دیه رو تو وه سلامت
نه ای وه دوسیات علامت
بین خومو به مونه
یه نُم و یه نشونه
وَدَه مو لونه عاموت
باوه لیوه ات درِ سوت

گرگه نشونی  لونه روُآ ره گرت و رَت . روُآ  هم داستانو سی زینه و بچونش تعریف کرد . دِ او روز وه بعد، گرگکه هر رو  یه بره چاق و چله از گله می دُزی و  میارد  حونه روُآ  می دا و می رَت  و  می پرسی دِ کار پوستینکه چنی مَن نه؟
روُآ  هم می گُت:

چی یی نه منه دِ کار پوستین
تی ریز و بالا هر دو عروسین

تا ای که چل روز رت  و  روز چلم عامو روُآ  وه زن و بچونش گُت :
وَدَه مو وا گرگ ایمرو تموم موئه ،باید نشقه هنی بکشیم تا دِ شر گرگ خلاص بوئیم. روُآ سله ای اماده کرد و دا وه  دس بچونش و گُت روئید دِ نوک ماهور برفه چال منتظر بوئید و خوش هم دِ حونه منتظر گرگکه مَن.

گرگکه روز چلم اوما در حونه روُآ و پرسی : عامو زا پوستینکه آمادا؟
روُآ گُت : حقا که شما گرگا چنی بی صبر و طاقتیت ، پوستین حاضره  رمون تا تی ماهور برفه چال تقدیمت بکم.

رتن و رتن تا نزدیکا برفه چال که رَسِسَن ،گرگ دِ پوستین پُرسِس. روُآ زرده خنه ای کرد و گُت: برارزا حتما دونی که  پوستین دِ ور کردن رسم و رسوماتی داره؟
گرگ گُت: عامو چه رسم و رسومی داره؟
روُآ گت : ایسه سیت موام  . اوسه ری وه بچونش کرد و گت سله ای سیم بیارید. روُآ سله رو تی  گرگ  ون  و گت : برارزا رسمه که قبل اَ ای که پوستین نو دِ ور بکی ، باید ریی دِ مینه سله و چشت رو تا مه نگوتم  وا نکی. 
گرگ همینکه  وه فرمایش روُآ ،چش بسته رت مینه سله ، وا اشاره روآ در سله رو وا بچُو  بَسّن و سله نه، نوک بلندی کوئی بردن که دِ هار او کُو، چوپون و گله ای  بیدن که گرگ بره دشون می دُزی.
روُآ و بچونش سله ره دِ بلندی ری وه هار هل دئین و قارنن که  : گرگ ها دِ سله ، سله دِ گله ، 
  جونم بوئه سیت ،چوپونکم  که وه دُم گرگی بی که دِ ای چل روز بره هاشو می دزی ، رت و گرگ دِ مینه سله ره دل سیر ایقه زه تا مُرد .


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

غیر آقا ... کسی هَنی حق گی حَردَن نارَه

(غیر آقا... هیچکسی حق گُه خوردن نداره)

 

    چند تن از نوکرهای قوام الملک به خاطر شرارت و بدمستی به دست کُنت(رئیس نظمیه زمان ناصرالدین شاه) دستگیر و جلب شدند. قوام الملک پیشکارش را برای استخلاص فرستاد. چون نتیجه نگرفت به حمایت و بزرگداشت اربابش رو به کُنت نمود و فریاد کشید: « غیر آقا ...»

قند ونمک ، جعفر شهری ،صفحه ۵۰۲


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

شومت ئی چه بوحور پیش وپَشِتِ (دَس دَسِت)به ار حونه خوت

(شامت را اینجا بخور و مزه مزه ات رو ببر خونه خودت)

      حکایت کنند که: مردی شبی به خانه همسایه در آمد . قضا را صاحب خانه مهمان داشت و سفره شام را تازه گسترده بودند. مرد را به ادب تعارف کرد که نان و پنیری آماده است . اکنون که به فقیرنوازی آمده ای پیش آی و با ما هم کاسه شو.

مرد گفت: «گوارای جانتان باد که من لحظه ای پیش شام خورده ام.» میهمانان یک صدا گفتند : «لقمه از گلوی ما پایین نمی رود که سرگرم تافتن تنور شکم باشیم و شما تماشاچی .» مرد گفت : «حال که چنین است ، سمعا و طاعتا ! من نیز به مرافقت با شما مزمزه ای می کنم.»

پس پیش خزید . بر مسلط ترین نقطه سفره مستقر شد ، آستین برزد و ایغاری ( یورش و شبیخون)کرد که در چشم بر هم زدنی نه از نانپاره چیزی در سفره به جا ماند نه از  نانخورش ، و  چون سفره برچیده شد، تحکیم ایمان مهمانان حیران را که گرسنه و حسرت زده برجا نهاده بود در باب این عقیده شریفه که « رزق مخلوق با روزی رسان است » موعظتی تمام به میان آورد.

چون برخاستند صاحبخانه مرد را گفت : «ای پیشوای دین و ای مبلغ کتاب مبین ! روی ما گنهکاران سیاه باد اگر در آنچه گفتی اندکی شک داشته باشیم . اما برای آنکه همگان از درخت عدالت خداوندی به یکسان برخورند و شیطان لعین فرصت نیاورد که در این باب شکی به دل های بندگان خدا راه دهد از این پس شامت را در خانه ی مومنان بخور و مزمزه ات را به خانه ی کافران حربی ببر!»

کتاب کوچه،احمد شاملو ،جلد ۵ ،صفحه ۱۳۵۹


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

ششی دِش منیژه خانمه

(شپشی ازش منیژه خانم است)

 این تمثیل کنایه از آدم های متملق و چاپلوس است

 

        حکایت کنند که : یکی از زنان فتحعلی شاه برای این که از شاه تملق بیشتری کرده باشد تا شاید محبت شاه را به خود بیش از زنان دیگر نماید ، شپش های شاه را می گرفت و در شیشه ای می کرد و همواره نزد خود نگاه می داشت و از آنها نوازش می نمود و اسم آنها را منیژه خانم می گذاشت .

داستانهای امثال امیرقلی امینی  صفحه ۱۹۳


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

 شاه بَخشَن ، شيخ عالي خوُ نه وَخشيَه
(شاه بخشيد، شيخ علي خان نمي بخشه)
معادل فارسي = شاه بخشيد شاه قلي نبخشيد

      حکايت کنند که :شاعري به پيشگاه کريم خان زند رفت و قصيده اي را که در مدح وي ساخته بود خواند. شاه به وزير خود شيخ علي خان زنگنه امر کرد که 1000اشرفي صله به او بدهد. شيخ علي خان که اين مبلغ را زياد ميدانست در پرداخت آن بناي تعلل را گذاشت و هر روز به نحوي براي شاعر عذري مي آورد تا بالاخره شاعر به ستوه آمد و يک سر رفت نزد شاه و عرض کرد شيخ علي  خان صله ي امير را نمي دهد. شاه رو به شيخ علي خان کرد و فرمود 2000 اشرفي به او بدهيد . شيخ علي خان که دادن يک هزار اشرفي را زياد مي دانست ، معلوم بود در پرداخت 2000 اشرفي زيادتر تعلل مي کند. شاعر بازهم نزد شاه رفته و به پيشگاهش از دست شيخ علي خان شکايت برد. شاه اين بار امر مي فرمايد 3000 اشرفي به او بدهند . شيخ علي  خان باز مسامحه مي کند و بالاخره کار به جائي مي رسد که بر اثر کثرت رفت و آمد و شکايت شاعر ، صله او به چندين هزار اشرفي مي رسد و در آخرين باري که شاه حکم مي کند هزار اشرفي بيشتر هم به او هديه شود ، رو به شيخ علي خان کرده و مي فرمايد :

          "خود مي دانيم که از چه رو در پرداخت اين وجه مسامحت  را جايز مي شماري ، ولي من در اشتباه نيستم بلکه تو در اشتباه بزرگي هستي . من از آن رو امر کردم 1000 اشرفي به عنوان صله به او داده شود که اين پول در خزانه ما راکد مانده و ديناري بکار مردم و کشور نمي آيد ، بايد در دست توده مردم پخش شود ، اين بود که هر دفعه 1000 دينار بر آن افزودم ، چون مي دانم که اين شاعر مي رود و با  اين پول خانه اي مي سازد يک دسته بنا و عمله از اين راه نان مي خورند  ، اثاثيه مي خرد دسته اي ديگر به نوا مي رسند ."

شيخ علي خان اطاعت مي کند و بدون تامل حواله ي شاعر را مي پردازد.

                                                          داستان هاي امثال، امير قلي اميني  صفحه 192


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

 

حكايت ملا و لُر

( ملا،درّه ـ بسم الله دوباره)

      حدود ۳ سال پیش در ۳۵۵ امین پست  وبلاگ لرسو در آبانماه سال  ۱۳۸۶ حکایت منظوم لر و درویش ملا محمد حسن کولیوند را که با بيت هاي زیر شروع می شد با هم خوانديم كه :

  • بوده ام همراه يك درويشكي                              بُد سواره بر سُرين ايشكي
    هم چنين در حين اين گرماي تفت              گفت لُر برگو كجا خواهي تو رفت
     
  • ....

حكايت ملا و لر

       حكایت لر و ملاي امير قلي اميني  كه در كتاب  داستانهای امثال او با عنوان درّه ، ملا - دوباره بسم الله نقل شده از اين قرار است كه :

           حکایت کنند : ملائی اصفهانی با لری بختیاری برای انجام کاری به طرفی سفر کردند. در بین راه به قصبه ای رسیدند. کدخدای قصبه آنها را به صرف شام دعوت کرد. ملا بسیار کم خور و لر برعکس بسی پرخور بود. همین كه سرگرم خوردن شام شدند طولی نکشید که جناب ملا دست از خوردن کشید و شکر خدای را بجا آورد. سایر میهمانان و میزبان نیز حسب الرسم به احترام ملا دست کشیدند و گماشتگان کدخدا سفره را برچیدند . لر بیچاره که هنوز بیش از چند لقمه جانانه به معده خود نرسانده بود چون دید مسبب این سیر ناشدنش جناب ملا بود ، کینه او را بدل گرفت و همین که فردا از قصبه بیرون رفتند لر بنای شکایت از رفتار دوشینه ی ملا را با او در میان نهاد.

  ملا گفت : چه کنم من توانائی خوردن بیش از این را ندارم. لر گفت : من کاری خواهم کرد که ار این به بعد توانا شوی . ملا نیز اظهار تشکر نمود. لر ساکت شد . همین که قدری راه  پیمودند و به وسط دره ای رسیدند و از انظار عابرین ناپدید گردیدند، لر چماق را به جان ملای بدبخت کشید و بدن او را کاملا چرب نمود. ملا بنای التماس و درخواست را گذارد و گفت : مرا ببخش به تو قول خواهم داد که من بعد ، من تابع تو خواهم بود و تا تو از خوردن باز نایستی من نیز دست نکشم. لر با این شرط او را بخشید و راه خود را در پیش کشیدند و رفتند تا به قصبه ی دیگری رسیدند. کدخدای آنجا نیزآنها را به شام دعوت کرد. همین که سر سفره نشستند ملا برای اینکه زود سیر نشود به ملایمت بنای خوردن را گذاشت ولی هر چه خورد دید لر از خوردن دست باز نمی دارد ، بناچار دست کشید.ولی لر که نگران و مواظب او بود فورا گفت: ملا،درّه. یعنی ملا درّه را بخاطر داشته باش. ملا نیز به محض شنیدن این کلمات گفت: بسم الله دوباره ، و خواهی نخواهی دوباره شروع به خوردن نمود و خلاصه تا مدتی که این دو نفر به حکم اضطرار در این مسافرت با هم بودند، بر سر هر سفره که می نشستند این دو جمله بین انها رد و بدل می شد و اخوند بیچاره مجبور بود تا وقتی که لر از خوردن شام یا ناهار فراغت نیافته است با هر مردنی که هست در خوردن غذا با او همراهی کند.

داستانهای امثال امیرقلی امینی ص ۱۴۲

نکته ها:

  1.    سید ابوالقاسم انجوی شیرازی در کتاب خود ( تمثیل و مثل جلد اول صفحه ۱۷۰ )این حکایت را با نام «درویش و ملا» و با کمی تغییر ذکر کرده است و می نویسد : ...در دره خلوت درویش با تبرزینش ملا را تاجائی که می خورد زد تا بی هوش شد . و افزوده است ...روزی ملا به عادت قدیم وسط غذا خوردن دست از غذا کشید و الحمدالله گفت . درویش رو کرد به ملا و گفت :« ای درّه دکی ملا» و ملا که قول و قرارش با درویش و کتکی که در دره خورده بود یادش امد، زود گفت : « بله قربان تازه دن بسم الله» و دوباره شروع به خوردن کرد.
  2.  با توجه به سال انتشار کتاب داستان های امثال مرحوم امینی (۱۳۵۱) روایت وی متاخرتر از حکایت شفاهی زنده یاد سید انجوی در تمثیل و مثل(۱۳۵۲) است .
  3.  از اصطلاحات بكار برده شده در حکایت « ملا و درویش » انجوي (دره دكي و تازه دن ) ملیت ترک درویش در حكايت وي براي خواننده ترسيم شده است (رسم و سیاقی که در ادبیات شفاهی و لطیفه های امروزه نیز با جابجائی ملیت هاي مختلف ايراني هدف هاي خاص خود را دنبال مي كند). 
  4. هر دو زنده یاد بزرگوار امیر قلی امینی (۱۲۷۶-۱۳۵۷ شمسی) و سید ابوالقاسم انجوی شیرازی (۱۳۰۰ - ۱۳۷۲ شمسی ) از اساتید عرصه فرهنگ مردم و فولکور ایران بودند که علاوه بر صاحب امتیازی روزنامه ها (باختر ، اخگر واصفهان مرحوم امینی و مجله آتش بار مرحوم سید ریش{لقبی که صادق هدایت به دوستش انجوی داده بود} یا برنامه رادیوئی فرهنگ مردم نجوا) با انتشار کتاب های بسیاری در زمینه فرهنگ مردم و امثال ها و تمثیل های ایرانی(از شادروان امینی ، هزارو یک سخن در امثال و حکم فارسی + داستانهای امثال + شرح امثال و اصطلاحات زبان فارسی یا فرهنگ عوام (که تنها ۱۸ سال عمرش را وقف تدوین و نگارش شرح امثال نمود) ، بدون شک خدمات بسیار گرانبها و ماندگاری را در عرصه فرهنگ و ادبیات ایران از خود بیادگارنهاده اند.هر دو زنده یاد منازل و كتابخانه خود در تهران را وقف فرهنگ و هنر ایران زمین نمودند.
  5. زنده یاد امیرقلی امینی از سوئی زاده و بزرگ شده و اهل اصفهان (مادرش از نمازي ها و پدرش از امين الدوله صدري ها)بود و از طرفي ديگر بواسطه لربودن مادر پدرش(لرهاي بختياري) بنوعي لر نيز محسوب مي شد ،لذا بنظر می رسد به همین دلیل در کتاب امثال خود( که به گفته دخترش مهمترین منبع انها گفته ها و شنیده های مردم بود ) شخصیت های تمثیلي اش نیز متاثر از منابع اش، بعضا اصفهانی و یا لر ( بختیاری و ایلیاتی ) می باشند .
  6. مرحوم سید ابوالقاسم انجوی شیرازی نیز  که  سال های آغازین دهه ۱۳۵۰ به عنوان "بزرگ دبیر" در رایو ایران برنامه «فرهنگ مردم» را با نام مستعار نجوا اداره می کرد. منابع زیادی از فرهنگ مردم ایران را جمع آوری کرده و در حیاتش توانست یازده جلد کتاب در زمینه فرهنگ مردم ایران شامل مثل‌ها، قصه‌ها و آداب و رسوم با کمک انتشارات امیر کبیر انتشار دهد.

 


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

 تو او سر جو و مه ائی سر جو

(تو آن سر جوي و من اين سر جوي)

      این تمثیل زمانی بکار می رود که يكي از دو طرف بنا به دلائلي تمايل و قصد دوري گزيدن از ديگري را با درك و تفاهم متقابل اعلام مي دارد. 

تو او سر جو مه اي سر جو - كريم خان زند

        حكايت كنند كه : ایلچی ۱(سفیر و فرستاده) ای از انگلستان نزد کریم خان زند۲ آمد و ره آوردهای گوناگون همراه داشت . وزیران به کریم خان گفتند :

              « پادشاه را شاید که در دیدار این بیگانه  جامه های گران بها پوشد و در کاخی آراسته نشیند و همه کهتران بر وی گرد آیند و او را بار دهد تا در چشم او بزرگ نماید.»

        ایلچی هدیه‌هایی که آورده بود، همه دلفریب و با بها و مرتب از زر و گوهر و جامه‌های دیبا و نگاره‌های زیبا، با آراستگی هرچه بیشتر بیامد و نامه نزد کریم‌خان بنهاد و گفت:

        «شهریار من با شهریار ایران خواهش دوستی دارد».
        کریم‌خان نامه نخواند و آن همه ره‌آورد و خواسته نپذیرفت. شتری در بیابان چرا می‌کرد. بگفت او را بیاوردند و با شمشیر چنان بر کمر اشتر زد که از میان دو نیم شد و گفت:

           «پادشاه خود را گوی این گودال آب (کنایه از خليج فارس ودریای عمان )میان من و تو، اگر من سرآب آیم تو با توپ و تفنگ جنگ با من را چاره کن و اگر تو این سرآیی من با این شمشیر چون این شتر تو را دو پاره کنم.  من بر دین پیمبر تازی‌ام و تو به راه عیسی، هرگز میان من و تو دوستی نشود. این ره‌آوردها هم که فرستاده‌ای مردم من بی‌چیز و بی‌نوا می‌باشند چون این گونه چیزها ببینند دلشان بخواهد و چون سرمایه شما را ندارند ناچار شوند که زن و فرزند و خود آنها برای این رنگ افکار، شما را تعلیم گیرند و دین خود بگردانند پس آن به که  تو او سر جو و مه ائی سر جو ».

نامه داستان صفحه ۱۴۸

  1. ایلچی =1 ـ فرستاده مخصوص ، سفير. 2 ـ مأموري كه براي انجام دادن امور ديواني سفر مي كرد (ايلخانان ، صفويه و قاجاريه )، ج . ايلچيان        (فرهنگ معین) 
  2. کریم خان زند= كريم خان بنيانگذار پادشاهي زنديان  را نیکوترین فرمانروا پس از حمله اعراب به ایران دانسته‌اند وي در سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ملایر بدنیا آمد دوران حکمرانی اش ۱۴ سال ( ۱۱۷۹ - ۱۱۹۳ هجری قمری) طول کشید .اين خان زاده علی رغم آنکه پدرش (ایناق خان) رئیس ایل بود و خود وی نیز با سابقه سرپرستی ایل به فرمانروائی ایران رسیده بود  اما همواره خود را وکیل الرعایا می‌خواند و نه پادشاه، . وی پس از فروپاشی حکومت نادر شاه افشار ، تمام بخش‌های مرکزی، شمالی، غربی و جنوبی ایران را تحت حکومت خود درآورد.کریم‌خان زند شهر شیراز را پایتخت خود ساخت و بنا‌های بسیار زیبایی از خود در این شهر به یادگار گذاشت که از آن جمله می‌توان به حمام- بازار و مسجد وکیل و ارگ کریم خان اشاره کرد. کریم‌خان در ۱۱۹۳ هجری قمری (۱۷۹۹ میلادی) درگذشت. فرزندان او هفت تن، چهار پسر و سه دختر بودند. پس از مرگش بزرگ‌ترین پسرش ابوالفتح‌خان به فرمانروایی رسید. برادر کریمخان( صادق خان) نیز موفق شد در سال ۱۱۸۹ هجری قمری بصره را از امپراتوری عثمانی  جدا کرده و به ایران پیوست نماید و از این طریق، نفوذ ایران را بر سراسر اروند رود ،بحرین و مناطق جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

دل حائی موحورید یا حاکم حکم کرده!؟

(دلبخواهی می خورید یا حاکم حکم کرده)

دل حائی موحورید یا حاکم حکم کرده

              این تمثیل زمانی بکار می رود که انجام کاری دشوار باشد و آدمی به امید بدست آوردن چیزی بی ارزش دچار مشکل و دردسری گردد.

            حکایت کنند لری روستائی به شهری وارد شد و دید جمعی از مردم شراب می نوشند و در هر بار نوشیدن روی ترش کرده و ابروان خود در هم می کشند . یقین کرد نوشیدن مایعی به آن تلخی و بدمزگی به دلخواه آنان نیست و حتما به کیفر گناهی که مرتکب شده اند و برای تنبیه از سوی حاکم به خوردن آن محکوم شده اند .

از این رو جلو رفت و پرسید : دلبحائی موحورید یا حاکم حکم کرده؟

داستان های امثال صفحه ۵۰۹


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 3- ضرب المثل های لری
لُرِسّو

خرو گاو و گوسفندم تونی

خر و گاو و گوسفندم تونی

این تمثیل در مقام مزاح در خصوص آدم های  ساده لوح زمانی بکار میرود که وی ندانسته  تشبیهات نامناسبی را خطاب به دیگری بکار برده است 

 

          حکایت کنند حسین قلی خان بختیاری را مسعود میرزا ظل السلطان پسر ناصرالدین شاه حکمران اصفهان به مهمانی ای به شهر آورده بود و از او تجلیل بسیار کرد . روزی که حکمران و مهمان با جمعی از سران شهر در تالار حکومتی نشسته بودند ، لری سروپا برهنه سلام کرده و وارد شد ، خان سر برداشت و ناراحت گفت : برای چه به شهر آمده ای؟ 

 لر گفت : آمده ام تا تورا زیارت کنم !

خان گفت : ای مرتیکه ، خر و گاو و گوسفدت را رها کرده ای و چندین فرسخ پیاده به دیدن من آمدی که چه ؟ این دیدار چه ضرورتی دارد؟

 لرگفت : ای خان خر و گاو و گوسفندم تونی !!!

امثال و حکم دهخدا جلد دوم صفحه ۷۳۵


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

وه خر دِیَن کَرّی وه آیَم کشتن زرنگی

( به خر دادن نمی شنوی به آدم کشتن زرنگی)

این تمثیل لری تقریبا معادل ضرب المثل از طلاگشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید است و در زمان پس گرفتن تقاضای خود با اعتراض از کسی بکار می رود

         حکایت کنند لری خارکن خسته از کارروزانه اش در بیابان با کوله باری از خار و خاشاک در راه بازگشت به خانه اش بود .برای رفع خستگی در سایه کوهی چند لحظه ای بارش را برزمین نهاده و ضمن تکیه  بر بار خود در فکر مصیبت و سختی کارش رو به آسمان برداشته و فریاد بر آورد که : ای خدا یا خری به یا مرگی (خدایا یا خری بده یا مرگی) از قضا در همان لحظه تخته سنگی بزرگ از کوه جدا شده و غلطان بسوی وی سرازیر شد . مرد خارکن در حالی که وحشت زده در حال فرار از آن مهلکه بود مجددا سر به آسمان بلند نموده و با اعتراض فریاد زد : ها وه خر دین کری اما وه آیم کشتن زرنگی(هان موقع خر دادن نمی شنوی اما به آدم کشتن زرنگی )   .

احمد شاملو - فرهنگ کوچه -صفحه ۱۷۰۹ 


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری
لُرِسّو

حكايت لر و درويش

شاعر : ملا محمد حسن كوليوند

(وفات 1324 هجري شمسي)

بوده ام همراه يك درويشكي

گفت لُر برگو كجا خواهي تو رفت

راز خود را تو ز من مخفي مدار

واتِمِش مُوشن داوات رَحمَته

(گفتمش گويند عروسي رحمته)

گِردِكون و دوغ خس، ماس و كَري

(گردو و دوغ غليظ ، ماست و كره)

اي بِلستي،اُبِلِستي،مه هم لِسالِيسي بِهم

(اين بخور و اون بخور منهم ليساليسي كنم)

گفت لر مگو زين حرف هاي بي هده

شيره كي لايق بود ، در بزمي چنان

آنچه در بزم بزرگان جايز است

و ز خورش هاي مطبخ و ز طعام مقوي

زين ميانه آش صدري فخر نيست

پوست شومي ليستن نامردمي است

گفت لر حالا مرو كه بيروئت كنند

واتِم اي سك چُو كُلا و خر گِيَه

(گفتمش اي سگ كلاه و خر شكم)

مر تَرخينه نيه ،ماش و نوژي و لوبيه

(آش ترحينه زماش وعدس وهم لوبياست)

...

بُد سواره بر سُرين ايشكي

هم چنين در حين اين گرماي تفت

تا دمي گردانمت بر خر سوار

كاسه، كاسه شيره، مويژَه نعمَته

(ظرف شيره وكشمشش نشان نعمته)

تُوك شُومي كوبيه هر كي بَيري

(پوس هندونه هركه خواست ميببره)

سَرِ قي پِركِرم اَرا هر دو كُرِم ِبیرَم

(بقچه اي را پركنم نزد دو فرزندم برم)

دوغ و گردو اين بود ، آلات سده

گر تو هستي خود بسي در آز آن

نقل و ريحان ، لوز و بادام و گز است

بركسي ممنوع نيست،هرچه خود راغب شوي

بهتر از پندم به علم جفر نيست

اين ز قانون خرد بار كمي است

گاه مي باشد كه هم چوبت زنند

مَرنزانم آش صدري چوي چِيَه

(بخيالت من ندانم آش صدريرا بچند )

پيش از اين مِه هر خوراكِم يَه بَيه

(ساليانيست من غذايم با آنهاواز ايناست)

...


موضوعات مرتبط: 15- امثال و حکم لری، 10- شعرهای لری
لُرِسّو
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

سی چی لُری؟

وبلاگ حاضر هدیه ای فرهنگی است با برگ هایی از دفتر تمرین مشق زبان لری نویسنده فارس زبانی که در اسفندماه سال 1384 بمناسبت تولد همسرش به نشانه ارادت و تشكر و تقدير از یار و یاور و همسر لرستانی اش و با عشق به یادگیری و درک ریشه های فرهنگ ، ادب ، اخلاق و زبان و ادبیات لري وی و در حد توان و بضاعت در راه حفظ ، تقویت و اشاعه زبان ، موسیقی و فرهنگ غنی لرستان و بالاخره ادای دِینِ خود به این سرزمین شکل گرفته است.
برچسب‌ها وب
امکانات وب



در لُرسّو
در اينترنت
تماس با ما Online User